خانه / فلسفه / فلسفه سیاسی / فلسفه هانا آرنت – Hannah Arendt

فلسفه هانا آرنت – Hannah Arendt

فلسفه هانا آرنت
فلسفه هانا آرنت

فلسفه هانا آرنت –  فیلسوف – فلسفه سیاسی -و تاریخ‌نگار زن آلمانی – یهودی تبار به دنیا آمد

زندگینامه هانا آرنت

هانا آرنت فیلسوف و متفکر یهودی آلمانی در سال 1906 در یک خانواده یهودی سکولار در شهر لیندن در نزدیکی هانوفر آلمان متولد شد و در شهرهای کوینگزبرگ و برلین بزرگ شد. در دانشگاه ماربورگ نزد مارتین هایدگر فیلسوف معروف و برجسته آلمانی فلسفه آموخت و در ضمن رابطه ای دوستانه و رمانتیک نیز با هایدگر برقرار ساخت تا زمانی که بواسطه پیوستن هایدگر به حزب نازی این رابطه دچار بحران شد و بعد از چندی ادامه یافت بواقع رابطه آنها را می توان در سه دوره تقسیم بندی کرد. از دوران دانشجویی وی تا زمانی که هایدگر به حزب نازی پیوست (اویل دهه 1930)، از این زمان تا 1950و از 1950 تا زمان مرگ آرنت. بعد از مدتی آرنت راهی دانشگاه هایدلبرگ شد و تز دکترای خود را با عنوان مفهوم عشق در فلسفه آگوستین قدیس نزد فیلسوف و روانشناس اگزیستانسیالیست، کارل یاسپرس به انجام رساند. وی در سال 1929 با گونتر اشترن در شهر برلین ازدواج کرد که بعدها در سال 1937 از همدیگر جدا شدند. رساله دکترایش در همان سال به چاپ رسید ولی آرنت بواسطه یهودی بودن از تدریس در دانشگاههای آلمان خودداری کرد. وی قبل از اینکه مورد تعقیب گشتاپو قرار بگیرد مدت زیادی در مورد ضد سامی گری و ضد یهودی گری تحقیق می کرد ,  و در همین ایام نگارش نخستین کتاب خود را که زندگینامه‌ راحل فارن‌هاگن است را آغاز نمود. سپس وی از برلین به پاریس رفت. در آنجا وی با فیلسوف مارکسیست و از اقوام همسرش والتر بنجامین ملاقات کرد و رابطه نزدیکی برقرار ساخت. در پاریس آرنت که به حمایت و کمک به پناهندگان یهودی می پرداخت پس از مدتی دستگیر شد و به کمپ گورس منتقل شد که بعد از چند هفته موفق به فرار از آنجا شد. با این حال با اشغال شمال فرانسه توسط قوای آلمان نازی در جنگ جهانی دوم و انتقال یهودیان به اردوگاههای نازی، در عین اینکه جنوب فرانسه اشغال نشده بود، آرنت مجبور به ترک فرانسه در سال 1940شد. وی با فیلسوف و شاعر مارکسیست مارتین بلوشر ازدواج کرد و در سال 1941 همراه با همسر و مادرش به آمریکا رفت. در نیویورک آرنت در انجمن آلمانی-یهودی به فعالیت پرداخت و در فاصله سالهای 1941 تا 1945 در روزنامه آلمانی زبان Aufbau مقاله می نوشت. از سال 1944 وی برای کمیسیون اروپایی تجدید فرهنگ یهودی تحقیق می کرد و در این حین بصورت متناوب به آلمان سفر می کرد. بعد از جنگ جهانی دوم وی به آلمان بازگشت و برای موسسه الیاس جوان کار کرد. در این حین وی رابطه بسیار نزدیکی با کارل یاسپرس و همسریهودی اش داشت و رابطه فکری عمیقی با یاسپرس برقرار ساخت. در سال 1950 آرنت شهروند آمریکا شد و در قالب فرصت مطالعلاتی در دانشگاههای کالیفرنیا، برکلی، پرینستون و نورفوسترن به تحقیق پرداخت. همچنین وی به عنوان استاد کمیته مطالعات اجتماعی در دانشگاه شیکاگو کار می کرد. وی در دانشگاه ییل و وسلین نیز فعالیت تحقیقاتی می نمود. در سال 1959 وی به عنوان اولین زن استاد تمام در دانشگاه پرینستون دست یافت. هانا آرنت در سن 69 سالگی در سال 1975 درگذشت.

 

مهمترین مشخصه های تفکر هانا آرنت را می توان در دو حوزه فلسفه سیاسی (بررسی ماهیت سیاست و حیات سیاسی بر مبنای روش پدیدارشناسی) و سیاست اخلاقی دسته بندی نمود. فلسفه آرنت بواسطه زندگی در یکی از پرحادثه ترین و هولناکترین دورانهای تاریخ که بشر شاهد دو جنگ جهانی، جنایات نژادپرستانه، بمباران اتمی، جنگ ویتنام و دیگر وقایع خشونت بار بود، بسیار متاثر از این وقایع بود و به نوعی در واکنش و عکس العمل به این خشونتها و در جستجوی راهی برای نجات و خوشبختی انسانها شکل گرفت. فلسفه آرنت بواقع تبیین ویژگی های جهان مشترک انسانی با درنظر گرفتن تمایز و تشخص و هویت انسانها در عین برابری آنها می باشد. آرنت سیاست و اخلاق را با هم در می آمیزد و قلمرو سیاسی را قلمرویی اخلاقی می داند که شامل گفتار، عمل و آزادی انسانها می باشد. وی حقوقی برابر برای انسانها در کردار و گفتارشان قائل است. از نظر وی حقوق بشر باید با هویت سیاسی انسانها همراه باشد و در قلمرو سیاسی می توان جهان انسانی مشترک بنا نهاد.

 

آرنت در مجموعه آثارش توجه زیادی به مفاهیم خشونت، شر، توتالیتاریسم، زندگی عمل ورزانه و زندگی نظرورزانه داشته و در موارد متعددی به ریشه یابی و تحلیل این مفاهیم پرداخته و در جستجوی راه های برون رفت از وقایع هولناک بوده است.

آرنت متاثر از فلسفه هایدگر که یکی از استادان و نزدیکانش بود، از منظری پدیدارشناسانه به این مفاهیم و حوادث مرتبط با آنها پرداخته و تحلیل های عمیقی ارائه داده است.

 

در سرچشمه های توتالیتاریسم، آرنت در سه بخش به بررسی و مطالعه یهودستیزی، امپریالیسم و توتالیتاریسم می پردازد. در بحث یهود ستیزی وی با روشی پدیدارشناسانه ریشه های این امر را مورد موشکافی قرار داده و میان نفرت از یهودیان بواسطه تضادهای دینی، و یهودستیزی بواسطه تفکرات نژاد پرستانه تفاوت قائل می شود. از منظر وی، نفرت از یهودیان بواسطه دین می تواند با تغییر دین یهودیان از بین برود ولی از دیدگاه نژادی یک یهودی همواره اصالتی یهودی دارد و لذا در این حالت یک یهودی هیچ گاه نمی تواند از شر یهودی بودن خلاصی یابد. از نظر وی عوامل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دست به دست هم دادند تا یهودستیزی و نژادپرستی تشدید شده و موجب ایجاد سختی و بحران برای یهودیان شود. او یهودیان را به دو دسته یهودیان نودولت و مطرود تقسیم بندی کرده که یهودیان نودولت آن دسته از یهودیان هستند که پذیرفته اند در جامعه ادغام شوند با این حال بواسطه یهودی بودن بصورت گروهی خاص در جامعه پذیرفته می شوند. یهودیان مطرود، یهودیانی هستند که از جامعه و یهودیان نودولت جدا شده اند و بواقع از حقوق شهروندی برخوردار نیستند و یا حقوق شهروندیشان در معرض خطر است. از دیدگاه وی، با غلبه قلمرو اجتماعی بر عمومی و امورات اجتماعی بر سیاسی، مساله یهودیان از دایره قانون بیرون آمد.

 

در بحث مربوط به امپریالیسم، وی نژاد پرستی و بوروکراسی را ابزار اجرایی امپریالیسم برای سلطه بر ملت ها می داند. از دیدگاه آرنت، تفکر نژادی حاکم بر ملت های استعمارگر بر اثر امپریالیسم به نژاد پرستی مبدل شد و ملت های استعمارگر خود را در مرتبه ای نژادی بالاتر از ملت های مستعمره می دانستند که بر اثر نفوذ و استیلای آنان بر مستعمرات، تفکرات نژادپرستانه تکوین شد.

 

در بحث مربوط به توتالیتاریسم، آرنت میان استبداد و توتالیتاریسم تفاوت قائل شده و نتیجه و حاصل یک حکومت توتالیتر را نابودی زندگی انسانی می داند. وی دلیل اصلی شکل گیری حکومت های توتالیتر را ظهور توده ها بواسطه فروپاشی و اضمحلال ساختارهای طبقاتی که بر مبنای منافع و مشترکات جمعی شکل گرفته بودند می داند و توده را جمعیتی تک افتاده، منزوی و تنها تعریف می کند که نه به دلیل نیازها و اهداف مشترک، که بواسطه خلا هویتی در خدمت هدف اقلیتی خاص در قالب سازمانی سیاسی قرار می گیرند. دموکراسی توده ها، در واقع کارکردی ضد دموکراسی داشته و بر خلاف دموکراسی اصیل که حکومت اکثریت است، منجر به حکومت اقلیت می شود. تبلیغ و ترور دو ویژگی اصلی حکومت های توتالیتر هستند که از دیدگاه آرنت حتی از ایدئولوژی نیز موثرترند. توده ها بواسطه انزوا و تنهایی از خرد جمعی بی بهره بوده و لذا به تخیل بیش از عقل بها می دهند. بدین واسطه، تبلیغات ابزار کارایی برای جهت دادن به اذهان آنها می باشد. تبلیغات تصویری جعلی از واقعیت ارائه داده که به مرور در اذهان توده ثبت می شود. از طرفی سازمان توتالیتر این جهان جعلی خلق شده توسط تبلیغات را به جای واقعیت جا می زند. در این میان ترور و ارعاب نیز به منظور تحقق بخشیدن به اصول ایدئولوژیک و دروغ های جعلی بکار می رود. در حکومت های توتالیتر، توده و بویژه هواداران حکومت جلوه ای ظاهری به حکومت بخشیده که تصویری متفاوت از واقعیت هم برای ناظران خارجی و هم خود اعضای جامعه توتالیتری ایجاد می نماید. در جوامع توتالیتر با وجود اینکه توده به دلیل انزوا و حس تنهایی و تک افتادگی به این جنبش می پیوندند، هیچ گونه هویت و تشخص نمی یابد بلکه برعکس هویت و شخصیت مردم در قالب هدف یا شخصیتی خاص در جامعه توتالیتر که همان رهبر یا رهبران آن جامعه هست فروکاسته میشود. از نظر آرنت، وجود اهداف مشترک و پیوندهای اجتماعی در کنار امید به آغازی تازه بهترین موانع و راههای مقابله با توتالیتاریسم است.

 

هانا آرنت دو گونه زندگی برای انسانها قائل است. زندگی نظرورزانه و زندگی عمل ورزانه. با وجود تاکیدی که آرنت در کتاب وضع بشری بر زندگی عمل ورزانه دارد به مرور زمان بویژه پس از محاکمه آیشمان، آرنت به زندگی نظرورزانه و تفکر نیز اهمیت زیادی می دهد.

 

از نظر آرنت، طبیعت بشر بواسطه آفریده بودن آدمی و نه آفریننده بودن وی، به طور کامل قابل شناخت و تعریف نیست ولی وضع بشر بواسطه شمول بر توانایی های ایجاد شده توسط انسانها قابل بررسی و شناخت است. وضع بشری مجموع تمام فعالیتهایی است که درمجموع محیط اختصاصا انسانی بوجود آورده است.

آرنت قلمرویی سه گانه برای جوامع انسانی قائل است که تحلیل های خود را با تاکید بر این سه قلمرو خصوصی، عمومی و اجتماعی انجام می دهد. از این دیدگاه می توان امر شخصی را مربوط به قلمرو خصوصی، امر اجتماعی را مربوط به قلمرو اجتماعی و امر سیاسی را مربوط به قلمرو عمومی دانست.

وی قلمرو خصوصی را قلمرویی پیشا سیاسی دانسته و زحمت را که فعالیتی انسانی به منظور برآورده کردن احتیاجات انسان و تامین نیازهای معیشتی وی است مربوط به این قلمرو می داند. از منظر وی، قلمرو عمومی، قلمرو عمل و گفتار است و تصمیم گیری بواسطه استدلال و اقناع در این قلمرو صورت می پذیرد. آزادی، برابری و جهان انسانی مشترک در این قلمرو ایجاد می شوند.

از دیدگاه آرنت و با استفاده از روش پدیدارشناسانه این دو قلمرو در یونان باستان ریشه دارند ولی با تنگ شدن قلمرو عمومی و کم شدن تمایز و تشخص انسانها و جایگزینی رفتار به جای عمل و کردار و تعریف برابری به صورت همرنگی اجتماعی، قلمرو اجتماعی شکل گرفت.

 

از نظر آرنت گسترش قلمرو اجتماعی منجر به کمرنگ شدن تشخص و هویت و فردیت بشر شده و روزمرگی و تکرار جایگزین وقایع برجسته در دوره های تاریخی شده، بوروکراسی جایگزین حکومت افراد گشته و مدیریت جایگزین حکومت کردن می شود. مالکیت خصوصی به ثروت شخصی فروکاسته شده و نهایتا قلمرو خصوصی در قلمرو اجتماعی مستحیل گشته و در آزادی و برابری محدودیت ایجاد می شود.

سه توانایی عمده ای که در خلق ساختار جهان و زندگی عمل ورزانه انسانی و قلمرو سه گانه بسیار موثرند زحمت، کار و عمل می باشند.

 

زحمت به منظور تامین ضرورت های معیشتی و تناسلی صورت پذیرفته و در دایره ای بسته انجام می شود. زحمت فعالیتهای جسمانی آدمی را شامل شده و تاکید بر آن و معطوف شدن به آن، جامعه ای مصرفی پدید می آورد. در چنین جامعه ای دغدغه های گفتار و کردار از آدمی دور می شود.

کار فعالیتی یدی بوده که خصلتی ابزاری دارد. کار به جهان استمرار داده و صرفا مصرفی نیست. کار در قلمرو اجتماعی بوده و بازار مبادله ایجاد می نماید. تاکید بر کار منجر به شکل گیری جامعه ای فایده محور و سوداگر می شود. کارهای هنری جنبه ای امیدبخش از کار بوده که حاصل آن محصولی غیرفانی ساخته موجودات فانی بوده که توانایی اندیشیدن آدمی را بیانگر است.

 

از دیدگاه هانا آرنت، کاملترین نوع زندگی انسانی زندگی مبتنی بر عمل بوده که مستلزم همراهی و ایجاد روابط بین انسانهاست. عمل و گفتار نیاز به محل بروز دارند که آن همان جهان مشترک انسانی می باشد. عمل بر خلاف زحمت و کار که موجب از دست رفتن فردیت و هویت انسانها و فروکاسته شدن جامعه به جامعه ای مصرفی یا منفعت محور شده، جامعه ای انسان محور ایجاد کرده و بر تشخص و هویت و فردیت انسانها تاکید دارد.

آرنت دیدگاهی پدیدارشناسانه به خشونت داشته و خشونت را مبادرت به عملی بدون بحث و گفتار و بدون اندیشیدن به نتایج آن می داند و آن را ناشی از ناکام ماندن عمل می داند. به معنایی دیگر، با کمرنگ شدن قلمرو عمومی و به حاشیه رفتن عمل و گفتار، خشونت پررنگ می شود. خشونت ماهیتی ابزاری داشته و در مقابل عمل و اندیشه قرار می گیرد. آرنت میان خشونت با قدرت، اقتدار، زور و نیرو تفاوت قائل می شود.

از دیدگاه او قدرت قابلیتی است انسانی، نه فقط برای انجام عملی، بلکه برای اتفاق میان انسان ها و اقدام مشترک آنان. نیرو از دیدگاه آرنت از ویژگی های پدیده های طبیعت است که از خصایص آدمیان است. زور خشونت نبوده خصلتی ابزاری داشته و دلالت بر انرژی های آزاد شده بر اثر جنبش های اجتماعی دارد. به نظر آرنت، تامین و استمرار اقتدار، نیازمند احترام بی چون و چرا به یک شخص یا یک نهاد است چرا که ماهیتی اعطا شدنی دارد. هانا آرنت میان قدرت و خشونت تفاوت ماهوی قائل شده و خشونت را دارای سرشتی ویرانگر بر خلاف قدرت که سرشتی سازنده دارد در نظر می گیرد.وی سرشتی اجتماعی و جمعی برای قدرت در نظر گرفته و بیان می دارد که:

 

خشونت نیازی به توجیه خود ندارد، زیرا امری است فی نفسه و در ذات جوامع انسانی وجود دارد. اما قدرت نیازمند مشروعیت است. البته مشروعیت قدرت بر اهداف یا وسایلی که یک گروه اجتماعی به کار می گیرد استوار نیست، بلکه از سرچشمه قدرت که با تشکیل گروه به وجود می آید، برمی خیزد. قدرت برای مشروعیت خود به گذشته متوسل می شود، در حالی که هدفی که وسیله را توجیه می کند، امری مربوط به آینده است. خشونت را می توان توجیه کرد، اما هرگز نمی توان برای آن مشروعیت قائل شد.

 

وی جدا شدن نهاد قدرت و حاکمیت از منشا اصلی خود که همان مردم می باشند موجب از خودبیگانگی قدرت دولت دانسته و حاصل آنرا جایگزینی خشونت به جای اقتدار دولت می داند. چرا که وی قدرت را از آن مردم دانسته که آنان آنرا در قالب اقتدار به حکومت و دولت تفویض می نمایند، در این حال راه حل، بازگشت دولت به ملت و قدرت به سرچشمه خود است. در غیر اینصورت خشونت جای اقتدار حکومت را گرفته و نهایتا منجر به ایجاد حکومت ترور و وحشت می شود.

 

دغدغه اصلی آرنت در نظریه سیاسی تبیین اعمالی بود که موجب خلق و گشایش حوزه بروز شود. وی بر تفکر نقادانه و رد تلقین عقیده تاکید داشت. از نظر وی ناتوانی در فکر کردن منجر به بروز شر می شود. وی شر را به دو دسته بنیادین و مبتذل تقسیم بندی می کند. شر بنیادین شری است که نه می توان مجازاتی برایش تعیین کرد و نه می توان از آن گذشت. شر مبتذل حاصل ناتوانی در تفکر و عدم توانایی تشخیص درست از غلط است. وی پس از محاکمه آیشمان و به مرور زمان به تفکر اهمیت بیشتری داده و نتیجه عدم تفکر و اندیشیدن را ایجاد شر می داند. چرا که بعقیده وی عدم تشخیص خوب از بد و عدم تفکر است که موجب می شود فرد بدون هیچ گونه تحلیلی دستورات و اوامری که به او فرمان داده می شود اجرا کند و شر بیافریند.

 

از نظر او انسانها میل به تفکر داشته و زندگی مصروف به تفکر به اندیشیدن و دانستن منجر می شود. تفکر به درک ثابت از خیر و شر مشکوک است و همیشه نتیجه تفکر دانستن و شناخت نمی باشد. اندیشیدن به معنای تلاش برای فهم معنای جهان ، پرسش های بی وقفه درباره اموری است که در زندگی به آنها برمی خوریم. در این کوشش ها ما نه تنها جهان ، بلکه خودمان را هم زیر سئوال می بریم. کسی که ماشین وار و بدون تأمل و تفکر پا به عرصه حیات سیاسی می گذارد ، در واقع فهمی از آن ندارد و خیر و شر برای او بی معناست و ممکن است مانند آیشمان در نهایت بی فکری و ابتذال دست به جنایت و شرارت بزند. با این حال تفکر تاثیر سست کننده ای بر همه قواعد و قوانین اخلاقی دارد و فعالیت ها را به وقفه می اندازد. هیچ تضمینی هم برای از سر گیری یا جایگزینی ارزش های سست شده وجود ندارد. با این حال تفکر منجر به تقویت قوه داوری می شود. از نظر آرنت تفکر بیشتر با گذشته سروکار داشته، خواستن با آینده ارتباط دارد. خواستن پس از تفکر بوده و مربوط به عمل بر اساس امکانهای هر آغازی است. داوری با زمان حال مرتبط بوده و با جهانی که در آن زندگی می کنیم ربط دارد.

 

آرنت تفاوت هایی میان جنگ و انقلاب قائل بوده و هدف انقلاب را آزادی می داند. از نگاه وی جنگ پدیده ای کهن بوده و آنرا با خشونت همراه می داند. در دیدگاه او، انقلاب مربوط به عصر جدید است و با آزادی پیوند دارد. واژه انقلاب اول بار در سال 1660 پس از سرنگونی پارلمان و بازگشت رژیم شاهنشاهی در انگلیس به کار برده شد و معنای آن بازگشت و بازآوری می باشد. وی مساله اجتماعی را از عوامل اصلی شکل گیری انقلاب می داند و فقر را عامل و محرکی قوی در شکل گیری انقلاب می داند. انقلاب همواره با دو عنصر دگرگونی به منظور ایجاد آغازی تازه و خشونت به منظور تشکیل حکومتی نو برای رهایی از ستم و ایجاد آزادی همراه است.

از منظر آرنت، دروغ از عوامل اساسی است که آزادی را به خطر انداخته و آنرا به دو دسته دروغ در قالب تبلیغات و دستکاری در واقعیت، و دروغ در فرآیند تصمیم سازی به صورت دستکاری در واقعیت با هدف تطبیق واقعیت با نظریه دسته بندی می کند. وی نافرمانی مدنی را بحران ولی در عین حال سودمند می داند. از نظر وی نافرمانی مدنی بر اساس مسوولیت اخلاقی شهروندان در قبال قانون و جامعه ای مبتنی بر رضایت صورت می گیرد. افراد در نافرمانی مدنی ساختار حکومت را قبول دارند و هدفشان اصلاح امور است.

 

در کل می توان گفت هانا آرنت دانش آموخته فلسفه، خود را بیشتر نظریه پردازی سیاسی می دانست که متاثر از دورانی که در آن می زیست، همواره در جستجوی راهی برای نجات و بهبود زندگی بشریت بود. وی همواره در جستجوی تحلیل چرایی شکل گیری اعصار ظلمانی در تاریخ زندگی بشر بود و با این حال همیشه به آغازی تازه و گشایش قلمرو عمومی که در آن در عین آزادی و برابری آدمیان، هویت وفردیت آنان نیز محترم شمرده شود، امیدوار بود. وی تولد و زندگی هر انسانی را امکانی برای پرتوفشانی و درخشش در دوران تاریک و ظلمانی قلمداد می کرد.

 

منبع :

1-     پاتریشیا آلتنبرند جانسون، فلسفه هانا آرنت، ، ترجمه: خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو.

2-     هانا آرنت، انقلاب، ترجمه:عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی.

3-     هانا آرنت، خشونت، ترجمه:عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمی.

4-     هانا آرنت، ،اندیشیدن وملاحظات اخلاقی، ترجمه:عباس باقری، تهران، نشر نی.

5-     http://en.wikipedia.org/wiki/Hannah_Arendt

6-     گزارش شب بخارا درباره هانا آرنت ( ویژه نامه روزنامه کارگزاران).

7-     راسل جاکوبی، هانا آرنت و تناقض هایش، ترجمه: علی محمد طباطبایی.

8-     بهرام محیی، قدرت و قهر در فلسفه سیاسی هانا آرنت.

9-     منصوره افقهی، درباره زندگی و آثار هانا آرنت.

10- Three Essays: The Role of Experience in Hannah Arendt’s Political Thought, by Jerome Kohn, Director, Hannah Arendt Center, New School University

مطلب پیشنهادی

خسرو شاهانی

خسرو شاهانی – Khosrow Shahani

خسرو شاهانی طنزنویس- داستان‌نویس و خبرنگاری بود که با نشریاتی همچون توفیق- فکاهیون- گل آقا …

3 دیدگاه

  1. Just OK

  2. واقعا فلسفه ی جالبیه

  3. واقعا جالب و پر محتوا بود ازتون ممنونم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × دو =