خانه / ادبیات / تحلیل و بررسی کتاب / صد سال تنهایی – OH Years of Solitude

صد سال تنهایی – OH Years of Solitude

صد سال تنهایی
صد سال تنهایی

صد سال تنهایی – نام رمانی به زبان اسپانیایی نوشته گابریل گارسیا مارکز که چاپ نخست آن در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر شد- تمام نسخه‌های چاپ اول صد سال تنهایی به زبان اسپانیایی در همان هفته نخست کاملا به فروش رفت- جایزه نوبل ادبیات ۱۹۸۲ به گابریل گارسیا مارکز به خاطر خلق این اثر تعلق گرفت
معرفی نویسنده صد سال تنهایی

گابریل خوزه گارسیا مارکز -زاده ۶ مارس ۱۹۲۷ در دهکده آرکاتاکا درمنطقه سانتامارادر کلمبیا – درگذشته ۱۷ آوریل ۲۰۱۴- رمان‌نویس- نویسنده- روزنامه‌نگار- ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو -برای تحبیب- مشهور بود و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می‌شناسند که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان است. گارسیا مارکز که به شدت تحت تاثیر ویلیام فالکنر- نویسنده آمریکایی- بود- نخستین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.
گارسیا مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی ریالیسم جادویی بود- اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد. او در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۷ به پایان رساند.صد سال تنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیده اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان- برنده جایزه نوبل ادبیات شد. بنیاد نوبل در بیانه خود او را -شعبده باز کلام و بصیرت- توصیف کرد. آخرین اثری که از او منتشر شد- کتابی است به عنوان -نیامدم که سخنرانی کنم- که ۲۲ سخنرانی او را که به مناسبت‌های گوناگون در سراسر جهان ایراد کرده- در بر می‌گیرد.
گابریل گارسیا مارکز- در روز پنجشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ -۲۸ فروردین ۱۳۹۳- در سن ۸۷ سالگی- در خانه‌اش در مکزیکو سیتی درگذشت. دو سال پیش از مرگ- برادر گابریل گارسیا مارکز اعلام کرد او از بیماری فراموشی -دمانس- رنج می‌برد و دیگر نمی‌نویسد. جسد وی فردای آن روز در روز آدینه در مکزیکوسیتی سوزانده شد- بخشی از خاکستر جسد وی به کلمبیا زادگاهش منتقل شد.

 

صد سال تنهایی
گابریل گارسیا مارکز

معرفی کتاب صد سال تنهایی

-صد سال تنهایی- حاصل 15 ماه تلاش و کار -گابریل گارسیا مارکز- است که به گفته ی خود در تمام این 15 ماه خود را در خانه حبس کرده بوده است !

چاپ نخست آن در سال ۱۹۶۷ در آرژانتین با تیراژ ۸۰۰۰ نسخه منتشر شد. این رمان از آثار مهم ادبیات آمریکای جنوبی – آرژانتین – است. نوبل ادبی 1982 به این اثر تعلق گرفت .

صد سال تنهایی در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به 27 زبان دنیا ترجمه شد .

در این رمان به شرح زندگی شش نسل خانواده بویندیا پرداخته شده‌است که نسل اول آن‌ها در دهکده‌ای به نام ماکوندو ساکن می‌شود.
ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت‌های داستان به جادویی شدن روایت‌ها می‌افزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران کشته شدن همه پسران سرهنگ آیورلیانو بویندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمده‌اند توسط افراد ناشناس از طریق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که علامت صلیب داشته و طعمه مورچه‌ها شدن آیورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا از این موارد است. به اعتقاد بسیاری او در این کتاب سبک ریالیسم جادویی را ابداع کرده است. داستانی که در آن همه فضاها و شخصیت‌ها واقعی و حتی گاهی حقیقی هستند- اما ماجرای داستان مطابق روابط علی و معلولی شناخته شده دنیای ما پیش نمی‌روند.

 

صد سال تنهایی
صد سال تنهایی

خلاصه کتاب صد سال تنهایی

داستان در یکی از شبه جزایر کاراییب و به طور کلی در کشور های آمریکای جنوبی آغاز می شود. این کتاب داستان زندگی 6 نسل از خانواده ای را نقل می کند که در دهکده ماکاندرو زندگی می کنند .

داستان از صحنه اعدام سرهنگ اویرلیانو بویندیا آغاز می شود که رو به روی جوخه اعدام ایستاده و خاطرات گذشته اش را مرور می کند . سرهنگ به کودکی اش می رود – زمانی که در سراسر ده – فقط 20 خانه خشتی بود .

ماجرای پدید آمدن دهکده ماکاندرو این گونه است : وقتی خوزه آرکاردیو بویندیا و اورسلا با هم ازدواج می کنند – زن جوان که میدانست حاصل ازدواج خاله اش با پسر دایی خوزه – بچه ای با دم تمساح بود – از بچه دار شدن می ترسید . اهالی ده خوزه را بابت این مسیله مورد تمسخر قرار می دادند . خوزه که از این مسیله عذاب می کشید – یکی از دوستانش را که خروس باز بود – برای دویل دعوت می کند .

به دنبال این دویل – خوزه دوستش را می کشد و پس از آن وی خود را لایق طرد شدن می داند و به این ترتیب با اورسلا – همسرش و تعدادی دیگر از زوج های ده که از بچه دار شدن می ترسیدند – مهاجرت کردند .

پس از 14 ماه – اورسلا و خوزه صاحب فرزندی می شوند که هیبت تمساح نداشت ….

بعد از چندین ماه آوارگی – یک شب خوزه در خواب می بیند که در همان مکان – شهر بزرگ و زیبایی با دیوار های آیینه ای بر پا کرده اند …واین گونه آن دسته افرادی که به دنبال عذاب وجدان از محل زندگیشان بیرون آمده بودند – ده زیبای ماکاندرو را بنا کردند .

ورود کولی ها – هر سال باعث آشفته شدن وضع مردم ده می شد . اهالی ده در آرامش و به دور از اختراعات و اکتشافات جدید – با کمترین امکاناتشان زندگی می کردند – اما کولی ها با آمدنشان – سیلی از ابزار و اطلاعات جدید به ده می آوردند .

اولین اختراعی که به ماکاندرو وارد شد – آهن ربا بود . خوزه آرکاردیو بویندیا – پدر آیورلیانو – زمانی ریاست دهکده را برعهده داشت – اما با گذر زمان – به موجودی خیال باف تبدیل شده بود که تمام دارایی خانواده اش را با خرید آهم ربا برای یافتن طلا و دوربین و نقشه جغرافیایی به باد داده بود . به همین دلیل تمام بار مسیولیت خانواده بر دوش همسرش اورسلا -و فرزندانش بود .

او دوستی ویژه ای با ملکیادس دارد- او کولیی است که به نوعی پل ارتباط جهان بیرون با فضای محدود و بسته روستای ماکوندو است. او یکی از شخصیت های اصلی داستان است که چند بار در روند داستان می میرد و سرانجام نقش تعیین کننده ای را در سرنوشت خانواده بر عهده دارد.

در این مدت – پسر بزرگ خوزه و اورسلا در یک ماجرای عاشقانه شکست بدی خورد و پس از آن از ده خارج شد .اورسلا که به شدت نگران پسرش بود به دنبال او از ده خارج شد و تا چند وقت خبری از اورسلا و پسرش نبود . تا این که چند ماه بعد – اورسلا با عده ای غریبه به ده باز می گردد. غریبه ها که متوجه خاک حاصل خیز ماکاندرو شده بودند در ده باقی ماندند و کم کم ده آرام – به جنب و جوش افتاد .کم کم فروشگاه های کوچک و جاده های شنی – ده را رونق بخشیدند.

در این زمان ایورلیانو تمام وقت خود را صرف زرگر می کرد و مادرش نتیز با تولید و فروش اب نبات به درامد خانواده می افزود.

آمدن دندان مصنوعی توسط کولی ها به ده – باعث شد که فکر مهاجرت کردن به ذهن اهالی ده از جمله خوزه آرکادیو بیفتد . اما اورسلا با مهارت توانست این فکر را از ذهن اهالی بیرون کند .پس از این اتفاق – خوزه از فکر های عجیب و غریبش دست کشید و بیشتر زمانش را صرف آموزش و تربیت فرزندانش کرد .

چندی بعد دختر 11 ساله ای همراه با تاجران به ده آمد که نامه ای داشت که مشان می داد از خویشان خانوادهی خوزه و اورسلا است . دخترک استخوان های پدر و مادرش را با خود آورده بود که در نامه از اورسلا و شوهرش خواسته شده بود که استخوان ها را طبق رسوم مذهبی به خاک بسپارند .آن ها اگر چه چنین خویشانی را به یاد نمی آوردند – اما استخان ها را به خاک سپردند و دختر بچه را پیش خود نگه داشتند .

سرخپوستی که با خانواده زندگی می کرد به انها گفت این بدترین مرض است چون باعث از دست دادن حافظه می شود.به طوری که کم کم خاطرات کودکی را از یاد می برید و به ترتیب نام و مورد استفاده ی اشیا و بعد حتی نام خودشان را فراموش می کنیید. و با لاخره در حالت نسیان فرو می روید. اما هیچ کس حرف او را باور نکرد.

اهالی حرف سرخ پوست را باور نکردند ولی کمی بعد دیدند که همگی به مرض بی خوابی مبتلا شدند. اب نبات های اورسولا بیماری را در تمام شهر پراکنده کرده بود .- نه داروهای گیاهی و نه هیچ نسخه ی دیگری فایده نداشت.

اهالی اوایل از بی خوابی راضی بودند و می توانستند به تمام کار های عقب مانده شان برسند اما با تمام شدن کار های عقب مانده – بی تابی مردم را فرا گرفت .

خوزه که متوجه شد بیماری همه جا را گرفته دستور داد چند زنگوله بخرند و به تازه واردان سالم بدهند تا با بستن ان مراقب خود باشندو بیماری را از ماکاندو بیرون نبرند. بیماری به تدریج رشد می کرد طوری که مجبور بودن تمام اشیا و کاربرشان را روی انها بنویسند. اما قطعا روزی می رسیدکه خواندن هم از یادشان می رفت.

سرانجام روزی مکیادس که مرده بود با شربتی به ده باز می گردد . اهالی ماکاندرو شربت را می خورند و بیماری از بین می رود و به پاس این لطف مکیادس – خانواده بویندیا از او خواهش می کنند که تا آخر عمر با آن ها زندگی کند . مکیادس در خانه آن ها مستقر می شود و شروع به نوشتن چیز هایی بر روی پوست می کند که رمز این نوشته ها – صد سال بعد کشف می شود …

با شروع جنگ های داخلی – اهالی ماکوندو نیز سپاهی را به فرماندهی سرهنگ آیورلیانو بویندیا -فرزند دوم خوزه آرکادیو بویندیا- برای جنگ بر ضد نظام محافظه کار تشکیل می دهند . در ماکوندو- آرکادیو -نوه بنیانگذار روستا و فرزند پیلار ترنرا و خوره آرکادیو- از سوی عموی خود به ریاست شهر منسوب و تبدیل به دیکتاتوری مستبد می شود و پس از فتح شهر از سوی نیروهای محافظه کار- او را تیرباران می کنند.

جنگ ادامه می یابد و سرهنگ آیورلیانو چندین از مرگ حتمی – جان سالم به در می برد تا اینکه خسته و بی رمق از جنگ بی حاصل به معاهده صلح تن می دهد و تا پایان عمر خانه نشین می شود.

وی پس از امضای معاهده صلح به سینه خویش شلیک می کند تا به زندگی اش پایان دهد- اما از این خطر هم جان سالم به در می برد. سپس به خانه اش باز می گردد و از سیاست کناره گیری کرده و باقی عمرش را به ساختن ماهی های کوچک طلایی می پردازد .

آیورلیانو تریسته- یکی از هفده فرزند سرهنگ آیورلیانو بویندیا- یک کارخانه یخ سازی در ماکوندو تاسیس می کند و برادرش آیورلیانو سنتنو- به سرپرستی آن می رسد .

آیورلیانو تریسته – خود و با هدف آوردن قطار از ماکوندو می رود.چندی بعد در ماکوندو ریل قطار کشیده می شود و این مسیله رونق فراوانی به ده می بخشد و به این ترتیب – آن شهر به مرکز فعالیت های منطقه تبدیل می شود و هزاران نفر را از اطراف و اکناف به خود جذب می کند.

بعضی از خارجی ها یک مزرعه موز در نزدیکی ماکوندو تاسیس می کنند. شهر همچنان به رشد و توسعه اش ادامه می دهد تا اینکه روزی کارگران مزرعه موز اعتصاب می کنند که برای پایان دادن به اعتصاب ارتش ملی مداخله می کند و تمامی کارگران معترض را کشته و اجسادشان را به دریا می ریزند.

پس از کشتار کارگران شرکت موز- بارانی که چهار سال و یازده ماه و دو روز طول می کشد- شهر را در بر می گیرد. آنگاه اورسولا می گوید که در انتظار پایان بارندگی است تا بمیرد.

آیورلیانو بابیلونیا به دنیا می آید که آخرین فرزند از نسل بویندیا است. نام او در ابتدا آیورلیانو بویندیا است تا اینکه با کشف رمز مکاتیب ملکیادس در می یابد که نام فامیل پدری اش بابیلونیا است. هنگامی که باران قطع می شود- اورسولا می میرد و شهر ماکوندو خالی از سکنه می شود.

تعداد اعضای خانواده کاهش می یابد و در ماکوندو کسی دیگر خانواده بویندیا را به یاد نمی آورد- آیورلیانو خود را در آزمایشگاهش زندانی کرده و سرگرم کشف رمز مکاتیب ملکیادس است که در این میان خاله اش آمارانتا اورسولا از بروکسل بازمی گردد.

آنها با هم یک ماجرای عشقی دارند و از این رابطه عاشقانه آمارانتا اورسولا باردار می شود- ولی پس از زایمان متوجه می شوند که کودک دم خوک دارد. او بر اثر خونریزی زایمان می میرد. آیورلیانو بابیلونیا ناامیدانه از خانه خارج می شود و در به در دنبال کسی می گردد تا او را یاری کند- اما در شهر دیگر کسی زندگی نمی کند- حالا ماکوندو شهری متروکه است. او فقط به کافه داری بر می خورد که به او عرق تعارف می کند- آنها میی نوشند و آیورلیانو مست در میان شهر می افتد. وقتی به خود می آید به یاد بچه اش می افتد و دوان دوان به جستجویش می رود ولی هنگامی به او می رسد که مورچه ها در حال خوردنش هستند.

آیورلیانو به خاطر می آورد که این واقعه در مکاتیب ملکیادس پیش بینی شده بود- او داستان زندگی خانواده بویندیا را که از پیش نوشته شده بود می خواند و در می یابد که پس از خواندن آخرین کلمات مکاتیب- داستان زندگی خودش نیز به پایان می رسد- یعنی داستان ماکوندو …

 

صد سال تنهایی
صد سال تنهایی

قسمت هایی از رمان صد سال تنهایی

اورسولو نگران نشد. گفت: ما از اینجا نمی رویم. همینجا می مانیم- چون در اینجا صاحب فرزند شده ایم. خوزه آرکادیو بویندیا گفت: اما هنوز مرده ای در اینجا نداریم. وقتی کسی مرده ای زیرخاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد.

آیورلیانو اکنون نه تنها همه چیز را می فهمید- بلکه تجربیات برادرش را قدم به قدم برای خود مزمزه میکرد. یکبار که برادرش جزییات عشق بازی را برای او شرح میداد، صحبتش را قطع کرد و پرسید: چه حسی به آدم دست میدهد؟ خوزه آرکادیو بلافاصله جواب داد: مثل زلزله است.
در واقع برای او زندگی مهم بود- نه مرگ. برای همین هم هنگامی که حکم اعدام را به اطلاعش رساندند به هیچ وجه نترسید- بلکه احساس دلتنگی کرد.
خوزه آرکادیو- ناگهان لبه برگردان های کت او را چسبیده و از زمین بلند کرد و صورت او را در مقابل صورت خودش گرفت و گفت: این کار را برای این انجام دادم که ترجیح میدهم جسم زنده ی تو را با خودم به این طرف و آن طرف بکشم- نه جسد مرده ات را.
وقتی که نجار برای ساختن تابوت قدش را اندازه می گرفت از میان پنجره متوجه شدند که از آسمان گل های کوچک زردرنگی فرو می بارد. باران گل تمام شب به صورت طوفانی آرام بر سر شهر بارید. بام خانه ها را پوشاند و جلوی درها را مسدود کرد. جانورانی که در هوای آزاد می خوابیدند در گل غرق شدند. آن قدر از آسمان گل فرو ریخت که وقتی صبح شد تمام خیابان ها مفروش از گل بود و مجبور شدند با پارو و شن کش گل ها را عقب بزنند تا مراسم تشییع جنازه در خیابان برگزار شود.

آیورلیانو یازده صفحه ی دیگر را هم رد کرد تا وقتش را با وقایعی که با آنها آشنا بود تلف نکند و به پی بردن رمزگشایی لحظه ای که در آن به سر می برد مشغول شد و همچنان به آن رمزگشایی ادامه داد تا اینکه خودش را در هنگام رمزگشایی آخرین صفحه ی آن نوشته دید- انگار که خودش را در آیینه ای ناطق ببیند. در این موقع همچنان ادامه داد تا از پیش بینی و یقین تاریخ و نوع مرگش آگاه شود- اما دیگر نیازی نبود که به خط آخرش برسد- زیرا فهمید که دیگر هرگز از آن اتاق بیرون نخواهد رفت- چون پیش بینی شده بود که شهر ماکوندو درست در همان لحظه ای که آیورلیانو بابیلونیا رمزگشایی نوشته ها را به به پایان می رساند- با آن توفان نوح از روی کره ی زمین و از یاد نسل آدم محو میشود و هرچه در آن نوشته آمده- دیگر از ابتدا تا همیشه تکرار نخواهد شد؛-چون نسل های محکوم به صد سال تنهایی بر روی زمین فرصت زندگی دوباره ای را نخواهند داشت.

 

صد سال تنهایی
صد سال تنهایی

شخصیت شناسی صد سال تنهایی

خوزه آرکادیو بویندیا : بنیانگذار شهر ماکوندو .
اورسولا : همسر خوزه آرکادیو بویندیا . او عمر طولانی داشت به طوری که بعد از 110 سالگی شمردن سن هایش را کناز گذاشت و کم کم سنش را فراموش کرد . وی تولد چندین نسل را به چشم می‌بیند. اورسولا آب نبات‌های کوچک به شکل حیوانات می سازد و از این راه مخارج خانواده را تامین می کند. حاصل این ازدواج دو پسر به نام های آیورلیانو و خوزه آرکادیو – و یک دختر – آمارانتا – هستند.

آیورلیانو بویندیا : فرزند اورسلا و خوزه است . او به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می‌پردازد است . در طی سال‌های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می‌شود.

خوزه آرکادیو : فرزند اورسلا و خوزه است .

آمارانتا : فرزند اورسلا و خوزه است. بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می‌ماند و سرپرستی بچه‌های دیگران را برعهده می‌گیرد.

ربکا : همسر خوزه آرکادیو .

آرکادیو : فرزند خوزه آرکادیو و ربکا.

پیلار ترنرا : خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آیورلیانو بویندیا با این زن نام که فال ورق برای اعضای خانواده می‌گیرد رابطه برقرار می‌کنند .

آیورلیانو خوزه : حاصل رابطه پسر سرهنگ آیورلیانو بویندیا و پیلار ترنرا .

رمدیوس : همسر جوان سرهنگ که بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می‌میرد.

اسم دیگر پسرهای سرهنگ آیورلیانو بویندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده‌اند آیورلیانو می‌گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می‌کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد.

سانتا سوفیا دلا پیه داد : همسر آرکادیو از صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام‌های خوزه آرکادیوی دوم و آیورلیانوی دوم می‌شود.

رمدیوس : فرزند سانتا سوفیا و آرکادیو

آیورلیانوی دوم : فرزند سانتا سوفیا و آرکادیو

خوزه آرکادیوی دوم : فرزند سانتا سوفیا و آرکادیو

فرناندا دل کارپیو : همسر آیورلیانوی دوم . حاصل این ازدواج دو دختر با نام‌های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو هستند

آمارانتا اورسولا : فرزند آیورلیانوی دوم و فرناندا دل کارپیو .

رناتا رمدیوس : فرزند آیورلیانوی دوم و فرناندا دل کارپیو .

خوزه آرکادیو : فرزند آیورلیانوی دوم و فرناندا دل کارپیو .

مایوریسیا بابیلونیا : شاگرد مکانیک است که رنتا از او صاحب فرزندی به اسم آیورلیانو می‌شود.

آیورلیانو : حاصل رابطه آمارانتا و آیورلیانو است . او آخرین نسل از این خانواده است .

ملکیادس : کولی است که قدرت پیش گویی دارد . او بار ها در جریان داستان مرد و باز زنده به ده بازگشت . او در خانه خانواده بویندیا زندگی می کرد .

تفاوت شخصیت‌ها

شخصیت اورسولا و پیلار ترنرا از بقیه افراد خانواده تفاوت دارد زیرا این دو نفر با حس ششم خود و گرفتن فال ورق می‌توانند آینده افراد را پیش بینی کنند.
بعد از مرگ اورسولا این فرناندا دل کارپیو است که کنترل زندگی افراد خانواده را برعهده می‌گیرد و نظراتش را بر آنها تحمیل می‌کند. چون او از ارتباط دخترش رناتا رمدیوس با مایوریسیا بابیلونیا ناراضی ست و نمی‌خواهد مردم دهکده در جریان رابطه آن دو قرار بگیرند مرگ آن جوان را سبب می‌شود و دخترش را به یک صومعه پیش عده‌ای راهبه می‌فرستد تا در آنجا تا پایان عمرش بماند. وقتی راهبه‌ای به خانه فرناندا می‌آید و نوه او که فرزند رناتا و مایوریسیا است را با خود می‌آورد با وجود آن که فرناندا در ابتدا قصد کشتن آن کودک را دارد اما از فکر خود منصرف می‌شود و آن بچه در آن خانه بزرگ می‌شود.

راوی داستان صد سال تنهایی

داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود.

البته ملکیادس – کولی جهانگردی که در سراسر داستان با خواننده همراه است نیز در آن نقشی حیاتی بازی می‌کند. برخی از منتقدان- مثلا یوسا- ملکیادس را راوی صدسال تنهایی می‌دانند. رمان- پر از ارجاع به مکاتب سربسته ملکیادس است و در پایان معلوم می‌شود که آن نوشته‌ها- داستان صد سال تنهایی را تعریف می‌کنند.

سبک صد سال تنهایی

سبک رمان صد سال تنهایی ریالیسم جادویی‌ست – مارکز در این کتاب برای اولین باراین سبک را پایه گذارد و پس از آن آثار زیادی به پیروی از آن نوشته شد.

صد سال تنهایی پایه و اساس واقع گرایی را در اروپا شکست و موج نویی از رمان ها را وارد این کشور کرد. از جمله اتفاقات جادویی سراسر کتاب هستند : ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت‌ها – صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران – کشته شدن همه پسران سرهنگ آیورلیانو بویندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمده اند توسط افراد ناشناس و طعمه مورچه‌ها شدن آیورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا .

درهم تنیدگی واقعیت و خیال- خصوصیت ذاتی ریالیسم جادویی است. در سیر داستان هایی که به این سبک نوشته می شوند – نویسنده از علت و معلول های عادی و روزمره استفاده می کند اما در کنار آن ها – یک سلسله از روابط علی را بر مبنای منطق خودش می سازد که اگر چه با ذهن خواننده سازگاری ندارد – اما در عین حال برای خود دنیایی منظم می سازد .

نقد کتاب صد سال تنهایی

در یادداشتی که در ستایش گابریل گارسیا مارکز نوشته شده بود نویسنده سعی می کرد با یک افتتاحیه درخشان شروع کند. او با این کار سعی کرده بود نقاط ضعف کار خود را بپوشاند- ولی همین اقدام باعث می شود یک بار دیگر به سبک کاری مارکز توجه کنیم. البته این روزها صحبت کردن درباره سبک کار سختی است- چرا که برتری کار مارکز توسط مقلدانی که از مهارت او برخوردار نیستند- تضعیف شده است.

دشمنی سبک با بقیه عناصر داستان شاید از آن بحث های مهمی باشد که کم تر از آن چه که توقع می رود- درباره آن صحبت شده است. ولی سوال این جاست که چه چیزی در برابر سبک قرار می گیرد؟ این سوالی نیست که برای پاسخ به آن دنبال یک مورد کم اهمیت باشیم. البته می توان به عنصر نه چندان تاثیرگذار مفهوم هم اشاره کرد. مردم اغلب درباره سبک و مفهوم کارها صحبت می کنند. به نظر می آید سبک بنا به طبیعت خود همیشه بر مفهوم مقدم است. در کنار این دو مورد یک مکمل دیگر هم وجود دارد که در ادبیات غیر تجاری یا به قولی- هنری زیاد می بینیم: دقت. دقت در این گونه کارها به حدی است که گویی نویسنده از سبک به عنوان ابزاری برای هذیان گویی استفاده می کند.

-صد سال تنهایی- اثری قابل توجه و مفهومی است- دقت زیادی در متن به کار رفته و جملات آن دلچسب تر از این ها هستند که بتوان آن ها را نادیده گرفت. این رمان جوایز و افتخاراتی دریافت کرده که معمولا به کتاب هایی با متن های موجزتر اعطا می شود. برگ برنده اصلی این داستان در روایت اپرا گونه آن است.

و مسلما ریالیسم جادویی را نمی توان نادیده گرفت. این ژانری است که گارسیا مارکز همیشه در آن فعال بوده است. ریالیسم جادویی شاید عنصر بی رحمی باشد. اگر قرار است درباره توانایی پرواز یک مرد یا حرف زدن یک میمون صحبت کنیم- چه جایی برای داستان باقی می ماند؟ آیا عنصری مهم تر از پرواز یک مرد یا حرف زدن یک میمون وجود دارد؟ مارکز هیچ وقت این مساله را رد نکرده که عناصر مافوق الطبیعی رمان او همیشه چنین کارکردی دارند. ولی روش دیگری برای مطالعه کارهای او وجود دارد.

آرتور سی کلارک نویسنده معتقد است: -یک فناوری بسیار پیشرفته هیچ فرقی با جادو ندارد.- به همین ترتیب ماجرای تاریخی که توسط سالخورده های روستا روایت می شود هم با جادوی خاصی همراه است. مارکز بچگی های خود را در کنار پیرمردها و پیرزن ها سر کرده و با دقت به خاطرات آن ها گوش می داده است. به همین دلیل است که وقتی به عنوان یک نویسنده بدون هیچ کم و کاست یا تفسیر اضافه ای به بازگویی قصه ها می پردازد- چنین جادوی خاصی در متن او جاری می شود.

در اواسط رمان ماکوندو- روستای خیالی داستان به طاعون بی خوابی دچار می شود و باعث می شود تمام ساکنان آن حافظه خود را از دست بدهند. در سال ۱۹۷۵ یعنی چند سال بعد از انتشار کتاب- عصب شناسان به طور رسمی یک بیماری مربوط به زوال عقل -جنون معنایی- کشف کردند که شباهت زیادی با بیماری موجود در صد سال تنهایی داشت. خود مارکز هم به دلیل کهولت سن دچار زوال عقل شد. بعد از این که روستای ماکوندو حافظه خود را از دست می دهد- ساکنان آن بر روی چیزهای مختلف علامت می گذارند تا آن ها را فراموش نکنند. کاش راهی وجود داشت می توانستیم وارد ذهن زیبای مارکز شویم و به پاس احترام علامتی با چنین مضمونی در ذهن او بر جای بگذاریم: -شما جناب گابریل گارسیا مارکز بزرگ هستید-

 

صد سال تنهایی
صد سال تنهایی

نظریات دیگران راجع به صد سال تنهایی

ناتالیا جینز بورگ نویسنده بزرگ ایتالیایی در باره این کتاب می گوید : – … صد سال تنهایی را خواندم . مدتها بود این چنین تحت تاثیر کتابی واقع نشده بودم . اگر حقیقت داشته باشد که رمان مرده است یا در احتضار مردم است پس همگی برای این اخرین رمان برخیزیم و سلام بگوییم.-

همچنین منتقد مجله نیوزویک می گوید : -کتابی است که مدتها در بین ما خواهد ماند.منحصر به فرد است.سراپا جادوست . معجزه گر است.-

جملات برجسته صد سال تنهایی

-نسل های محکوم به صد سال تنهایی- فرصتی دوباره روی زمین نداشتند.-

-سرهنگ آیورلیانو بویندیا آرام و بی اعتنا به نوع تازه زندگی که به خانه هیجان می بخشید- به این نتیجه رسیده بود که راز سعادت دوران پیری- چیزی جز بستن پیمانی شرافتمندانه با تنهایی نیست.-

-فرناندا وقتی که می دید او از طرفی به ساعت ها فنر می گذارد و از طرف دیگر فنر را بیرون می آورد- با خود اندیشید که ممکن است او هم به بیماری سرهنگ آیورلیانو بویندیا مبتلا شده باشد که از یک طرف می سازد و از طرف دیگر خراب می کند. سرهنگ با ماهیهایی طلایی- آمارانتا با دوختن دکمه ها و کفن- خوزه آرکادیو دوم با نوشته های روی پوست آهو و اورسولا با خاطراتش.-

قسمت های زیبایی از کتاب

جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی .

هیچ آرمانی در زندگی ارزش این همه سرافکندگی و خفت را ندارد .

مردها چه قدر عجیبند ! از یک طرف تمام عمر خود را به جنگ با کشیش ها می گذرانند و از طرف دیگر کتاب دعا هدیه می دهند .

آنچه از تو ناراحتم می کند این است که همیشه درست آنچه را که نباید بگویی – می گویی .

ادبیات بهترین بازیچه ای است که بشر اختراع کرده است تا مردم را مسخره کند .

زن گذاشت تا اشک او تمام شود . با نوک انگشتان سر او را نوازش می کرد و بدون اینکه او را وادار به اعتراف کند که به خاطر عشق اشک می ریزد – فورا قدیمی ترین گریه ی تاریخ بشر را شناخت .

روزی که قرار بشود بشری در کوپه ی درجه یک سفر کند – ادبیات در واگن کالا – دخل دنیا آمده است .

ترجمه فارسی کتاب صد سال تنهایی

این کتاب چندین بار توسط مترجمان گوناگون به فارسی ترجمه شده‌است که البته به جز نسخه کیومرث پارسای- بقیه از روی نسخه اسپانیایی -زبان اصلی- آن ترجمه نشده‌اند.

بهمن فرزانه. انتشارات امیرکبیر.
کیومرث پارسایی. انتشارات آریابان.
رضا دادویی. نشر آدورا.
مریم فیروزبخت. انتشارات حکایتی دگر. تهران.
بیتا حکمی. انتشارات پارسه.
کاوه میرعباسی. کتاب سرای نیک.
جهانپور ملکی. انتشارات نیک فرجام

 

منبع :

اسکای

نقد روز

کافه کتاب

ویکی پدیا

مطلب پیشنهادی

مهاباراتا

مهاباراتا – Mahabharata

مهاباراتا یا مهابهاراتا سروده‌ای حماسی از سده پنجم یا ششم پیش از میلاد به زبان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × پنج =