خانه / بزرگان تاریخ / لوییس بونویل – Luis Bunuel

لوییس بونویل – Luis Bunuel

لوییس بونویل
لوییس بونویل

لوییس بونویل فیلم‌ساز اسپانیایی بود که در کشورهای اسپانیا- مکزیک و فرانسه به فعالیت می‌پرداخت- از جمله آثار معروف او می‌توان به سگ آندلسی- ویریدیانا- میل مبهم هوس و جذابیت پنهان بورژوازی اشاره کرد- شش تا از فیلم‌های بونویل در نظرسنجی منتقدین سال ۲۰۱۲ نشریه سایت اند ساند تحت عنوان -۲۵۰ فیلم برتر همه دوران‌ها- گنجانده شده است- این فیلم ساز اسپانیایی را پدر سینمای سورریالیست می دانند

زندگی لوییس بونویل

لوییس بونویل در ۲۲ فوریه ۱۹۰۰ در کالاندا متولد شد- شهری کوچک در استان ترویل در ناحیه آراگون اسپانیا. پدر او لیوناردو بونویل- شخصی تحصیل‌کرده از خانواده‌ای با اصل و نصب از آراگون- و مادرش ماریا پورتولس بود که از شوهرش سال‌ها جوان‌تر بود و به خانواده‌ای ثروتمند و با نفوذ تعلق داشت. او بعدها زادگاهش را اینگونه توصیف کرد که در کلاندا- -قرون وسطا تا جنگ جهانی اول ادامه داشت-. لوییس که فرزند ارشد خانواده از مجموع هفت فرزند محسوب می‌شد- دو برادر به نام‌ها آلفونسو و لیوناردو و چهار خواهر به نام‌های آلیسیا- Concepción- مارگاریتا و ماریا داشت.

وقتی که لوییس بونویل تنها چهار سال و نیم عمر داشت- خانواده او به ساراگوسا نقل مکان کردند- که در آنجا جز ثروتمندترین خانواده‌های شهر محسوب می‌شدند. بونویل در ساراگوسا- تحت تعلیم سخت‌گیرانه یسوعی در Colegio del Salvador قرار گرفت. یک بار که بونویل از طرف مراقب سالن مطالعه کتک خورد و تحقیر شد- دیگر به آن مدرسه برنگشت. او به مادرش گفته بود که او را اخراج کرده‌اند- که حقیقت نداشت. در واقع- او بالاترین نمره‌ها را در امتحان تاریخ جهان کسب کرده بود. بونویل دو سال پایانی تحصیلات متوسطه‌اش را در یک مدرسه عمومی بومی با پایان رساند. بونویل حتی در بچگی تا اندازه مهارت‌های سینمایی از خود نشان داده بود- دوستان آن دوره‌اش گفته‌اند که بونویل با استفاده از یک فانوس جادو و یک ملافه- بر روی صفحه‌ای سایه می‌افکنده است. او همچنین در بوکس و نواختن ویولون استعداد خوبی داشت.

لوییس بونویل در کودکی شخصی بسیار مذهبی بود- در کلیسا خدمت می‌کرد و هر روز در مراسم عشای ربانی شرکت می‌کرد. تا اینکه- در سن ۱۶ سالگی- او با دیدن فقدان عقلانیت در کلیسا و همین‌طور ثروت و قدرت آن- از مذهب انزجار پیدا کرد.

در سال ۱۹۱۷- لوییس بونویل به دانشگاه مادرید رفت و در ابتدا به تحصیل در رشته برزشناسی و سپس مهندسی صنایع پرداخت- اما در نهایت به فلسفه تغییر رشته داد. او در میان دیگر هنرمندان مهم اسپانیایی که در Residencia de Estudiantes زندگی می‌کردند- با سالوادور دالی -که بعدها نقاش برجسته‌ای شد- و فدریکو گارسیا لورکا -که بعدها شاعر برجسته‌ای شد– رابطه دوستی صمیمی و نزدیکی برقرار کرد. این سه دوست که هسته اصلی جنبش آوانگارد سوریالیستی اسپانیا را تشکیل می‌دهند- در زمرده اعضای نسل ۲۷- به شهرت فراوانی رسیدند. بونویل خصوصا مجذوب لورکا شده بود- بونویل بعدها در خودزندگی‌نامه خود نوشت که -ما همدیگر را مصرانه دوست داشتیم. هرچند که به نظر می‌رسید خصوصیات مشترک کمی با هم داشتیم- من ردنکی از آراگون بودم- و او یک آدم آراسته اندلسی بود. ما اکثر اوقات را با هم سپری می‌کردیم … شب‌هنگام پشت Residencia روی چمن‌های می‌نشستیم -در آن موقع- در آنجا فضاهای باز پهناوری که تا دوردست‌ها می‌رسید قرار داشت– و او شعرهایش را برای من می‌خواند. او به آهستگی و به زیبایی می‌خواند و از طریق او من دنیای جدیدی را کشف کردم. رابطه او با دالی تا حدی متلاطم بود- رابطه آنها به علت بیشتر شدن صمیمیت بین دالی و لورکا و همین‌طور ناخشنودی به خاطر موفقیت‌های اولیه‌ای که دالی در هنر کسب کرده بود- با حسادت همراه شده بود.

لوییس بونویل از وقتی که ۱۷ ساله بود- کم و بیش با Concha Mendez- که در آینده تبدیل به شاعر و نمایش‌نامه‌نویسی ماهر تبدیل شد- قرار ملاقات می‌گذاشت و ان دو تابستان‌های خود را در سن سباستین می‌گذراندند- بونویل او را به عنوان نامزدش به دوستانش در Residencia معرفی کرده بود. پس از پنج سال- او این رابطه را قطع کرد و بونویل را -شخصی تحمل‌ناپذیر- توصیف کرد.

لوییس بونویل
لوییس بونویل

لوییس بونویل در سال‌هایی که دانش‌آموز بود- تبدیل به یک هیپنوتیزم کننده چیره‌دست شده بود. او یک بار ادعا کرد که در حین آرامش دادن به یک فاحشه هیستریانیک از طریق تلقین هیپنوتیزم- به طور غیرعمدی یکی از چند رهگذری که در آنجا بوده‌اند را هم به حالت خلسه برده بوده است. او اغلب تاکید داشت که تماشا کردن فیلم- یک جور هیپنوتیزم است: -این نوع هیپنوتیزم سینمایی یقینا بابت تاریکی تیاتر و تعویض سریع صحنه‌ها- نورها و حرکات دوربین است- که باعث می‌شود هوش حیاتی تماشاگر ضعیف شود و یک جور شیدایی وادارد.

در سال ۱۹۲۲ -آندره برتون- با همکاری -لویی آراگون – و -بنژامین پره – مکتب سورریالیسم را بنیاد نهاد و بونویل که ذهن طغیانگرش از مدتها قبل علیه مبانی مذهبی – اجتماعی و اخلاقی غربی و منطق بورژوایی هنر بپا خواسته بود آنرا پذیرفت.نخستین فیلم سورریالیستی را به نام -صدف و مرد روحانی – عنوان کرده اند که در سال ۱۹۲۷ بر اساس سناریویی از آنتوان آرتو و توسط ژرمن دولاک ساخته شده است.این فیلم سرگذشت حیرت انگیز جوانی معیوب است که برای جلب نظر زنی زیبا با ژنرالی صاحب قدرت به مبارزه بر می خیزد.در این فیلم حملات شدید به کلیسا و مسیحیت به صورتی خواب گونه و کابوس وار و شاعرانه انجام می شود.

در سال ۱۹۲۹ -من ری – با الهام از یک شعر – روبر دسنوس- فیلم سورریالیستی -ستاره دریایی – را ساخت که در آن دنیا بشکلی سیال در هم فرو می رود و فرمهایی عجیب ایجاد می شود که در آن انسانها چون ماهیهای آکواریوم در هم می پیچند و کابوسهای خوفناک با طنز و احساسی شاعرانه در هم می آمیزند.
اما بونویل با ساخت -سگ آندلسی – UNCHIEN ANDALOU در سال ۱۹۲۸ گام بزرگی در بیان سورریالیستی بر می دارد. او و – سالوادور دالی- موفق شدند که انقلاب سورریالیستی را به سینما بکشانند.آنها نقطه دیدشان را از یک تصویر رویایی اخذ کردند که بنوبه خود تصویر دیگری را بدنبال آورد تا کلیت پبوسته ای شکل گرفت.اگر تصویر یا ایده ای ناشی از خاطره یا الگوی فرهنگی آنها بود یا دارای رابطه ای خود آگاه با یک ایده قبلی بود کنار گذاشته می شد و بدینسان به یک تجربه ناب سورریالیستی رسیدند.در پیدایش فیلم هیچگونه توجه منطقی – زیبایی شناختی به مسایل تکنیکی مد نظر نبوده و و یک عملکرد آگاهانه -ناخودآگاه روانی – را ایجاد می کند .از اینرو نمی کوشد یک رویا را تداعی کند هر چند از مکانیسمی شبیه مکانیسم رویا بهره می گیرد.این فیلم قدرت سینما را در بیان سورریالیستی جلوه گر ساخت.

فیلم بعدی لوییس بونویل که در سال ۱۹۳۰ به کمک دالی ساخت -عصر طلایی – L`AGED`OR نام داشت.که در آن هم تصاویر کابوس گونه و هولناک در هم می آمیزد و بونویل بعمد علیه نهادها و ایدیو لوژیهای اجتماعی و اخلاقی نظام بورژوایی دنیای غرب بپا می خیزد.

لوییس بونویل در سال ۱۹۳۲ فیلم مستند- LAS HURDES- سرزمین بدون نان – را می سازد که از برجسته ترین فیلمهای کوتاه و مستند تاریخ سینماست.پس از آن به یشنهاد کمپانی برادران وارنر برای کار در زمینه صداگذاری فیلم به پاریس می رود .بین سالهای۱۹۳۷ _۱۹۳۵ چهار فیلم داستانی و یک فیلم کوتاه می سازد که اسمش را در عنوان بندی آنها نمی آورد.در سال ۱۹۳۸ برای مدتی به نمایندگی دولت به هالیوود می رود اما با روی کار آمدن فرانکو بار دیگر به کمپانی برادران وارنر می پیوندد.در این سالها او تنها به ساخت فیلمهای تجاری می پردازد تا اینکه در سال ۱۹۵۰ با فیلم فراموش شدگان بار دیگر مطرح می شود و جایزه بزرگ کن را با سر و صدا می برد.فیلمی در مورد کودکان و نوجوانان مکزیک و زندگی خشن و بی سرانجام آنها.در فیلم- بونویل به شیوه هموطنش پیکاسو عناصر واقعیت را تشریح عضوی می کند و با بازسازی آن بر پرده با تدوینی تکان دهنده به بیان خشن واقعیت می پردازد و با نگاهی ژرف تا اعماق مسایل اجتماع فرو می رود – آن را می کاود و با تخیلات و تصورات رویایی خود در هم می آمبزد.

-صعود به آسمان -فیلم دیگری است که در سال ۱۹۵۱ می سازد و با وجود ارزش هنری فوق العاده از نظر شهرت به پای فراموش شدگان نمی رسد.این فیلم سرگذشت مسافرت گروهی است که با یک اتوبوس از روی تنگه ای در بالای کوهستان و به هنگام رعد و برق عبور می کنند. تصاویر رویایی بونویل در لحظاتی حساس با قطع فیلم به آن حالتی کابوس گونه می بخشد.
در سال ۱۹۵۲ فیلم -مرد بیرحم – را می سازد که داستان آن در محیط کشتارگاه اتفاق می افتد.اما در فیلم -او – EL -۱۹۵۳ -بونویل به تجزیه و تحلیل روانی مردی به نام فرانچسکو می پردازد که فردی مومن و مورد احترام است ولی نسبت به همسر جوانش سوء ظن دارد تا حدی که دچار جنون شده و شبها از ترس میله بافتنی همسرش را به سوراخ کلید فرو می کند تا چشم موجودات خیالی ترس آور را کور کند. اوج فیلم در صحنه بحران روحی مرد است که حسادتش نسبت به همسرش در یک کلیسا به جنونی مبدل می شود و چهره کشیش و مردمی که برای دعا آمده اند در چشم او بصورت موجوداتی کریه در می آید که در گوش هم نجوا می کنند و لبخند میزنند.

 

لوییس بونویل
لوییس بونویل

فیلم بعدی لوییس بونویل – رابینسون کروزوو-۱۹۵۳ -بر خلاف -او -که ضد مسیحیت و بورژوازی بود تنها جنبه افسانه ای داشت.در همین سال بلندیهای بادگیر امیلی برونته را نیز دستمایه فیلمی قرار داد.اما دو سال بعد در سال ۱۹۵۵با فیلم – آرچیبالدو دلاکروز – بار دیگر به تمهای -او – برگشت.آرچیبالدو که هنوز کودکی بیش نیست در خیال خود مرگ دلخراشی را برای زنان طراحی می کند اما هر بار پیش از اجرای نقشه دچار شک و تردید می شود و تعجب اینجاست که هر بار این زنان زیبا به طریقی مشابه آنچه آرچیبالدو در ذهن داشته کشته می شوند.رویاهای آرچیبالدو در واقع انعکاس تخیلات جنسی اوست.خیال و واقعیت در فیلم جوی متراکم و خفقان آور ایجاد کرده اند.فیلم سرشار از طنزی تلخ و گزنده و استعاراتی از مارکی دوساد است که تاثیر زیادی بر بونویل داشته است.

لوییس بونویل از سال ۱۹۵۶ به بعد در فرانسه دو فیلم تجاری – نامش سرخی صبح است-و-هاله طاعون جنگل – را می سازد که در آنها داستانهایی ساده را در قالبی سورریالیستی بیان می کند.اما در سال ۱۹۵۹در مکزیک فیلم -نازارین -NAZARIN را می سازد که شاهکاری دیگر است.نازارین کشیشی مکزیکی است که سعی دارد فرامین مذهبش را بی هیچ سازشی با محیط تحقق بخشد.حمایت مستقیم او از رنجدیدگان -دشمنی کلیسا را علیه او تحریک می کند و او مجبور است نقش یک انقلابی را بازی کند.پس از آنکه او را به زنجیر می کشند زن فقیری هدیه کوچکی به او می دهد که از نظر بونویل نمایشگر انسانی ترین همبستگیهای بشری است و این در حالی است که نازارین نسبت به ایده آلهای انسانی قوانین مسیحیت دچار تردید شده است.
در سال ۱۹۶۰ بونویل فیلم -دختر جوان – را می سازدکه در مورد مرد سیاهپوستی است که به یکی از سواحل جنوب آمریکا فرار کرده و او را متهم کرده اند که به زن سفیدپوستی تجاوز کرده است.در همین سال -ویریدیانا -را می سازد که در آن عشق به همنوع و دیگر موازین اخلاقی را به سخره می گیرد.اوج فیلم یکی صحنه عریان کردن ویریدیانای بیهوش توسط عمویش با موسیقی رکوییم موتزارت و دیگری صحنه شام آخر فقرا با موسیقی هاله لویای هندل است.اشارات مذهبی بونویل همچون تاج خار ویریدیانا و صحنه شام آخر با جزییات و خواندن خروس و…اشاره ای است بر تاثیرات ناخوداگاه بونویل در ساخت فیلم.
فیلم بعدی بونویل که در سال ۱۹۶۱ ساخته می شود -فرشته مرگ – نام دارد که از نظر فرم و موضوع شبیه -عصر طلایی – است.گروهی از ثروتمندان یک شهر در قصر بزرگی به دور هم جمع شده اند و تحت تاثیر یک نیروی نامریی نمی توانند از آنجا خارج شوند.عصبانیت و دلهره آنها را فرا گرفته و به نظر می رسد که آنها قربانی هوسهای خود شده اند. اینبار بونویل با پرداخت ویژه خود از دیدگاهی سورریالیستی انتقادات اجتماعی و مذهبی خود را بیان می کند.

لوییس بونویل دو سال بعد -دفتر خاطرات یک مستخدمه – را می سازد که مورد توجه و تحسین منتقدین قرار می گیرد.در این فیلم بونویل بی هیچ ترحمی به پستیها و حقارتهای انسانی اشاره می کندو انسان برای او موجودی است متظاهر و تهوع آور حتی مستخدمه خوش قلبی که از پاریس آمده تا در خانه اربابی کار کند! بونویل سرگذشت افراد این خانه را چیزی عجیب نمیداند و طرز زندگی آنها و روابط اخلاقی بین آنها را بطور سمبلیک نشانه زندگی امروز آدمیان می داند.

-شمعون صحرا -در مورد یک قدیس است و -زیبای روز – BELLE DE JOUR در مورد کابوسهای خیانت یک زن به شوهرش است که به خودفروشی روی می آورد.
بونویل پس از آن-راه شیری – را می سازد و بعد -تریستانا – TRISTANA که در مورد دختر یتیمی است که مورد تجاوز پیرمردی ثروتمند قرار می گیرد.تریستانا عاشق مرد نقاشی می شود اما بسختی بیمار می شود و مجبور می شوند یک پایش را قطع کنند. و تریستانا بار دیگر مجبور میشود بسوی مرد پیر ثروتمند برگردد و با او ازدواج کند بدون اینکه توانسته باشد استقلال خود را در زندگی دردناکش حفظ کند.

پس از آن لوییس بونویل فیلمهای -جذابیت پنهان بورژوازی – –شبح آزادی – و -میل مبهم هوس – را ساخت و در سال ۱۹۸۳ با کوله باری از آثار ارزشمند و در حالی که همچنان به آرمانهای سورریالیسم وفادار بود دار فانی را بدرود گفت.

لوییس بونویل
لوییس بونویل

نکاتی از زندگی لوییس بونویل

هر چند لوییس بونویل به اعتبار محل تولدش فیلم‌ساز اسپانیایی نامیده می‌شود اما نخستین فیلمش- سگ اندلسی- را به همراه سالوادور دالی در فرانسه ساخت و بیشترین فیلم‌هایش را نیز در مکزیک و فرانسه ساخته‌است. او در خلال جنگ دوم جهانی و پس از آن- ملیت آمریکایی را برگزید. آخرین فیلم‌هایش نیز در فرانسه ساخته شده‌است.

لوییس بونویل در جوانی با دالی و فدریکو گارسیا لورکا دوست بود و در میان‌سالی به عنوان روزنامه‌نگاری چپ‌گرا با جمهوری‌خواهان اسپانیا علیه فرانکو فعالیت می‌کرد.

هر چند نخستین فیلم خود را در قبل از سی سالگی ساخت اما بزرگ‌ترین و مشهورترین فیلم‌هایش را از شصت سالگی به بعد کارگردانی کرد. وقتی بونویل در جوانی به فرانسه رفت سوررآلیست‌ها تاثیر فراوانی بر او گذاشتند. در اکثر فیلم‌های او مرز بین واقعیت و رویا آنچنان مخدوش است که نمی‌توان به روشنی نماهایی واقعی و رویایی را از هم جدا کرد. برخی از منتقدین او را پدر سینمای فراواقع‌گرا خوانده‌اند.

وقتی که لوییس بونویل در سن ۸۳ سالگی از دنیا رفت- در آگهی ترحیم او در نیویورک تایمز از او با صفاتی همچون -تابوشکن- معلم اخلاق- و انقلابی که در جوانی رهبر جنبش سوریالیسم آوانگارد بود و برای نیم‌قرن بعدی هم کارگردانی چیره‌دست بود- یاد شده بود. منتقد سینما- راجر ابرت- از نخستین فیلم بونویل- تحت عنوان سگ اندلسی که در دوران سینمای صامت ساخته شده بود- به صورت -مشهورترین فیلم کوتاهی که تا به حال ساخته شده- یاد می‌کند و آخرین فیلم او که ۴۸ سال بعد ساخته شد- برنده جایزه بهترین کارگردان از طرف هییت ملی نقد و بررسی فیلم و اجتماع ملی منتقدین سینما شد. اکتاویو پاز- نویسنده مکزیکی- آثار بونویل را -پیوند تصور فیلمی با تصور شعری که یک واقعیت جدید از نوع ویرانگر و فروپاشانه ایجاد کرده- توصیف کرده است.

لوییس بونویل که اغلب با جنبش سوریالیسم دهه ۱۹۲۰ میلادی هم‌پیوند بود- از همان دهه تا دهه ۱۹۷۰ میلادی به ساخت فیلم مشغول بود. آثار او در دو قاره- سه زبان و تقریبا در تمام ژانرها از جمله فیلم تجربی- فیلم مستند- ملودرام- طنز- موزیکال- شهوانی- کمدی- رمانتیک- درام لباسی- فانتزی- جنایی- ماجرایی و وسترن هستند. با وجود این گوناگونی- فیلم‌ساز جان هیوستون بر این باور بود که- علی‌رغم این گوناگونی در ژانر- هر یک از فیلم‌های بونویل آن چنان شاخص است که فورا می‌توان آن را تشخیص داد- یا- بر طبق گفته اینگمار برگمان- -بونویل همیشه فیلم‌های بونویلی می‌سازد.

شش تا از فیلم‌های لوییس بونویل در نظرسنجی منتقدین سال ۲۰۱۲ نشریه سایت اند ساند تحت عنوان -۲۵۰ فیلم برتر همه دوران‌ها- گنجانده شده است. ۱۵ تا از فیلم‌های او هم از طرف -آنها فیلم ساختند- اینطور نیست؟- در فهرست ۱۰۰۰ فیلم برتر همه اعصار گنجانده شده است که باعث شده پس از جان فورد که ۱۶ فیلم در این فهرست دارد- در رتبه دوم قرار بگیرد. بونویل در فهرست ۲۵۰ کارگردان برتر از همین نشریه- در رده ۱۴ قرار دارد.

 

لوییس بونویل
لوییس بونویل

فیلم های لوییس بونویل

سگ آندلسی- فرانسه- 1928
عصر طلایی- فرانسه- 1930
زمین بی نان – اسپانیا- 1932
دون کویینتین تندخو- اسپانیا-1935 به عنوان تهیه کننده
چه کسی دوستم دارد؟ اسپانیا 1936 به عنوان تهیه کننده
سنتینلا به پا خیز- اسپانیا- 1936 به عنوان تهیه کننده
گران کازینو – مکزیک-1946
جمجمه بزرگ – مکزیک 1949
فراموش شدگان- مکزیک- 1950
سوزنای هرزه- مکزیک- 1950
دختر اینگا نیو – مکزیک- 1950
زنی بدون عشق- مکزیک- 1951
صعود به آسمان- مکزیک- 1951
قوی پنجه/ مرد قوی- مکزیک – 1952
روبنسون کروزیه- مکزیک/آمریکا- 1952
EL- او/ آن مرد- مکزیک – 1952
بلندی های باد گیر- مکزیک- 1953
خیال با تراموای سفر می کند- مکزیک- 1953
رودخانه مرگ- مکزیک- 1954
زندگی جنایت بار آرچیبالدودلاکروس- مکزیک- 1955
نامش سپیده دم است- فرانسه/ ایتالیا- 1955
مرگ در این باغ- فرانسه/ مکزیک- 1958
تب در ال پایو بالا می رود- فرانسه مکزیک- 1959
دختر جوان- مکزیک/ آمریکا-1960
ویریدیانا – اسپانیا- 1960
فرشته فنا کننده/ ملک الملکوت- مکزیک/ اسپانیا- 1962
خاطرات یک کلفت- فرانسه- 1963
شمعون و صحرا- مکزیک- 1965
بل دو روژ/ زیبای روز- فرانسه- 1966
راه شیری- فرانسه/ ایتالیا- 1969
تریستانا- اسپانیا/ فرانسه/ ایتالیا- 1970
جذابیت پنهان بورژوازی فرانسه- 1972
شبح آزادی- فرانسه-1974
موضوع مبهم هوس- فرانسه-1977

جوایز لوییس بونویل

۱۹۵۱ برنده بهترین کارگردان جشنواره کن
۱۹۵۱ نامزد جایزه بزرگ جشنواره کن
۱۹۵۲ نامزد جایزه بزرگ جشنوراه کن
۱۹۵۳ نامزد جایزه بزرک جشنواره کن
۱۹۵۹ نامزد نخل طلای جشنواره کن
۱۹۵۹ برنده جایزه بین‌الملل جشنواره کن
۱۹۶۰ نامزد نخل طلای جشنوراه کن
۱۹۶۱ برنده نخل طلای جشنواره کن
۱۹۶۲ نامزد نخل طلا جشنواره کن

کتاب‌شناسی در زبان فارسی

ویریدیانا- ترجمه هوشنگ طاهری- تهران:مدرسه عالی تلویزیون و سینما ۱۳۵۰
با آخرین نفس‌هایم- ترجمه علی امینی نجفی هوش و ابتکار
بونویل- لوییس. شمعون صحرا-پیوست آخر کتاب– ترجمه پیام یزدانجو. تهران:انتشارات علو و زندگی ۱۳۷۷
ویریدیانا- ترجمه پیام یزدانجو- تهران: نشر دیگر ۱۳۷۸
فراموش شدگان- ترجمه حسینعلی طباطبایی تهران:انتشارات دید ۱۳۷۹
بونویلی‌ها -نوشته‌های سوریالیستی لوییس بونویل — ترجمه شیوا مقانلو- نشر چشمه چاپ اول ۱۳۸۵-چاپ دوم بهار ۱۳۹۰

 

منبع :

آکاایران

سفیدک

ویکی پدیا

مطلب پیشنهادی

بریتنی اسپیرز

بریتنی اسپیرز – Britney Spears

بریتنی اسپیرز با نام کامل بریتنی جین اسپیرز خواننده- رقاص- ترانه سرا- هنرپیشه و نویسنده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + دو =