خانه / ادبیات / تحلیل و بررسی کتاب / موسم هجرت به شمال – SoMTN

موسم هجرت به شمال – SoMTN

موسم هجرت به شمال
موسم هجرت به شمال

موسم هجرت به شمال رمانی از طیب صالح نویسنده سودانی است این رمان قابل توجه و تحسین‌شده در دهه‌ی 1960 میلادی نوشته شده و یکی از نخستین رمان‌هایی است که به وضعیت متناقض دنیای پسا ـ استعماری می‌پردازد- موضوعی که یکی از مباحث عمده‌ی بسیاری از محافل دانشگاهی و ادبی دهه‌های بعدی بود و زمینه را برای مجادلات عمومی و تاملات فراوان هموار کرد و تا به امروز نیز همچنان مبحثی زنده و بارور است

معرفی نویسنده کتاب موسم هجرت به شمال

رجب طیب صالح -۲۰۰۹-۱۹۲۹- اهل سودان و دانش آموخته انگلستان است. او روزنامه نگار بوده و سال ها مسیولیت های مختلفی را در یونسکو بعهده داشته است.
طیب صالح در سال 1929 به دنیا آمد. دوران کودکی وی در روستایی کوچک سپری شد و آینده‌ای که وی همواره برای شغل خود تصور می‌کرد کشاورزی بود. اما صالح برای ادامه تحصیل به دانشگاه لندن رفت و به نویسندگی روی آورد. بلافاصله بعد از انتشار -موسم هجرت به شمال- رمان او با استقبال روبه‌رو شد و در مدت کمی ترجمه انگلیسی آن نیز به چاپ رسید. همچنین -آکادمی ادبی عرب- در سال 2001 این رمان را مهم‌ترین رمان عربی قرن بیستم معرفی کرد.

 

موسم هجرت به شمال
طیب صالح

معرفی کتاب موسم هجرت به شمال

-موسم هجرت به شمال- رمانی پسا استعماری است که نخستین بار در سال 1966 در حالی که سودان تجربه انقلابی دیگر بود- با سرنگونی دولت نظامی ژنرال ابراهیم عبود و در ابتدای سیستم پارلمانی به زبان عربی منتشر شد. در این رمان که تاکنون به بیش از 30 زبان ترجمه شده- راوی بی‌نام داستان- بعد از هفت سال زندگی و تحصیل در انگلستان به زادگاه خود در سودان باز می‌گردد. داستان ساده طیب صالح- نویسنده سودانی- از آن‌جایی پیچیده می‌شود که راوی در راه بازگشت به خانه با فردی غریبه به نام مصطفی سعید آشنا می‌شود و در صدد کشف هویت وی برمی‌آید.

مصطفی نیز دانش‌آموخته یکی از دانشگاه‌های غربی است و کم‌کم داستان زندگی پر دغدغه او در غرب و روابط عاطفی‌اش به محور اصلی داستان تبدیل می‌شود. شخصیتی با جذابیت فراوان که ماجراهای زندگی خود را به راوی داستان تحمیل کند و به شخصیت اول داستان تبدیل شود.

منتقدان معتقدند این رمان از جنبه‌های مختلفی به -قلب تاریکی- نوشته جوزف کنراد شباهت دارد. دو رمان که با فاصله‌ای 60 ساله منتشر شده‌اند و به موضوعاتی چون چندگانگی فرهنگی- تجربیات دوران استعماری و مسایل کشورهای شرقی می‌پردازند.

رضا عامری- مترجم این اثر- اهمیت مطالعه چنین داستان‌هایی را در نظریات مطرح شده در آن‌ها می‌داند- نظریات پسا استعماری که مترجم معتقد است با توجه به آن‌ها می‌توان در مقابل جهان ایستاد و برده جهان سرمایه‌داری و استعماری نشد.

-موسم هجرت به شمال- یک اثر کلاسیک آفریقایی-عربی است- رمانی که در ترجمه‌اش به هر زبانی این قابلیت را دارد که در فرهنگ آن کشور بنشیند و مخاطبان مختلف را درگیر خود کند. هر چند این تطبیق یافتن مدتی طول می‌کشد- زیرا نویسنده در ابتدای داستان پیشینه‌ای از شخصیت‌های آن به خواننده ارایه نمی‌دهد و مخاطب در روستاهای کشوری غریب و در میان انسان‌هایی بیگانه سردرگم می‌شود.

هر چه داستان به پیش می‌رود مخاطب بیشتر به این نتیجه می‌رسد که مصطفی و راوی داستان دو راوی- شخصیت یک انسان واحد هستند که البته بی‌شباهت به طیب صالح نیست- نویسنده‌ای سودانی که برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و سپس به کشورش بازگشت.

رضا عامری در مورد ترجمه آثار داستانی توضیح داد: رویکردهای متفاوتی در ترجمه آثار وجود دارد و همین امر باعث می‌شود مثلا 25 ترجمه مختلف از -پیامبر- جبران خلیل جبران منتشر شود.

وی در این رابطه افزود: برای من در هنگام ترجمه انتقال مفاهیم در اولویت است و معمولا از ترجمه کلمه به کلمه پرهیز می‌کنم. با این حال ترجمه کار ظریفی است و وجود اشتباهات ریز در آن گریزناپذیر است.

عامری معتقد است ایران مورد هجوم ترجمه‌ آثار غربی قرار گرفته و به آثار سطح پایین این کشورها نیز بیش از ادبیات غنی کشورهای شرقی توجه می‌شود.

وی ترجمه از زبان‌هایی چون عربی و اردو را برای بازار کتاب ایران ضروری دانست و افزود: هم‌گرایی و نزدیکی فرهنگ کشور ما با کشورهای همسایه و مناطقی که از نظر فرهنگی به ما نزدیک‌تر هستند باعث می‌شود بهتر بتوانیم جلوی سرمایه‌داری و کالایی شدنی بایستیم که دنیای غرب به ما تحمیل می‌کند.

خلاصه کتاب موسم هجرت به شمال

موسم هجرت به شمال دو شخصیت اصلی دارد- راوی بدون نام- و مصطفی سعید که هر دو- مانند نویسنده تحصیل کرده انگلستان اند. محل داستان روستایی کوچک در سودان و در کناره رود افسانه ای نیل است. در ابتدای داستان- راوی که پس از هفت سال تحصیل در انگلستان در رشته ادبیات انگلیسی به روستای اجدادی خود باز گشته است- متوجه حضور مردی ناشناس در میان مستقبلین می شود. مرد- مصطفی سعید نام دارد. مصطفی سعید در میان روستاییان به عنوان مردی با گذشته ای ناشناخته- مرموز- و در عین حال محترم شناخته می شود. او از پنج سال پیش به روستا آمده- در آنجا ازدواج کرده و با کشاورزی و باغ داری روزگار می گذراند.

مصطفی سعید در یک مهمانی سه نفره با حضور راوی- ناگهان در حال مستی شروع به خواندن شعری به زبان انگلیسی می کند:

– اینان زنان فلاندری اند.

منتظر گم شدگانی هستند که هرگز بندر را ترک نکرده اند

…-

شعر مصطفی سعید را تنها راوی می شنود. او از این اتفاق به شدت متعجب می شود: – به شما می گویم اگر عفریتی با چشمانی پر از لهیب آتش از درون زمین تنوره می کشید و برابرم می ایستاد این قدر تعجب نمی کردم که حالا تعجب کرده ام.

راوی روز بعد برای کشف گذشته مصطفی سعید به خانه او می رود و او را در حال بیل زدن پای درختی میابد که بعضی از شاخه های آن لیمو می دهند و بعضی پرتقال!

– به او گفتم – واضح است که تو آدم دیگری هستی غیر از آن که ادعا می کنی. بهتر است حقیقت را به من بگویی.

مصطفی سعید حاضر نمی شود از گذشته خود چیزی بگوید و راوی را دست خالی روانه می کند- اما کمی بعد نزد وی می رود و به منزل خود دعوتش می کند:- به تو قصه ای خواهم گفت که تا کنون به کسی نگفته ام. یعنی تاکنون سببی برای باز گویی آن ندیده ام … ترسیدم که بروی و با دیگران صحبت کنی و به آن ها بگویی من همانی نیستم که نشان می دهم.

مصطفی سعید راوی را قسم می دهد که آن چه را که به او می گوید با هیچکس در میان نگذارد- و سپس حکایت خود را آغاز می کند. فصل دوم عمدتاً نقل قول مستقیم از مصطفی سعید است. در این فصل ما با مردی نابغه و عجیب آشنا می شویم که در خارطوم متولد شده- در کودکی پدر خود را از دست داده – دوره تحصیل ابتدایی را در دو سال تمام کرده و پس از دبیرستان- با بورسی که از حکومت مستعمراتی انگلستان دریافت کرده برای ادامه تحصیل به قاهره و سپس لندن رفته است. مصطفی سعید در طول دوره اقامت در لندن به تحصیل و سپس تدریس در دانشگاه پرداخته است. او با جاذبه ای جادویی و غیر قابل گریز- چهار زن را به خود جلب کرده که سه نفر آنها خود کشی کرده اند و نفر چهارم- همسرش- به دست او به قتل رسیده است. مصطفی سعید پس از تحمل هفت سال حبس در انگلستان- به زادگاه خود سودان باز گشته و در روستای زادگاه راوی مقیم شده است.

حکایت مصطفی سعید در فصل دوم به انتها می رسد- اما ماجرای او تا پایان داستان-که ده فصل دارد- ادامه میابد. از ابتدای فصل سوم- شیوه روایت داستان به نحوی محسوس و جالب توجه تغییر می کند. در ابتدای این فصل- مصطفی سعید در یک شب که نیل یکی از آن طغیانهای نادر خود را می کند که بیست یا سی سال یک بار اتفاق می افتد- با به جا گذاشتن یادداشتی که در آن راوی را وصی خود و ولی خانواده اش اعلام کرده است- به نحوی مرموز ناپدید می شود. مردم می گویند سیل او را برده و خوراک تمساح های نیل شده است.

مصطفی سعید از آن پس بر ذهن و زندگی راوی سایه می اندازد. درواقع راوی پس از غیبت اسرار آمیز او- همچون درخت خانه اش که همزمان لیمو و پرتقال می داد- همزمان گذشته او- و حال خود را زندگی و روایت کند.

موسم هجرت به شمال رمانی کم حجم و در عین حال پر تپش و پر ماجرا است که تا آخرین کلمات خواننده را مجذوب و مبهوت نگاه می دارد. این کتاب فراوان مورد تحسین قرار گرفته و با دل تاریکی- شاهکار جوزف کنراد مقایسه شده است. موسم هجرت به شمال توسط رضا عامری به فارسی ترجمه و در بهار۱۳۹۰ توسط نشر چشمه منتشر شده است.

 

موسم هجرت به شمال
موسم هجرت به شمال

 

نقد و بررسی کتاب موسم هجرت به شمال

همانطور که از عنوان نیز بر می آید- موضوعش- مساله -شرق و غرب- یا -جنوب و شمال- است. عسرتی که نخبگان جدید جنوبی با شرایط پس افتاده جوامع خودشان داشتند- در مقایسه با محیط پویای دگرواره ای در دنیای بیرون.
مشکل اما در این سطح نمی ماند و سر از تنش های دشوار فلسفی در می آورد که عالم آگاهی انسانی ما با آنها آغشته است و ترس و لرزهای عمیق و پرمخاطره وجودی مان.

مهاجرت- مفهومی نقش بسته بر کل داستان است. مهاجرت از نوع هر رفتن نیست- سفری عادی نیست. نشانه شناسی خاصی در او هست. حکایت از مشکلی دارد و مساله ای و تنشی. نیل رودخانه ای است مهاجر که از جنوب به شمال می رود. از مرکز قاره پر مصیبت گرد می آید وسرازیر می شود- از خارطوم وسپس قاهره می گذرد و عاقبت در بیرون قاره به مدیترانه می ریزد! نیل نمادی شده است هم برای جغرافیای نامتجانس جنوب وشمال- وهم برای تقدیر زندگی که -با این دست می دهد وبا آن دست می گیرد-

روایتگر داستان نیز مهاجری است از آفریقا به اروپا. با حس مبهمی از حسرت ودلتنگی به نیل و به -گرمی زندگی در عشیره- در -سرزمینی که نهنگ هایش از سرما می مردند. او تازه از تحصیلات اروپا بازگشته است و در آرزوی هویت است و نخلی که -اصالت وریشه دارد-. اما قصه هویت و اصالت اصلا در این صراحت خلوص نمی ماند ومشکلها می افتد.
همه چیز از آشنایی تصادفی با مهاجری دیگر- مصطفی سعید آغاز می شود. این مصطفی تو گویی آن سوی چهره روایتگر- بخشی از کوه یخ شخصیت او و شاید نیز- هم ذات اوست. او نیز از سودان -اطراف خارطوم- به قاهره و آنگاه ازمصر به اروپا مهاجرت کرده است. در اکسفورد درس خوانده است. اوج وحضیض ها داشته و بالا پایین شده است.
این چنین است که سوانح ایام پرابتلای مصطفی با حکایت حال پریشان روای درهم می آمیزد تا از ابهامات زندگی و لبه های تاریک شرایط بشری به ما بگوید.

شمال وجنوب

رابطه این دو پارادوکسیکال است- -سو تفاهم با هم- در عین -شیفتگی به هم-.
در طول رمان – سو تفاهم را در فتح اسپانیا و استعمار و ضدیت با استعمار می بینیم تا بدانجا که مصطفی در چهره ایزابلا سیمور در هاید پارک لندن -زنی که دوستش دارد ولی نه به صمیمیت عشق- به تبار اسپانیایی او می اندیشد و با خود می گوید:-شاید پدر بزرگم در لشگر طارق بن زیاد بوده است که جد مادری ات را در یکی از باغ های انگور سیویل ملاقات کرده-. در مجادلات روایت شده داستان نیز با جنگ ایدیولوژی ها و دگماهایی مواجهیم که یک طرفش را نخبه چپ شرقی نمایندگی می کند: -شما برای ما بیماری اقتصاد سرمایه داری را به ارمغان آوردید. به ما چه دادید غیر از مشتی شرکتهای استعماری که خون مان را مکیدند–61- وطرف مقابل- نخبه رسمی در غرب که پاسخ می دهد: -شما بدون ما قادر به ادامه زندگی نیستید-

در سوی دیگر اما شیفتگی دوجانبه مبهمی است. از شرق شناسی تا غرب زدگی. -آن هموند- دختری زیبا در اکسفورد است که زبانهای شرقی می خواند و مصطفی با او نیز نرد دوستی می اندازد -باز نه به پاکیزگی عشق! که درحقیقت به او همچون یک شکار دیگر می نگرد.- مصطفی خود و او را چنین توصیف می کند: -او مشتاق آب وهوای استوایی- اما من جنوبی یی بودم مشتاق شمال ویخبندانهای آن-.

روشنفکر مصری ما- مصطفی حسرت می خورد که با وجود 30 سال اقامت در اروپا – از روح تمدن غربی بیگانه مانده است:-فاخته ها هرساله برای بهار کوکو می کردند.سالن برت هرشب با عاشقان بتهوون وباخ پر می شد وچاپخانه ها هزاران کتاب در زمینه هنر واندیشه طبع ونشر می کردذند…سی سالی که من جزیی از این همه بودم ودر متن آن زندگی می کردم بی آن که زیبایی حقیقی اش را حس کنم-. در برابر این شیفتگی مصطفی به حقیقتی در غرب- درک مهربانانه ای نیز از آن سو می بینیم نسبت به او همچون یک قربانی نگونبخت شرقی. پروفسور فوسترکین استاد اکسفورد در دادگاه مصطفی می گوید: -آقایان وخانم های شهود! مصطفی سعید انسان شریفی بوده که فرهنگ غرب بر عقل او تاثیر گذاشته اما قلبش را نابود کرده است-.
در رمان رابطه شمال وجنوب همچنان متناقض نما و بحث انگیز می ماند. همانطور که رمان اصراری ندارد بر معماهای صعب وسختی که آگاهی مدرن با آن دست به گریبان است- پرده صراحت و جزمیت بکشد.

1- اروس و عقل

اروس عنصر مهم زندگی در این روایت است. پیرنگ داستان با انواع نماد های زنانگی شکل گرفته است. مهاجر جنوبی از شمال نیز که می خواهد سخن بگوید به این نمادها در می آویزد -در آغوشم می گیرم ورایحه جسمش مشامم را پر می کند-. اروس سایه به سایه با راوی است و با مصطفی است واحوال او با دختران وزنان اروپایی: -او را می گرفتم انگار که ابری را در برگرفته ام-. -او را در کنارم اخگری از برنز در زیر آفتاب ژوییه می دیدم- حس می کردم شهری است از اسرار ونعمت-.-با هرلمسی حس می کردم عضله ای در تنش سست می شود وچهره اش درخشان تر می شود وبرقی گذرا از چشمانش عبور می کند- و….
زندگی شمالی- ترکیبی است از عقل و اروس. عقل غربی چنان دیوار به دیوار اروس است که راحت و آرام می تواند حسب حال میان آنها تردد بکند بدون اینکه یکی را به نفع دیگری بکلی ترک گوید. حداقل در چشم راوی اینان می توانند عقل را موقتا فراموش وبعد دوباره به او رجوع کنند. قول هزل گونه خانم رابینسون به مصطفی در داستان تکرار می شود:-مستر سعید! تو هیچ وقت نمی توانی عقلت را فراموش کنی-. آیزابلاسیمور-زندگی را در کنجکاوی وتفریح می جوید-.

در مجموع زندگی غربی برای راوی -همانطور که برای بیشتر نخبگان جدید عرب در دهه 60- اسطوره ای است برساخته از همنشینی متعادل عقل و اروس:-این- جهان منظم-!
در این برساخته چون نوبت به مهاجر فلک زده جنوبی می رسد- اروس سر از احوالی بی حد واندازه- جنون آمیز و حتی فاجعه بار در می آورد. برای مصطفی دختران و زنان اروپایی همچون یک شکار یا قربانی هستند- -روزها را با خواندن نظریات کینز وتونی می گذراندم وشب ها را به نبرد با کمان ونیزه وشمشیر وسنان ادامه می دادم-.
وضعیت نابالغی از رابطه -خود و دیگری- که در آن- -دیگری- خوب است و-خود- بد. وقتی تو خوبی ومن بد- پس بفهم و بپذیر که با تو چنین به بدی رفتار می کنم![iii] تصویر مصطفی از آیزابلا و خود چنین است:-او شهری از اسرار ونعمت…ومن صحرای لم یزرعی با گستره ای از رغبت های جنون آسا. در چشمانش عطوفتی مسیح وار آشکار بود…و من تبدیل به موجودی بدوی وبرهنه شده ام که در دستی نیزه ای ودر دست دیگر توری برای صید در بیشه زار-.

2. پوچی و معنا

داستان در فضای ابهامی میان معنا و پوچی پیش می رود. معنایی برای دویدن در پی آن و حس سنگینی از پوچی که تو را در خود فرو می برد تا بدانجا که گم می شوی:-پیشاپیشم وپشتم ابدیت یا هیچ است-. ابدیتی که در دل لحظه های ماست وما را لبریز از معنایی برای بودن می کند و یا بیهودگی و یاوگی پوچی که با آن بار تن کشیدن بحث انگیز و طاقت فرسا می شود. اما نصیب راوی و سوژه اش- تنها شق دوم است!
در اینجا روای دو نوع مواجهه با پوچی های زندگی را با هم می نشاند- خلاق و ویرانگر. وعجبا نوع اول از آن شمالی ها و نوع دوم قسمت جنوبیان: 1.مواجهه ایزابلاسیمور- زنی شمالی که می گوید: -زندگی پر از اندوه است اما ما باید خوش بین باشیم وبا شجاعت با آن روبه رو بشویم–31-. و 2.مواجهه مصطفی که چون حس پوچی او را تا حد جنون وفحشا وفاجعه پرتاب کرده است- از خود نفرت دارد: -مصطفی سعید-ی وجود ندارد- او توهم است- یک دروغ است-36-. او چند پارگی شخصیت خود را با تمام وجود احساس می کند. وقتی دادستان دادگاهش در لندن از او می پرسد:-تو هم حسن بودی- هم چارلز- هم امین- هم مصطفی وهم ریچاردز؟- می گوید:بله-

نه اینکه مصطفی دل در سودای معنایی نداشت- چرا داشت- اما آن را در اثیر رویاهایی سراغ می گرفت که چون پای زیست این جهانی-اینجایی واکنونی- او به میان می آمد- سبک می پریدند و دیگر نیودند. وضعیت بیداری مصطفی همان قطاری بود که او را به لندن -به سوی فاجعه! می برد ومعنا فقط در خوابی به سراغش می آمد که چندان تکه ای واقعی از جریان اصلی زندگی جدید او نبود:-در خواب دیدم که تنهایی در مسجد قلعه نماز می گزارم. مسجد با هزاران شمعدان روشن بود و مرمرهای قرمز شعله می کشیدند…در حالی که رایحه بخور در مشامم بود بیدار شدم -قطار داشت به لندن نزدیک می شد. قاهره شهر خنده داری است…-!
متاسفانه اما در عالم بیداری مصطفی- دیگر هیچ خبری از نور وروشنی وزیبایی ومعنا نمانده است. در ساحت عقل ابزاری- مصطفی دانشجوی تیزهوش اکسفورد است که روز ها به حکم عقل درس می خواند وشبها به سایقه اروس میل شکار می کند!-ذهنم چون تیغه های دستگاه شخم زنی- کلمات را می برید وگاز می زد. کلمه ها وجملات برایم حکم معادله های ریاضی را پیدا کرده بود…وجهان گسترده …چون صفحه شطرنجی-.
این موجود داننده سر ازپا نشناخته- نوبت به عقل ارتباطی و انتقادی که می رسد از تفسیر کردن و رها ساختن در می مانَد.

مصطفی مرعوب شرارت نهفته ای در عالم می شود. امید و اعتماد خویش را به آدمی- به خود اثر بخشی انسان- وبه عزیمت معطوف به رهایی وبه فضیلت ومعنا از دست می دهد:-اکنون فقط جریان حوادث است که تو را می برد- همچنان که همه آدم ها را. و دیگر در توانت نیست که کاری انجام دهی. اگر هر انسانی می دانست چه موقع از برداشتن گام نخست امتناع کند- خیلی چیزها تغییر می کرد. آیا این از شرارت آفتاب است که خاطر میلیون ها نفر را گمراه می کند وآن ها را به صحراهایی که شن هایش در حال خروش اندو حلقوم بلبلان در آن خشک می شود- می کشاند؟…ومن خودم را تسلیم خوابی تب آلوده وآشفته می کردم-.
این وضعیت مصطفی است که در حقیقت آن سوی چهره راوی است-گم گشتگانی که هرگز قطاری آن ها را نیاورده است-. اما خود راوی می کوشد با پوچی قدری بیشتر- مصمم تر و دلیرانه تر هماوردی کند- هرچند او نیز عاقبت از پای در می آید و در ابهام تردید آمیزی از یک آب تنی یا یک خودکشی- به اعماق نیل فرو می رود.

راوی بشدت با پوچی دست وپنجه نرم می کند. گرفتار این غامضه فکری است که -عدالت واعتدالی در جهان وجود ندارد- در میان ورق پاره های مصطفی می خواند که -به مردم می آموزیم تا اذهانشان را باز ونیروهای نهفته شان را آزاد سازیم اما قادر نیستیم نتیجه آزادی را پیشگویی کنیم-این یعنی پارادوکس دموکراسی – یعنی اینکه دموکراسی روشهایی معین با نتایج نامعین است و اینکه بدترین شکل زندگی است که بهتر از آن را هنوز نیافته ایم.

از سوی دیگر راوی از مشکلات عقل ابزاری جدید نیز بو برده است-درست است که من شعر خواندم- اما…ممکن بود کشاورزی یا مهندسی یاپزشکی بخوانم. همه اینها ابزارهایی برای کسب وکار است-.
او مرتب از سایه پوچی یی می گریزد که عجبا سایه خود اوست. میان بیم وامید می دود:-نه…من سنگی نیستم که در آب فرو می رود- بلکه دانه ای هستم که در کشتزار به ثمر می نشیند-. احساس تنهایی وبی خانمانی او را سخت می فشارد:-همه ما در نهایت امر تنها سفر می کنیم-.

خردک شرری از خبر زندگی همچنان در هستی راوی سو سو می کند-زنده می مانم. چون هنوز مردمانی هستند که دوست دارم بیشتر با آن ها گفت وگو ومعاشرت کنم- چون کارهایی هست که باید انجام دهم-. اما او نمی تواند توازن خود را نگاه داد. جریان آب او را به اعماق می کشاند. -به طناب پوسیده متوهمی بند بودم…طناب توهمی بیش نبود وداشت پاره می شد تا به نقطه ای از جریان آب رسیدم که حس کردم اعماق از من نیرومند تر است ومرا به سوی خود می کشاند…نه می توانستم ادامه بدهم ونه می توانستم برگردم…فکر می کردم اگر در این لحظه بمیرم مثل کسی هستم که بدون اراده ای همانطور که متولد شده- مرده است…چونان هنرپیشه نمایشی کمیک روی صحنه فریاد زدم: کمک- کمک-

موسم هجرت به شمال

موسم هجرت به شمال

موسم هجرت به شمال

موسم هجرت به شمال

منبع :

وبلاگ فرنوری

فراستخواه

کتاب ایران

مطلب پیشنهادی

مهاباراتا

مهاباراتا – Mahabharata

مهاباراتا یا مهابهاراتا سروده‌ای حماسی از سده پنجم یا ششم پیش از میلاد به زبان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × یک =