خانه / ادبیات / تحلیل و بررسی کتاب / کوری – Blindness Book

کوری – Blindness Book

کوری
کوری

کوری – رمانی از ژوزه ساراماگو که نخستین بار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد- ساراماگو در این رمان از کوری آدم‌ها سخن گفته‌است- در این رمان- هاله‌ای سفیدرنگ بعد از کور شدن افراد مقابل چشمانشان ظاهر می‌شود. ساراماگو در این رمان از تلمیح استفاده کرده و با اشاره به نوشته‌های قدیمی- اثرش را زیباتر و تاثیرگذارتر کرده‌است

معرفی نویسنده

ژوزه دو سوسا ساراماگو– در 16 نوامبر سال 1922 میلادی در روستای کوچک -آزینهاگا- -Azinhaga- در صد کیلومتری شمال شرق لیسبون- مرکز کشور پرتغال- به دنیا آمد. ژوزه ساراماگو – نویسنده پرتغالی برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۸ میلادی است- او گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوست و همچنان به آرمان‌های آن وفادار بوده‌است اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدیولوژی در نیاورده‌است.

منحصربه‌فردترین ویژگی آثار ساراماگو عدم کاربرد نشانگان سجاوندی به صورت متداول و استفاده از جملات بسیار طولانی است- که گاه در درون آن زمان نیز تغییر می‌کند. او از میان علایم نگارشی تنها از نقطه و ویرگول استفاده می‌کند و از سایر علامات که مثلا جمله سیوالی را مشخص می‌کند یا آن را در گیومه می‌گذارد و… مطلقا می‌پرهیزد. گفتگوهای شخصیت‌های داستان را پشت سرهم می‌نویسد و مشخص نمی‌کند که کدام جمله را چه کسی گفته و به ندرت یک پاراگراف را تمام می‌کند. اگرچه بسیاری از منتقدان ادبی ساراماگو را در ردیف نویسندگان پیرو سبک ریالیسم جادویی قرار داده وآثار او را با نویسندگان اسپانیایی زبان آمریکای لاتین مقایسه می‌کنند اما او خود را ادامه دهنده ادبیات اروپا و تاثیر پذیری خود را بیشتر از گوگول و سروانتس می‌داند.
ساراماگو گاه در دل داستان‌های خود از جملات طعنه آمیزی استفاده می‌کند که ذهن خواننده را از حوادث تخیلی و غالبا تاریخی داستان خود به واقعیت‌های جامعه امروز معطوف می‌کند. نوک پیکان کنایه‌های ساراماگو معمولا مقدسات مذهبی- حکومتهای خودکامه و نابرابری‌های اجتماعی است. رویکرد ساراماگو علیه مذهب آنچنان در رمان‌ها و مقالات او آشکار است که وزیر کشور پرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب انجیل به روایت عیسی مسیح نام او را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه کاتولیک پرتغال خواند- ساراماگو پس از آن به همراه همسر اسپانیایی‌اش به تبعیدی خودخواسته به لانساروت جزیره‌ای آتشفشانی در جزایر قناری در اقیانوس اطلس رفت و تا آخر عمر در آنجا اقامت گزید.
ساراماگو به همراه ژان مورو عضو هییت داوران پنجاه و چهارمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم سن سباستین بود.

 

کوری
ژوزه ساراماگو

معرفی کتاب

رمان کوری –  blindness – اثر ژوزه ساراماگو نویسنده پرتغالی – در سال ۱۹۹۵ منتشر شد و در سال ۱۹۹۸ نوبل ادبی را از آن خود کرد .این کتاب بیانگر تراژدی دردناک زندگی انسانی است. جایی که انسان دیگر همدرد انسان نیست و اساسا انسان دیگر نمی تواند به سادگی انسان باشد . کوری یک رمان معترضانه ی اجتماعی -سیاسی است که آشفتگی اجتماع و انسان های سر در گم را تصویر می کند . این رمان یک اثر پست مدرن تمثیلی و سراسر فلسفی است .
کوری نوشته‌ی مشهور ژوزه ساراماگو داستان شهری بدون نام است که آدم‌ها به دلیل نامشخصی بینایی خود را از دست می‌دهند و به کوری سفید مبتلا می‌شوند. شخصیت‌های کتاب هم فاقد نام هستند و با ویژگی‌های شخصیتشان خوانده می‌شوند. این بیماری رفته‌رفته به افراد بیشتری سرایت می‌کند و دکتر متوجه می‌شود چشم این افراد هیچ مشکلی نداشته و این نابینایی از جای دیگری نشات می‌گیرد.

 

کوری
کوری

خلاصه کتاب کوری

داستان از پشت چراغ قرمزی شروع می شود – چراغ سبز می شود اما ماشین اول حرکت نمی کند – همه شروع به بوق زدن می کند اما اتفاقی افتاده – راننده میشین اول چیزی را مدام تکرار می کند – او می گوید من کور شده ام… او کور شده بود اما برعکس کوری های عادی – او همه چیز را سفید می داد نه سیاه .

مردی به کمک او می آید – فرد کور را راهنمایی می کند و پشت فرمان ماشین او می نشیند تا او را به منزل برساند و در میان راه تصمیم می گیرد که ماشین مرد کور را بدزدد . مرد – کور را به منزل می رساند و ماشینش را برمی دارد و می رود . همسر مرد کور او را نزد چشم پزشکی می برد . دکتر با معاینه دقیق او می فهمد که چشم های مرد سالم است و نمی فهمد که مشکل از کجاست .

در طول مدت کمی تعداد زیادی از افراد جامعه به این مشکل دچار می شوند – از جمله خود دکتر و مرد دزد … دکتر که از این مسیله نگران بود به پلیس خبر می دهد . به سرعت افرادی که کور شده بودند – از سمت دولت – به تیمارستانی متروک منتقل می شوند . همسر دکتر کور نشد اما برای این که از شوهرش جدا نشود وانمود کرد که او نیز مبتلا شده .

تیمارستان متروک از 2 ساختمان مجزا تشکیل شده بود . یک ساختمان را برای افراد کور – و ساختمان دیگر را برای کسانی که مشکوک به کوری شدن بودند اختصاص دادند .

هر روز تعداد دیگری کور به تیمارستان منتقل می شدند . غذا را سر ساعت های مشخص با کانتینر به جلوی در می فرستادند و دو نفر از کور ها مامور می شدند که غذا ها را تحویل بگیرند . دکتر و زنش تصمیم گرفتند به هیچ کس نگویند که زن هنوز می تواند ببیند . او تمام کارهای کور ها را انجام می داد و تا جایی که می توانست اسباب راحتی آن ها را فراهم می کرد – وی خود را مسیول تمام کارها می دانست و به خاطر این مسیولیتی که بر گردن خود حس می کرد – عذاب روحی بزرگی تحمل می کرد .

مرد دزد – به خاطر درگیری که روز اول با یکی از کور ها پیدا کرد – پایش عفونت کرده بود و به شدت تب داشت . دکتر و زنش چند بار سعی کردند از نگهبانان درخواست مواد ضد عفونی کنند اما هر بار آن ها تهدیدشان کردند که اگر یک قدم دیگر بیایند تیر اندازی می کنند و حاضر نشدند کمکی بکنند .

شبی مرد دزد برای کمک گرفتن از نگهبانان به حیاط رفت و نگهبان ها با دیدن مردی که به سختی خود را روی یک پا می کشاند و کثیف و خونین است ترسیدند و به سرعت او را با تیر کشتند …

کم کم افراد داخل آسایشگاه بیشتر می شدند . ظرفیت آنجا تقریبا 300 نفر بود و زمانی که مسیولین تصمیم گرفتند عده بیشتری را به آن جا منتقل کنند دستور دادند که چون افرادی هم که مشکوک به کوری هستند دیر یا زود کور می شوند – کورهای جدید را به سمت بخشی بفرستند که افراد در آن مشکوک به کوری بودند . آن شب بلوایی در سمت افراد مشکوک به کوری ایجاد شده بود و در چند ثانیه همه افراد کور شدند . حالا همه آدم هایی که در آسایشگاه بودند کور شده بودند و تنها کسی که می توانست ببیند همسر دکتر بود.

وضعیت آسایشگاه هر روز بد تر از روز قبل می شد – دستشویی ها دیگر قابل استفاده نبودند – آب همه ساختمان قطع شده بود – زمین ها کثیف و پوشیده از مدفوع افرادی بود که دیگر جایی مناسب برای این کار پیدا نمی کردند . زن دکتر شاهد این وضعیت بود و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .

حالا تمام بخش های آسایشگاه پر شده بودند و حتی عده ای روی زمین می خوابیدند . برای گرفتن سهمیه غذا – از هر بخشی 2 نفر انتخاب می شدند و در سرسرا جمع می شدند و سهمیشان را می گرفتند . در یکی از این تقسیم بندی ها ناگهان تمام فرستاده ها با اضطراب به بخش ها بازگشتند و خبر دادند که عدع از کور ها به آن ها اجازه نمی دهند سهمشان را بردارند .به سرعت خبر در آسایشگاه پیچید که عده ای از کور ها غذا ها را برداشته اند و می گویند از حالا به بعد باید برای گرفتن غذایتان به ما پول بدهید .

در هر بخش هر کس هر چیز قیمتی را که به همراه داشت داد . هر بخش کیسه ای از اشیای قیمتی خود را پر کرد و به انتهای بخش 3 – جایی که اراذل در آن بودند برد .

زن دکتر متوجه شد که رییس اراذل یک هفت تیر در جیبش دارد . ارذل غذا ها را پیش از دیگران بر میداشتند و در اتاقشان انبار می کردند و بعی از گرفتن پول آن ها را به افراد می دادند . سهمیه غذا ها را بسیار کم کرده بودند – به طوری که نصف افراد هر بخش هم به زحمت سیر می شدند .

این سهمیه بندی آن قدر ادامه پیدا کرد که پول و اشیای قیمتی کور ها تمام شد و همگی هم بر اثر جیره کمی که به آن ها داده می شد – ضعیف و نا توان شده بودند . یکی از روز ها که فرستاده ها برای گرفتن غذا به بخش اراذل رفته بودند – دست خالی و با این پیغام برگشتند که از این به بعد هر کس غذا می خواهد باید زن برای ما بفرستد .

اولین واکنش ها به این خواسته به صورت اعتراض بود . اکثریت افراد می گفتند ما نان به قیمت شرفمان نمی خوریم – اما کم کم مرد ها ساکت شدند و زن ها پیش رو .

هر شب یکی از بخش ها باید زن هایش را می فرستاد . سرانجام نوبت به زن های بخش اول رسید – زن دکتر – دختری که عینک دودی داشت – زن مردی که اول کور شده بود – زنی که هیچ کس نمی شناختش – زنی که از بی خوابی رنج می برد و دو نفر دیگر – همگی پشت سر زن دکتر به آرامی به راه افتادند . ارذل 20 نفر بودند . اول رییسشان انتخاب می کرد و بقیه به دیگران وی رسیدند .

زن ها تا نزدیکای صبح فریاد زدند و زاری کردند . زن دکتر به شاهد همه این اتفاقات بود و اشک می ریخت . نزدیکای صبح اراذل زن ها را رها کردند و گفتند به مرد ها بگویید بیایند غذا ها را ببرند …

در میان راه رو های برگشتن به بخش اول – زنی که از بی خوابی رنج می برد روی زمین افتاد و دیگر بلند نشد – او مرده بود .

زن ها او را بلند کردند و در سکوت به بخش بردند . مرد های بخش یک همگی آرام و بی صدا صدای پای زن ها را می شنیدند و هیچ نمی گفتند . زن های بخش یک زنی که از بی خوابی رنج می برد را در سکوت به خاک سپردند و بعد با هر زحمتی بود اندکی آب پیدا کردند و زن دکتر بدن تمامشان را شست .

فردای آن شب نوبت بخ بعدی بود . هیچ کدام از زن های آسایشگاه حالت عادی نداشتند – همه یا دیگر حرفی نمی زدند و یا فقط گریه می کردند و فریاد می زدند – زن دکتر احساس کرد که یک نفر باید به این روند پایان دهد و شرایط دیگر قابل تحمل نیست. فردای آن شب قیچی که نزد خود نگه داشته بود را برداشت و در میان صف زنان کور بخشی که نوبت ذلتشان رسیده بود خود را جا کرد . وارد بخش ارذل شد و می دید که رییس ارذل – همانی که دیشب به خودش تجاوز کرده بود – امشب یک دختر بی نوای دیگری را آزار می دهد . آرام به رییس نزدیک شد . قیچی را بالا برد و گردن رییس را سوراخ کرد . دختر بی نوا شروع به فریاد کرد و همگی ساکت شدند – دختر فریاد زد که او مرده و زن دکتر گفت اگر به این روند ادامه دهند یکی یکیشان را خواهد کشت و سایر زنان را به سرعن از آن جا خارج کرد .

اراذل از ترسشان در بخش باقی ماندند و دیواری از تخت های فلزی ساختند تا از خود محافظت کنند .

حالا دیگر غذای کمی از بیرون به آن ها می رسید – نگهبانان می گفتند تقصیر آن ها نیست و دولت مقدار جیره بندی را کم کرده . باید هر طور شده به بخش ارذل می رفتند چون آنجا حجم زیادی از غذا ذخیره شده بود . کور ها یک بار سعی کردند به آن جا حمله کنند اما با تیر اندازی اراذل – به وحشت افتادند و فرار کردند و زن دکتر در این شرایط به تعدا کمی از کور ها که با او به بخش اراذل حمله کرده بودند راز بیناییش را گفت .

در ایم میان شبی یکی از زن ها بدون این که به کسی چیزی بگوید – فندکی را که همراه داشت برداشت و به در بخش اراذل نزدیک شد – ملحفه های تخت هایی که اراذل برای محافظت از بخش گذاشته بودند آتش زد و آتش به کل بخش رسید و آتش سوزی هولناکی رخ داد . کور ها دسته دسته می دویدند – بعضی ها زیر پاها ماندند و بعضی در آتش گیر افتادند – اما کور ها مردن با تیر نگهبانان را به آتش گرفتن ترجیح می دادند .

کور ها به سمت در های خروجی رفتند و در کمال تعجب زن دکتر دید که خبری از نگهبانان نیست . همه رفته بودند – زن به همراهانش گفت که احتمالا کل شهر کور شده اند . آن ها آزاد بودند .

زن دکتر سردسته گروه شد – گروه آن ها شامل دکتر – مردی که اول کور شد – همسرش – دختری که عینک دودی داشت – مردی که چشم بند داشت و پسرک لوچ می شد . زن دکتر گروه را به شهر برد و از شرایط برای آن ها تعریف می کرد . تمام شهر پر از گروه هایی بود که دسته دسته برای پیدا کردن غذا با هم حرکت می کنند . تمام مغازه ها غارت شده بود – در خانه ها باز بود و کور ها برای پیدا کردن غذا – به همه جا سرک کشیده بودند . زن دکتر می دید که در خیابان ها مرده ها روی زمین افتاده بودند و گاها گروهی از سگ ها آن ها را پاره می کنند و می خورند – افراد در خیابان ها ادفوع می کردند و بوی گند تمام شهر را برداشته بود . دیدن این صحنه ها زی را به گریه می انداخت اما سعی می کرد که همه چیز را برای افراد گروه تعریف نکند .

زن دکتر برای افراد گروه غذا و لباس و کفش پیدا کرد و بعد همگی به توافق رسیدند که یکی یکی به خانه هایشان سر بزنند . از خانه دختری که عینک دودی داشت شروع کردند – خانه خالی بود و پدر و مادر دختر نبودند – پیرزن طبقه پایین به دختر گفت که فردای روزی که او کور شده بود – ماموران پدرو مادرش را برده بودند . پیرزن از گوشت خام مرغ و خرگوش های پشت خانه اش تغذیه می کرد .

بعد به خانه دکتر رفتند و تصمیم گرفتند برای این که زنده بمانند همگی با هم در خانه دکتر زندگی کنند . زن دکتر برای همه لباس تمیز آورد و تا جایی که می توانست از آن ها پذیرایی کرد . فردای آن روز زن دکترو مردی که اول کور شده بود و همسرش برای پیدا کردن غذا رفتند و به خانه آن ها هم سر زدند – مرد نویسنده ای با خانواده اش آن جا را اشغال کرده بودند . مرد نویسنده به آن ها گفت که هیچ کس به راحتی نمی تواند خانه اش را پیدا کند و در نتیجه بیشتر افراد در هر خانه ای که پیدا کنند زندگی می کنند . نویسنده کور به آن ها گفت که دارد راجع به شرایطی که پیش آمده می نویسد و زن دکتر راز بیناییش را به او گفت و از او خواستنوشته هایش را به او بدهد تا بخواند .

مردی که اول کور شد و همسرش از نویسنده نخواستند که خانه آن ها را خالی کند چون خودشان قرار بود در خانه دکتر و همسرش زندگی کنند – این ها رسم و رسومات جدیدی بود که با زندگی با کوری در حال شکل گرفتن بودند .

زن دکتر کم کم توانش را از دست می داد – او یکنفره بار همه کارهای زندگی 7 نفرشان را به دوش می کشید . در یکی از روز هایی که با همسرش برای پیدا کردن غذا به شهر رفته بودند – وارد کلیسایی شدند – در کلیسا زن دکتر با تعجب دید که چشم های تمام مجسمه ها و نقاشی های مقدس درون کلیسا با پارچه سفید بسته شده . آن شب وقتی همه اهالی خانه در حال خوردن شام و گوش دادن به داستان نویسنده کور که زن دکتر آن را می خواند بودند – مردی که اول کور شد ناگهان فریاد زد :- من می بینم !-

بله دوران کوری تمام شده بود . در عرض چند روز – تمام مردم شهر در خیابان ها فریاد می زدند : – من می بینم ! – یا : – من می توانم ببینم ! –

در پایان- زن دکتر- که خود منجی جامعه است- از دکتر می‌پرسد: چرا کور شدیم؟ دکتر جواب می‌دهد: نمی‌دانم- اما شاید روزی بفهمیم. زن دکتر جواب می‌دهد: می‌خواهی نظر مرا بدانی؟ من فکر می‌کنم ما کور نشده‌ایم- ما کور هستیم- کور اما بینا- کورهایی که می‌توانند ببینند- اما نمی‌بینند.

رمان را دانای کل روایت می کند. دانای کلی که دانای همه جیزهم نیست و در روایت خیلی رویدادها یا بیان دلایل آنها کم می آورد و اظهار بی اطلاعی می کند.

کوری
کوری

سبک کوری

شاید بتوان یک رمان پست مدرنیستی تمام عیار به حساب آورد . عدم استفاده از علایم نگارشی – استفاده از جمله های یکسره و بی نام بودن شخصیت های داستان از جمله دلایل پست مدرن بودن این رمان است . ساراماگو تمامی قواعد دستوری – جمله بندی- ویرگول و نقطه گذاری را زیر پا می گذارد و در سراسر آن تنها از دو علامت ویرگول و نقطه استفاده شده است. گفتگوها پشت سر هم می آید و خواننده خود باید گوینده را بیابد و به این شکل خواننده با متن درگیرتر می شود.

کوری یک رمان معترضانه ی اجتماعی -سیاسی است که آشفتگی اجتماع و انسان های سر در گم را تصویر می کند .

جایگاه زن در کوری

زنان در جای جای داستان نقش کلیدی دارند و این نوعی گرایش فمنیستی را انتقال می دهد .

 

کوری
کوری

مذهب در کوری

زن دکتر به کلیسا پناه می برد با این امید که مذهب به او کمک کند که تا حدی کمک کننده است چرا که آرامش معنوی می دهد اما می بینیم که خود مذهب هم کور است و این اوج یاس را به همراه دارد . شاید بتوان به نحوی این مسیله را این گونه توضیح داد که در جایی که انسان ها خود بصیرتی ندارند – دین و مذهب نمی توانند معجزه ای کنند .
بررسی نماد ها در کوری

این رمان یک اثر کاملا تمثیلی است . در این جا برخی از این نماد ها را بررسی می کنیم :

1- داستان در شهری اتفاق می افتد که نمی‌دانیم کجاست و می‌تواند هر جایی باشد و یا نمادی از کل دنیا باشد علاوه بر آن – خیابانها نام ندارد و حتی شخصیتهای رمان نیز نام ندارند و در حقیقت نمادی از نوع بشریت است .

2- نویسنده در سراسر داستان هیچ اسمی برای افراد نمی آورد و همه را با ویژگی بارز و یا نقش اجتماعیشان معرفی می کند – دکتر- زن دکتر- دختری که عینک دودی داشت- پیرمردی که چشم بند سیاه داشت- پسرک لوچ .با این کار در حقیقت به نوعی نشان داده که در جایی که افراد بی پرده و آن گونه که واقعا هستند با هم در ارتباطند – دیگر نیازی به اعتبارات نیست . این ویژگی به نوعی بیانگر این مسیله است که اعتبارات عالم مادی – در حقیقت اضافاتی است که بر گردن انسان ها سنگینی می کند که در اصطلاح منطقی به آن ها عرضیات گفته می شود .

در زمانی که انسان ها از دنیایی که برای خود ساخته اند دور شودند دیگرهیچ کدام از ویژگی های اعتباری آن ها معنایی ندارد و آن چه باقی می ماند – دات و اصالت آن هاست .

3- خود کوری سمبل غفلت و اکتفا به زندگی مادی است – چراغ راهنمایی نماد قانون در جامعه است – افرادی که در قرنطینه گرد هم آمده اند نمادی از یک جامعه با اقشار مختلف می باشد – کور شدن استعاره از زندگی افرادی است که فکر می کنند می بینند ولی واقعا کورند برای همین لازم است که بینایی مجازی خود را از دست بدهند تا خوی درمانده خویی خود را به نمایش بگذارند از این هنگام است که سرگردانی آنها در محیطی متعفن و کثیف و عریان گشتن به همراه خشونت و قدرت طلبی آغاز می شود – این نمایشی است از زندگی تمام کسانی که گرفتار به ظلم خودخواهانه می شوند- ولی سکوت می کنند و ادامه می دهند.

ساراماگو می‌گوید: این کوری واقعی نیست- تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی‌کنیم.

4- این که کوری در این داستان سفید است نشان از این است عادت های ما بر عکس شده وهمه چیز دارای تضاد است . سپس طغیان انسان در برابر انسان را می بینیم یا کور در برابر کور در دنیایی که تمام ارزش ها از بین رفته و مردم برای بی ارزشی نزاع می کنند. البته از جنبه عرفانی – رنگ سفید بیانگر رنگی اسن که همه چیز را در خود دارد و هیچ چیز ندارد . یعنی به نوعی سفیدی کوری افراد – حاکی از آن است که انسان ها بالقوه شناخت و توانایی را در خود دارند – اما از آن استفاده نمی کنند .

5- دکتر نماد بشر امروز که زندگیش چنان به امکانات و ابزار دنیا وابسته است که بدون آن ها هیچ چیز نیست . البته نقش تکنولوژی و علم را در زندگی نمی توان نا دیده گرفت اما مسیله این جا است که انسان های امروز دیگر هیچ چیزی از درون برای خود ندارند و به عبارتی جایی برای عشق و معنویت باقی نگذاشته اند . پزشک از اقشار بالای هر جامعه ای به حساب می آید – اما در این کتاب می بینیم که وقتی افراد نیاز به آرامش دارند – فقط محبت و معنویت است که آرامش را به انسان می دهد .

6- زن دکتر نماد احساس مسیولیت – عشق و آگاهی است . زن دکتر در جای جای داستان می گوید که گاه آرزوی کور شدن می کند . بینایی زن برای او مسیولیت بزرگی به همراه دارد و از طرف دیگر دیدن حقایق برای او درد بزرگی است . هرچه بصیرت و آگاهی در انسان ها بیشتر شود – درد او نیز افزون می شود – چرا که خطای دیگران را می بیند اما فردی که آگاه نباشد – چون نمی فهمد که انسان در کجا به لبه پرتگاه نزدیک می شود – در نتیجه سر در لاک خود فرو می کند و بی توجه به دیگران زندگی می کند – مثل تمام افراد کور که بدون دیدن فجایع در جامعه – فقط در فکر یافتن غذا بودند .

7- شخصیت پسرک لوچ به ما نشان می دهد که انسان ها تا چه حد به نیاز های طبیعی بدنشان سست هستند . این بچه نماد عادت کردن و خو گرفتن با محیط است . کودکی که در روز های اول کاری جز گرفتن بهانه مادرش را نمی کرد – کم کم ذهنش معطوف غذا و نیاز به دست شویی و امنیت شد . این کودک شاید مادرش همیشه در ذهنش زنده باشد – اما راهی جز عادت کردن به شرایط را ندارد .

8- دختری که عینک دودی داشت – پیش از کور شدن – یک روسپی بود . نویسنده در شخصیت او نشان می دهد که نباید انسان ها را به هیچ وجه قضاوت کرد . در چند جا اشاره می شود که کسی که تن به فحشا می دهد از نظر برخی آدم ها – دیگر احساسات انسانی ندارد . اما این قضاوت صحیح نیست و دختر عاشقانه خانواده اش را دوست دارد . از طرف دیگر – دختر در دوران کوری با پیرمردی که چشم بند سیاه داشت رابطه نزدیکی برقرار کرد و زمانی که دختر بیناییش را به دست آورد – با دیدن یک پیرمرد یک چشم – باز هم با او ماند و این سمبلی از نیاز به آرامش در انسان است . درشخصیت این دختر – تن فروشی و فحشا که مرض جامعه امروز است نفی شده .

9- دسته اراذل در تیمارستان سمبلی از افرادی که در همه ادوار تاریخی حضور دارند – به نوعی نشانگر دیکتاتوری هستند . افرادی سود جو و خود خواه که لقمه را از دهان مردم بیرون می کشند و بدون ذره ای عذاب – آن را می خورند . اما این افراد همیشه مغلوب جامعه می شوند و هرچقدر هم که ادامه پیدا کنند – بالاخره نابود می شوند .

10- در کاراکتر دزد ماشین دو گانگی و تضاد های موجود درون انسان ها را می بینیم . همانطور که خودش می گوید – در ابتدا فقط قصد کمک به مرد کور را داشت – اما تضاد های درونی انسان از کار باز نمی ایستند .

 

کوری
کوری

درون مایه کوری

نویسنده در جای جای این اثر سعی کرده که نشان دهد که در دنیا همه چیز نسبی است و هیچ اطلاقی وجود ندارد – هر کار و رفتاری در هر موقعیتی با موقعیت و شرایط دیگر متفاوت است .

اعمال انسانی در – موقعیت- معنا میشود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد- زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دایمی است. دغدغه عمده ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسیله سرگشتگی انسان معاصر یا – انسان در موقعیت- است که از خلال ابعاد و لایه های مختلف و واکنش های آنان بررسی می شود.

عشق در کوری از عشق به همسر شروع می شود و تا عشق به انسان ها و به زیبایی گسترش می یابد.

جملات برجسته کوری

هیچ یک از ما خواه چراغ و خواه سگ و خواه انسان-در آغاز نمی دانیم برای چه قدم به این دنیا می گذاریم.
امروز امروز است-فردا هر چه باید بشود می شود.
زندگی با آدمهای دیگر مشکل نیست-درک کردنشان مشکل است.
دختری که عینک دودی داشت گفت از کجا معلوم که پدر و مادرم بین این اجساد نباشند- آنوقت من از کنارشان می گذرم و نمی بینمشان- زن دکتر گفت گذشتن از کنار اموات و ندیدنشان از رسوم دیرینه است.
در منتهای بدبیاری هم امکان یافتن خوبیهایی است که بدبختی ها را قابل تحمل می سازد.
مردها همه شان سر و ته یک کرباسند- فکر می کنند چون از شکم یک زن درآمده اند همه چیز را درباره ی زنها می دانند.
همانطور که میگویند کاینات بی نهایت اند-کتابهای این دنیا هم همگی بی نهایت اند.
به مرد کوری بگویید آزاد هستی- دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید- بار دیگر به او می‌گوییم آزادی- برو- و او نمی‌رود- همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده- می‌ترسند- نمی‌دانند کجا بروند- واقعیت اینست که زندگی در یک هزارتوی منطقی- که توصیف تیمارستان است- قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلاده یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد- چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود- نه راه‌های رسیدن به آنها
چرا ما کور شدیم – نمی دانم شاید روزی بفهمیم- می خواهی عقیده ی مرا بدانی – بله : بگو- فکر نمی کنم که ما کور شدیم – فکر می کنم ما کور هستیم – کور اما بینا- کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.

 

کوری
کوری

تحلیل داستان کوری

سوال آغازین: آیا بینایی و هوشیاری مردم عادی می تواند به تنهایی جامعه را از فجایع بدی که در انتظارش است نجات دهد؟
ابتدا از بی نام بودن شخصیت ها شروع میکنیم که هچ کدام اسم مشخصی ندارند بلکه با توجه به نقش و وجهه ای که در اجتماع دارند شناخته می شوند. به نوعی بیانگر نقش اجتماعی انهاست که دراز مدت نیز هستند و برای تغییر ذهنیت افراد جامعه- نسبت به آن زمان زیادی طول می کشد .-مثل زنی که عینک دودی داشت -زن روسپی که رییس بازپرس ها گذشته و حال او را تفکیک می کرد اما بازپرس ها این کار را نمی کردند- .
کوری سفید می تواند نمادی باشد برای اینکه ما انسانها عقل داریم اما عقلانیت نه -به گفته ی ساراماگو -عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم- آن چیزی که مردم دچار آنند کوری روانی است -که باعث می شود فرد آنچه که در پیرامونش می گذرد را نفهمد و قدرت تشخیص کوچکترین چیزها را از دست بدهد-مردی که اول کور شد دیگر نمیتوانست تشخیص دهد چراغ راهنما چه رنگی ست-

اولین چیزی که کوری روانی بر آن تاثیر می گذارد ارتباطات و تعاملات بین مردم است که هم ارتباط افراد در جامعه را در بر می گیرد و هم در خانواده . برای ارتباط مردم در جامعه می توان گفت رفتار یک فرد در جامعه به میزان زیادی بر دیگران تاثیر می گذارد زیرا جامعه متشکل از مردمی است که با هم در ارتباطند و تعاملاتی نسبتا پایدار دارند – پس این کوری روانی و فکری می تواند از فردی به فرد دیگر انتقال پیدا کند و کم کم تمام جامعه را در بر بگیرد و برای اینکه جامعه از مشکلی که درگیر آن شد بیرون بیاید و مردم به طور بهتری رفتار کنند نیازمند آن است که مشکل از سرچشمه خود حل شود.- مردی که اول کور شد سپس این بیماری به همه سرایت کرد و اول از همه هم بینا شد و شروع کننده بینایی بود-.

وقتی در جامعه مشکلی به وجود می آید که در نحوه ی ارتباطات مردم در جامعه تاثیر می گذارد -به دنبال آن از جامعه به فضای محدودتر خانواده کشیده می شود و می تواند بر روابط شخصی و خانوادگی افراد تاثیرات مختلفی بگذارد -که علت آن نیز می تواند نداشتن مدیریت اعضای خانواده بر این موضوع باشد.- همراه بودن زن دکتر با همسرش به واسطه دروغی که گفت و روابط گرمی که میانشان بود اما رابطه مردی که اول کور شد با همسرش بعد مدتی رو به سردی رفت.-

اما آن چیزی که باعث می شود که این مشکلات از جامعه به خانواده کشیده شود – شدت نا به سامانی اوضاع و فساد در جامعه است – زیرا این کوری روانی که فکر انسان را محدود و به نوعی کوته فکری و بدبینی ایجاد می کند – نتیجه ی آن بی اعتمادی میان مردم می شود.- مردی که اول کور شد به ان مردی که تا خانه همراهی اش کرد اعتماد نداشت و ان مرد ماشینش را دزدید که او پشیمان شد که چرا فرصت نداد.-
از اینجا جامعه را به دو گروه مردم عادی و کسانی که به نوعی دارای قدرت بیشتری نسبت به مردم عادی هستند -مسیولین و دولت- تقسیم می کنیم. در نتیجه ی بی اعتمادی بین مردم – جامعه از افراد مبتلا به این بیماری فکری فاصله می گیرد و دولت با یک برنامه ریزی خوب سعی در تفکیک این دو گروه برای حفظ جامعه دارد و قوانینی برای زندگی انها تصویب میکند -که در عین خدمت به انسانیت غیر انسانی اند زیر ایده های خوبی بیان می شوند اما عملکرد درستی وجود ندارد.-تصمیم دولت برای یک جا جمع کردن آلوده ها خوب بود تا دیگران مبتلا نشوند آن افراد را خیلی محدود کرده بودند و رسیدگی لازم نمی شد.-

مردمی که از جامعه رانده شدند برای رفع نیازهایشان درگیر مشکلاتی میشوند که باعث نا به سامانی ها و بی نظمی هایی میان انها می شود – البته عده ای هستند که در جامعه احساس مسیولیت بیشتری می کنند اما وقتی انسان در اقلیت باشد اغلب شنیده نمی شود.- مثل نا به سامانی هایی که مردم در تیمارستان داشتند تلاش دکتر و همسرش برای برقراری نظم در اتاق خوب بود اما نمیشد که این انضباط را به کل محیط آنجا نسبت داد.-
وقتی آن گروهی که بدون نظارت هیچ مسیولی با مشکلات دست و پنجه نرم میکنند- هیچ برنامه ای منظمی برای رفع نیازهایشان نداشته باشند خود به خود زمینه ظلم به وجود می آید و گاهی آنقدر درگیری با مشکلات زیاد می شود که روزنه های امید دیده نمی شوند و اگر همان اول زمینه های ظلم و ناعدالتی از بین نروند -که چه بسا بر اثر ترس و تردیدهایی ست که اقلیت درستکار دارند – تاوان هایی پرداخته میشود که جبران ناپذیر است و پیامد های جبران ناپذیری دارد. -تردیدهایی که زن دکتر برای گفتن حقیقت داشت و غفلتی که افراد زورگو نسبت به بینایی او داشتند و ظلم های زیادی به زنان روا داشتند که بعد منجر به جدایی مردی که اول کور شد از همسرش گشت و کشته شدن زورگو به دست همسر دکتر.-

معمولا مردم برای فرار از بحران های اخلاقی به سراغ معنویت می روند و به مذهب پناه می برند اما مسیله خود مذهب نیست – زیرا مذهب توسط افرادی که متخصص آن هستند ترویج می شود پس ارتباط مستقیمی با فهم و درک مروجان آن دارد – وقتی درکی که آنها از دین دارند محدود باشد به مردم هم چیز زیادی نخواهند داد.-مثل آن قسمتی که زن دکتر متوجه شد نقاشی های کلیسا چشم ندارند.-
دو نکته ی ظریف : اول اینکه مردم زمانی به سراغ مطاله کردن می روند که درگیر بحران های اخلاقی شده باشند – یعنی اگر ما مطالعه را به زمان مشکلات واگذار نکنیم فهم و عقلانیت همواره همراهمان هست.-زن دکتر زمانی که همه در خانه او بودند برای افراد کور کتاب می خواند.-
دوم اینکه گاهی انقدر تعاملات اجتماعی بر پایه خشونت انجام می گیرد که انسان برای برقراری ارتباط به سراغ غیر هم نوع خود برای آرامش می رود. -آرامشی که زن دکتر از سگ می گرفت و همدردی که آن حیوان در مواقع ناراحتی با او می کرد.-

خب چطور می توان براین کوری روانی که نوعی فساد فکری است و وقتی فراگیر شد دیگر طبقه -مسیول و غیر مسیول- بی تاثیر میشود غلبه کرد؟
اول اینکه ابتدا از گروه های کوچک شروع شود و انضباط فکری ایجاد شود -که از همه امکانات و توانایی هایی که دارند برای بیرون رفتن از شرایط بحرانی کمک بگیرند و افرادی به عنوان راهنما نیز میتوانند تاثیر گذار باشند که اینها میتواند مقدمه ای برای شروع شعور متعارف و آگاهی عمومی باشد.-مثل باهم شدن مردی که اول کور شد و همسرش -پسرک لوچ -پیرمرد -زنی که عینک دودی داشت دکتر و همسرش درخانه دکتر و ایجاد یک سازماندهی توسط زن دکتر به عنوان فرد بینا و آغاز بینایی.-

همانطور که قبلا اشاره شد مردم در جامعه به دو دسته مردم عادی -فاقد قدرت- و افرادی که دارای ثروت- قدرت و پرستیژ-منزلت- هستند تقسیم می شوند – به واسطه ی قدرتی که دارند به تبعیت از آن ثروت و منزلت را نیز برایشان می آورد.-مثل مردم عادی و نخست وزیر -رییس جمهور-وزیر کشور -وزیر دادگستری و… کسانی که قدرت زیادی داشتند.-

وقتی ما با مردم آگاهی رو به رو باشیم وقتی صاحبان قدرت در هنگام اوضاع نا به سامان و وجود هرج و مرج در جامعه – هیچ تلاشی برای برقراری اعتماد و هم بستگی که معیار های سرمایه ی اجتماعی هستند – نکنند سبب می شو د بعد از بحران اعتماد ملت به ملت به نحو درستی شکل بگیرد -اما هم بستگی و اطمینان ملت به دولت از میان می رود و مردم به هم نزدیک تر می شوند و حتی بدون ایجاد هماهنگی طبق عقلانیت عمل می کنند و به نوعی از دولت فاصله می گیرند و برای اعلام نارضاتی خود نسبت به موضوعی نسبت به آن بی توجهی میکنند. -عدم توجه مردم به انتخابات و دادن رای سفید آن هم برای دو بار .-

گاهی چالش ها و نزاع هایی که بین صاحب منصبان وجود دارد میتواند شروع کننده ی نابرابری در جامعه باشد البته عده ای نیز به فکر آزادی مردم و تحقق عدالت هستند – اما چون در مقابل اکثریت قرار می گیرند به رغم تلاشهای بسیار- کاری از دستشان بر نمی آید مگر کناره گیری.-نزاع هایی که بین وزرای کشور بود -تلاش رییس بازپرس ها و شهردار برای مردم و کناره گیری شهردار و سر به نیست شدن رییس.-
عدم وجود توافق میان قدرتمندان سبب جبهه بندی میان مردم میشود و وابستگی آنها به جناحی خاص را به دنبال می آورد در این زمان با بروز تضاد و شکاف میان این دو دسته -افراد دارای قدرت برای رسیدن به هدف با شعار دموکراسی تصمیماتی می گیرند و اعمال می کنند که مردم از آن بی خبرند و در برخی مسایل به دلیلی قربانی می شوند که حق طبیعی آنها بوده- با این کار دموکراسی نیز زیر سوال می رود.-مانند جناح های راستگرا-چپگرا-میانه رو وتصمیماتی که گرفته میشد از قبیل حکومت نظامی -دستگاه دروغ سنج و بی خبری از پانصد نفری که برای دادن رای سفید بازجویی شدند.-

اینجاست که مردم با مشاهده این وقایع خواهان کناره گیری این افراد سطه گر هستند و کشوری بدون نظارت دولت را ترجیح می دهند که با آنارشیسم رو به رو می شویم- زیرا انارشیست ها معتقدند : دولت سرچشمه تمام تفکیک ها و تناقض ها ست – بر خلاف باور عمومی خواهان هرج و مرج نیست بلکه عقل عنصر اصلی این مکتب است. همانطور که گادوین در عدالت سیاسی خود به این مفهوم اشاره می کند : آنارشیسم در پی یافتن جامعه عقلانی – وجود دولت به هر شکلی را مخالف با عقل دانسته و منشا مشکلات جامعه را فساد های دولتی و قوانین را محدود کننده انسانها می داند . هم بستگی میان مردم اصلی ترین عامل تضمین کننده این نوع حکومت است زیرا همیاری و هماهنگی مردم اداره کننده و برقرار کننده نظم در جامعه است.که در صورت تحقق تمام اینها جامعه آرمانی به وجود می آید- اما هر چقدر هم قدرت آنارشیسم در کشور قوی باشد باز هم نیاز به یک نهاد و سازمانی هست که بر این ها نظارت کند زیرا وقتی نا به هنجاریها از حد فراتر برود دیگر مردم به تنهایی از عهده ی کارها بر نمی آیند در واقع دولت سیستم مناسبات بین افراد است و فقط هم با یک انقلاب سر نگون نمی شود زیرا منابع ثروت و قدرت را در دست دارند. -اعلام کناره گیری دولت توسط رییس جمهور و نبود هیچ سازمان دولتی برای تحویل مجرمان – هم بستگی میان مردم در برخورد با مخالفان که هیچ واکنش منفی نسبت به خروجشان از شهر نشان ندادندو به هنگام برگشت نیز به آنها حمله نکردند- اعمال پنهانی رییس جمهور و وزرا برای در دست گرفتن کشور-
وقتی جامعه به چنین حالتی می رسد – افراد سلطه طلب سعی در شناخت منشا این تفکرات که استقلال مردم را به رسمیت میشناسد دارد و می خواهد با پیدا کردن فرد یا گروهی آنها را سرکوب کرده و کشور و قدرت را دوباره رسما در اختیار بگیرد – پس به سراغ کسانی می رود که در گذشته سوابقی برای انها ثبت شده است-.کارهای پنهانی رییس جمهور و وزرا برای به دست آوردن شورشگر و مظنون شدن به زن دکتر به عنوان راهنمای شورشیان و جمع آوری مدارک علیه او.-

با توجه به مطالبی که گفتیم هوشیاری و اگاهی مردم از اوضاع می تواند تعیین کننده باشد- اما وقتی صحبت از صاحبان قدرت میاید مخصوصا کسی که در راس قدرت است شرایط را برای کسانی که خواهان برابری و اجرای عدالت هستند سخت می کند و انها مجبور به ندیدن و نفهمیدن می شوند و اتفاقاتی می افتد که جز برای یک نفر خوشایند نیست – سیاست بر علم و اخلاقیات پیشی می گیرد و عده ای جایگاهی را تصاحب میکنند -که هیچ علمی به آن ندارند اما از قدرت آن جایگاه برخوردارند و قدرت انها مقاومت را از مردم سلب می کند.-مثل نخست وزیر که هم وزیر دادگستری و هم وزیر کشور شد- همه قدرت ها را به دست گرفت و زن دکتر که به واسطه همین قدرت ها به طرز غیر انسانی کشته شد و مردمی که به دوران کوری روانی و فکری نسبت داده شدند.-

نتیجه گیری

با صنعتی شدن و مدرنیته انسان رفاه بیشتری دارد -امکانات بهتر و بیشتری در اختیار دارد و همه امور را در سریع ترین زمان ممکن انجام میدهد – با این حال این صنعتی شدن می تواند عواقبی نیز داشته باشد- مثل خودبینی -خودخواهی -تنبلی به طور کلی میتواند فسادفکری ایجاد کند که بحران های اخلاقی نتیجه ی آن است- به دنبال آن شکاف ها ی اجتماعی به بالا ترین حد خود می رسد و تعاملات بین مردم بر پایه ی تندی و خشونت قرار میگیرد -مجموع اینها فجایعی را به بار می آورد که حرمت و عاطفه ی انسانی را زیر سوال می برد که جامعه از همه ابعاد اجتماعی-اقتصادی –سیاسی و فرهنگی دچار آسیب ها ی جدی می شود.

مهم ترین راهکار در جهت برقراری یک جامعه مطلوب اینست که باید سرمایه اجتماعی که دارای سه بعد است :اعتماد – فردی – عمومی – هم بستگی -مشارکت اجتماعی عقلانی-مستمر- و همیاری-خدمت بی توقع – را ایجاد کرد که ابتدا اتحاد بین مردم به وجود بیاید و سپس سرمایه اجتماعی میان مردم و دولت شکل بگیرد تا هزینه های اجتماعی ناشی از آن به حداقل برسد و هرکسی با توجه به نقش اجتماعی و استعداد ی که دارد – به حفظ و ثبات جامعه کمک کند و با تقسیم مسیولیت ها درگیر اتفاقات جامعه اش شود و ایده ها و افکارش را حتی اگر غیر عملی و آرمانی است بیان کند و شنیده شود – تا هم مردم از دموکراسی و آزادی بیشتری برخوردار باشند و هم به ترقی جامعه ای کمک کندکه – با تقسیم کار -کمترین آسیب ها و نا به هنجاری های اجتماعی را متحمل میشود.

 

کوری
کوری

ترجمه‌ها در ایران

براساس پایگاه کتابشناسی کتابخانه ملی ایران بیش از ده ترجمه فارسی از این رمان منتشر شده است که برخی از آنها چندین بار تجدید چاپ شده اند. اسامی مترجمین به همراه مشخصات نشر کتاب -چاپ نخست- به شرح زیر است:

مینو مشیری. ت‍ه‍ران: ع‍ل‍م- ۱۳۷۸.
اسدالله امرایی. ت‍ه‍ران: م‍رواری‍د- ۱۳۷۸.
مهدی غبرایی. ت‍ه‍ران: ن‍ش‍ر م‍رک‍ز- ۱۳۷۸.
ع‍اطف‍ه اس‍لام‍ی‍ان. ت‍ه‍ران: ک‍ت‍اب آی‍ی‍ن- نگارستان کتاب- ۱۳۸۵.
زهره روشنفکر. تهران: مجید- به‌سخن- ۱۳۸۹.
حبیب گوهری‌راد- بهاره پاریاب. تهران: جمهوری- رادمهر- ۱۳۸۹.
نسیم احمدی. تهران: نسل آفتاب- ۱۳۸۹.
عبدالحسین عامری‌شهرابی. تهران: دبیر- ۱۳۹۰.
کیومرث پارسای. تهران: روزگار- ۱۳۹۰.
کوروش پارسا. تهران: حوض نقره- ۱۳۹۰.
محمدصادق سبط الشیخ. تهران: میرسعیدی فراهانی- ۱۳۹۱.
فاطمه رشوند. تهران: آوای مکتوب- ۱۳۹۲.
ترمه شادان. تهران: هنر پارینه- ۱۳۹۳.

نمونه‌ای از ترجمه مینو مشیری

-به مرد کوری بگویید: آزاد هستی- دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید. بار دیگر به او می‌گوییم: آزادی- برو- و او نمی‌رود- همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده- می‌ترسند- نمی‌دانند کجا بروند. واقعیت این است که زندگی دریک هزارتوی منطقی- که توصیف تیمارستان است- قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلاده یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب‌زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد- چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود نه راه‌های رسیدن به آنها.-

اقتباس سینماسی

فیلم کوری 2008 به کارگردانی Fernando meirelles و بازیگران julianne more -mark ruffalo – این فیلم به زبان انگلیسی و محصول کشور آمریکا و ساخت کمپانی pictures bee vin در کانادا و برزیل ساخته شده است .

فیلم نامه کوری را -رادان مک کلر – نوشته است.شرطی که نویسنده ی آن -ساراماگو- برای ساخته شدن فیلم تعیین کرده- روی دادن وقایع داستان در کشوری خیالی بوده است. حین نمایش این فیلم برخلاف انتشار کتاب – انتقادهای شدیدی از سوی انجمن نابینایان مطرح- و با واکنش شخص نویسنده روبه رو شد.

 

منبع :

اسکای

کتابیسم

کافه داستان

ویکی پدیا

مطلب پیشنهادی

مهاباراتا

مهاباراتا – Mahabharata

مهاباراتا یا مهابهاراتا سروده‌ای حماسی از سده پنجم یا ششم پیش از میلاد به زبان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + 2 =