تحلیل جزیره مسدود - Analysis of Block Island - اجتماع اندیشه
خانه / سینما / معرفی و تحلیل / تحلیل جزیره مسدود – Analysis of Block Island

تحلیل جزیره مسدود – Analysis of Block Island

نقد شاتر آیلند
نقد شاتر آیلند

تحلیل جزیره مسدود – تدی و چاک در حال بازجویی از بیمارانی هستند که در “گروه درمانی” با راشل همراه بوده‏اند

کارگردان : مارتین اسکورسیزی

نویسنده فیلم نامه : لیتا کالوگریتیس بر اساس رمانی از دنیس لیهان

تاریخ اکران : 19 / 2 / 2010 آمریکا

ژانر : درام – مرموز – هیجانی

بازیگران : ائوناردو دی کاپریو – بن کینگزلی – میکله ویلیامز – پاتریشیا کلارکسون – الیاس کوتیاس – …

تهیه کنندگان : کریس بیریگام – لیتا کالوگریتیس – دنیس لیهان – …

تدوین : تلما شونمیکر

انتخاب بازیگر : الن لوئیس – مگان رافرتی

درجه فیلم : R برای خشونت و نوع زبان گفتاری

زمان : 138 دقیقه

کشور : آمریکا

محل فیلم برداری : Acadia National Park, Bar Harbor, Maine, USA

زبان : انگلیسی

رنگ : رنگی

شیب صحنه : 1 : 2.35

صدا : SDDS – Dolby Digital – DTS

گواهینامه : USA:R

کمپانی : Paramount Pictures

امتیاز منتقدان : 8.5 از 10

جمله تبلیغاتی : یک نفر گم شده است.

همراه داشتن نام مارتین اسکورسیزی به عنوان کارگردان ، برای هر فیلمی کافیست تا دوستداران سینما خود رو ملزم به دیدن آن کنند. فیلم Shutter Island یا جزیره مسدود که اخرین اثر این کارکشته هالیوودی است ، برگرفته از ناولی پرفروش و محبوب با همین نام و نوشته ” دنیس لوهین ” است ؛ کسی که ناول برجسته رودخانه مرموز را نیز در سابقه حرفه‏ایش دارا می‏باشد.
اسکورسیزی همیشه در فیلم هایش به مسائل تیره زندگی انسان میپردازد و این موضوعات را با سبک خودش ساخته و پرداخته کرده و به مخاطب تحویل میدهد. به همین دلیل پیش بینی نوع شخصیت ها ، روند سیر داستان و حال و هوای کلی فیلم برای سینما دوستها کار چندان دشواری نیست. اما این بار با فیلمی متفاوت از او سر و کار دارید که نوعی سوپرایز ، بویژه برای طرفداران این کارگردان است. با این حال فضای کلی فیلم در نهایت امضای سازنده خود را یدک میکشد.

همکاری دی کاپریو و اسکورسیزی که از فیلم دارو دسته های نیویورکی شروع شد همچنان در این فیلم ادامه دارد و همچون روال سابق دی کاپریو به عنوان شخصیت اصلی و تنهای فیلم در کنار بزرگانی همچون بن کینگزلی به ایفای نقش میپردازد.
در ادامه علاوه بر مرور داستان و صحنه های فیلم و اشاره به نکات اصلی و برجسته آن ، در لابه لای مطالب تحلیل و توضیح هایی برای روشن تر شدن فیلم خواهم داد و در انتها هم تحلیل نهایی و جمع بندی.

آغازی مه آلود :

داستان در سال 1954 و در جزیره هاربر ، واقع در خلیج بوستون اتفاق می افتد. صحنه آغازین با حرکت دوربین در مه کلید می‏خورد و ما را به سمت کشتی ای که “ادوراد تدی دنیلز (لئوناردو دی کاپریو)” و همکارش “چاک آوال(مارک رافالو)” سوار بر آن در حال رسیدن به جزیره هاربر هستند هدایت میکند. دنیلز یک مارشال ایالتی است که سابقه درخشانی دارد و اکنون برای رسیدگی به پرونده مفقود شدن یکی از بیماران تیمارستان آشکلیف که در جزیره هاربر معروف به جزیره شاتر واقع است ، عازم آنجاست. دنیلز پس از عبور از اتاقی که مملو از دستبند و زنجیر است وارد عرشه کشتی شده و تازه در اینجا است که او با چاک که قرار است به عنوان همکار او را همراهی کند آشنا میشود. اما چطور زمانی که در حال رسیدن به جزیره هستند این آشنایی اتفاق میافتد و نه در طول سفر؟!
تدی با گفتن اینکه میانه خوبی با این همه آب ندارد وارد گفتگویی با چاک میشود و در این گفت و شنود ما متوجه میشویم که همسر وی در آتش سوزی آپارتمانشان جان خود رو از دست داده است. او میگوید : 4 نفر مردند. دود اونها رو کشت نه آتش.
چاک که به علت گم شدن سیگارهای دنیلز از مال خودش به او میدهد و هر دو مشغول کشیدن آن هستند ، نه تنها نسبت به این خبر واکنش چندان خاصی نشان نمیدهد بلکه بر خلاف او بسیار خونسرد و ارام به نظر میرسد. با وجود اینکه ماموریت نا متعارفی در پیش دارند. خونسردی ‏ای که بعدها توجه شما رو بیشتر به خود جلب میکند.
دو مارشال ایالتی وارد اسکله جزیره میشوند و بر خلاف معمول با برخورد سرد و عجیب مامورهای حفاظتی روبرو می شوند. مسلح کردن اسلحه ها و حالت هجومی آن ها حتی تعجب دنیلز را نیز بر می انگیزد. در راه رسیدن به آشکلیف تابلویی با این مضمون میبینیم : ما را به یاد آور. چون ما هم زندگی کردیم ، عشق ورزیدیم و خندیدیم. در راه رسیدن به دروازه ورودی تیمارستان شاهد نماهایی از ساختمان که بیشتر شبیه به قلعه های نظامی محصور شده با حصار الکتریکی است ، هستیم.
هنگام ورود به ساختمان تیمارستان ، مسئول حراست از دنیلز و همکارش میخواهد اسلحه های خود را تحویل دهند اما بر خلاف دنیلز که با این کار مخالفت میکند ، چاک نه تنها مشکلی با اینکار ندارد بلکه هنگام جدا کردن غلاف اسلحه از کمرش نیز ناشیانه عمل میکند و توجه تدی را به خود جلب میکند. در محوطه تیمارستان آشکلیف سه ساختمان وجود دارد . ساختمان A و B که مخصوص بیماران کمتر خطرناک است و ساختمان C که محل نگهداری جانیان و دیوانگانیست که کنترل آن ها بسیار دشوار است و خطری بالقوه و بزرگ برای اطرافیان محسوب میشوند.
در حالی که مسئول حراست آن ها را تا دفتر دکتر کاولی همراهی میکند توضیح میدهد که دکتر کاولی مکان شفت انگیزی ایجاد کرده. گرچه اینطور به نظر نمیرسد و عجیب تر از آن اینکه مسئول حراست توضیحی در مورد اینکه آن بیمار چگونه فرار کرده نمیدهد!
رفتار عجیب دیوانگان موجود در محوطه و نگاه های مرموز آن ها به تدی ، نه تنها با عث میشود که آنجا شبیه به سرزمین زامبی ها به نظر برسد بلکه برای مخاطب این شک را بوجود می آورد که اینجا هیچ چیز آنطور که به نظر میرسد باید باشد ، نیست!

آشنایی با دکتر کاولی : جبر گرایی یا انسان گرایی

دکتر کاولی به همراه یکی از همکارانش که بعدا با او آشنا می شویم مسئول این تیمارستان است. پس از ورود مارشال دنیلز و آوال به دفتر دکتر کاولی و خوشامد گویی های متداول تدی متوجه تصاویری روی دیوار میشود که کاولی گویی منتظر چنین لحظه ای باشد ، شروع به توضیح دادن میکند.

اما برای آشنایی بیشتر شما با صحبت های رد و بدل شده نکاتی رو مطرح میکنم:
روانشناسی گرچه رشته نوظهوری به حساب می آید اما تاریخ آن به سال ها قبل از آنچه در اذهان وجود دارد برمیگردد. البته با شکلی کاملا متفاوت. تقریبا تا قبل از ظهور مکتب روانکاوی در روانشناسی آن طور که باید به مسایل روانی توجه نمیشد و این بیماران را موجودات خطرناک و حیوانی به حساب میاوردند که حق زندگی برایشان قایل نمیشدند. آن ها را در زیرزمین های تاریک و مخوف و به کثیف ترین شکل ممکن نگهداری میکردند و اغلب در غل و زنجیر. گهگاهی نیز آزمایش ها و شیوه ها درمانی دردناکی را نیز بر روی آنها اعمال میکردند. که خوب با این وضع حتی یک بیمار افسرده ساده هم نه تنها بهبود نمی یابد ، بلکه اوضاعش بدتر میشود. اما پس از ظهور مکتب روانکاوی که توسط فروید بنیان گذاری شد به شکل متفاوتی با این بیمارها رفتار میشد و سعی میکردند تا به لایه های زیرین شخصیت فرد نفوذ کنند و ریشه مشکلات وی را بیابند و شخص را درمان کنند. فیلم گودال مار یا Snak Hole خیلی خوب به این مسایل میپردازد.
اما بزرگترین انتقاد به این مکتب اینست که انسان را موجودی مجبور و منفعل میداند که گرفتار گذشته خویش است و از ابتدا خبیث به دنیا می آید. بعد ها مکتب رفتارگرایی آمد که آن هم انسان را موجودی منفعل به حساب میاورد که تابعی از محیط خویش است و در رفتار با مشکلات روانی تا حدی حیوانی نیز برخورد میکند. با این حال حدود سال های 1960 مکتبی به نام انسان گرایی ظهور کرد که برای کرامت انسانی ارزش قایل است و انسان را موجودی آزاد و با اراده میداند که میتواند مشکلاتش را حل کند. افرادی مثل کارل راجرز ، ویلیلم جیمز و آبراهام مزلو از پیشگامان این مکتب هستند.
اکنون داستان در سال 1954 اتفاق می افتد ، زمانی که دیگر این روش های خشونت آمیزو غیر انسانی در حال نابودی است. دکتر کاولی در ادامه به دلیل سوال چاک در مورد اینکه حالا شما چکار مکنید اضافه میکند که ما سعی داریم درمانشون کنیم و اگر موفق هم نشیم سعی میکنیم زندگی بهتری برایشان ایجاد کنیم. علاوه بر اینها دکتر کاولی اصرار به استفاده از عنوان بیمار را دارد تا زندانی و روانی و.. پس آیا واقعا دکتر ، مردی انسان دوست و خوش نیت است و یا نه؟!
در ادامه اطلاعاتی در مورد این بیمار فراری و مرموز به بیننده ، از زبان دکتر کاولی خطاب به مارشال دنیلز داده میشود:
“راشل سولاندو” بیمار خطرناکی است که هر 3 فرزندش را در دریاچه پشت خانه‏اش غرق کرده است. سپس آن ها را به آشپزخانه برده و مشغول غذا خوردن شده است. هنگامیکه او را به آشکلیف آوردند او اعتصاب غذا کرده است و این حقیقت را که بچه هایش مرده اند را انکار میکرده است. هنگامی که تدی تصویر راشل را میبیند تصوایری در ذهنش میگذرد که مربوط به قتل عام نازی ها میشود. دختری که در آغوش مادرش در سرمای زمستان منجمد شده است.
نکته جالب اینجاست که راشل سولاندو امکان فرار نداشته است و به قول دکتر کاولی “آب شده و رفته تو زمین”. تدی و چاک وارد اتاق راشل شده و در حین بازرسی کاغذی با این نوشته پیدا میکند : قانون4 ،بیمار 67 ام کیه؟! دکترکاولی با اظهار اینکه قانون 4 یکی از نتایج پزشکی اوست اما از بیمار 67 ام خبری ندارد.
دنیلز از کاولی میخواهد که اجازه دسترسی به پرونده ی کارکنان و بیماران را داشته باشد و با آنها مصاحبه کند ولی دکتر از این کار ممانعت میکند. اما با اینکه این کار یک روال عادیست چرا جلوی مارشال را میگیرند؟!
در ادامه تحقیقات مشخص میشود که “دکتر شیان” روانشناس اصلی راشل است و صبح همان روزی که مارشال ها وارد جزیره شده اند ، او برای تعطیلات جزیره را ترک کرده و اینکه راشل در آخرین جلسه درمان گروهیش از بارش بارن نگران بوده است.

ملاقات با دکتر نایرینگ : نماینده مکتب فرویدیسم

دکتر جرمی نایرینگ روان پزشکی آلمانی است که به آمریکا مهاجرت کرده و به همراه دکترکاولی آشکلیف را اداره میکنند. هنگامی که مارشال و دکتر جرمی نایرینگ یکدیگر را ملاقات میکنند دعوای لفظی بین آن ها پیش می آید و زمانی که دکتر با لحنی تمسخر آمیز بیان میکند که تدی ساز و کار دفاعی خوبی دارد خشم او را بیشتر میکند.
اما ساز و کار دفاعی چیست؟ در مکتب روانکاوی معتقدند که “خود” (شخصیت انسان دارای سه وجه است : نهاد ، خود و فراخود ) برای حفظ و بقای شخصیت به ابزار و وسایلی مجهز است که به آنها سازو کار و یا مکانیسمهای دفاعی میگویند. این مکانیسمها شیوه های ناخودآگاه و غیر ارادی برای کاهش اضطراب هستند. به عنوان مثال شیوه واپس زنی با فراموشی انتخابی که در آن شخص از روی عمد خاطرات تلخ گذشته خود را به یاد نمیاورد.
در ادامه دکتر ، مارشال ها رو متهم به خشونت میکند. خشونتی که ذاتی است. با این حرف مسلما میتوان گفت که دکتر نایرینگ نماینده مکتب فرویدیسم است. در این مکتب معتقدند که انسان دارای خشونت ذاتی و فطری است و در واقع صفتی حیوان گونه دارد و مجبور است که آن را تخلیه کند. و اما اخلاقیات است که این خشم را تعدیل میکند. او خطاب به مارشال میگوید: افرادی مثل تو در تخصص من هستند. اما منظورش از این حرف چیست؟!
در این حین نگاه های معناداری بین دکتر نایرینگ ، دکتر کاولی و چاک رد و بدل میشود که کمی تعجب برانگیز است. در این سکانس صحنه هایی در ذهن تدی مرور میشود که حاکی از حضور او در جنگ جهانی دوم دارد و در آن با پا تفنگ را از دست افسر نازی دور میکند. درنهایت وقتی که تدی با مخالفت دو دکتر برای دسترسی به اطلاعات مورد نیازش روبرو میشود تحقیقات را تمام شده میداند و ذکر میکند که فردا جزیره را ترک خواهد کرد. با این حال واکنش خاصی از کاولی و نایرینگ جز تعجب سر نمیزند!

نخستین رویا:

تدی و چاک شب را در قسمت خدمه سپری میکنند. تدی که اکنون به دکتر کاولی مشکوک شده است بیان میکند که راشل سولاندو نمیتواند بدون کمک کسی فرار کرده باشد و به خواب میرود.
اما توضیحی در مورد رویا که یکی از مهمترین و مرموز ترین بخش های این فیلم را شکل میدهد. رویا و یا همان خواب دیدن یکی از مباحث مهم و جذاب در روانشناسی است که البته هنوز هم به صورت کامل در مرود آن اتفاق نظر وجود ندارد. اما از آنجایی که در فیلم بیشتر بر روانکاوی تکیه شده است از این منظر به رویا نگاه میکنیم. فروید نخستین کسی بود که به صورت جدی و علمی به رویا پرداخت و مقالات و سخنرانی های متعددی ارایه داد. کتاب تعبیر رویای فروید همچنان طرفدار دارد. او معتقد بود که از طریق تحلیل رویاهای شخص ، می توان به نقاط عمیق و تاریک ناخودآگاه فرد دست پیدا کرد و نسبت به محتویات ناهشیار او آگاهی یافت و از این طریق ریشه مشکلات شخصیتی ، رفتاری و اضطراب های فرد را شناسایی کرد.
با فلش زدن تصویر و نورانی شدن آن وارد رویا میشویم. آپارتمان تدی. موسیقی در حال پخش شدن است. تدی همسرش را میبیند که از او به خاطر اینکه همیشه مست است شکایت میکند. او در جواب میگوید که در جنگ آدم های زیادی را کشته است. همسرش میگوید که راشل هنوز اینجاست و هرگز آنجا را ترک نکرده است (منظور تیمارستان است) سپش به سمت پنجره دیگری میرود که نمای پشت آن آلاچیقی را در کنار دریاچه نشان میدهد. همسر تدی در مورد سکونتشان در کلبه ی کنار دریاچه می گوید و سپس تکرار میکند که راشل هنوز آنجاست.تدی به سمت او رفته و او را در آغوش میگیرد. همسرش اشاره میکند که به او اجازه رفتن دهد و اینکه او فقط استخوانهای داخل یک جعبه است. در حالی که تدی او را در آغوش دارد ، شروع به خیس شدن و سپس خونریزی میکند. تکه های خاکستری که در هوا پراکنده است بیشتر شده. آپارتمان آتش گرفته و همسرش در آغوش تدی تبدیل به خاکستر میشود در حالی که از دستانش آب میچکد. تدی از خواب میپرد و متوجه میشود که به دلیل طوفان و بارندگی سقف خوابگاه چکه میکند. اما آیا تدی هنوز با مرگ همسرش کنار نیامده و آبی که در خواب بود به دلیل چکه کردن از سقف بود؟! نمای پشت پنجره چطور؟!
طوفان که مانع خروج از جزیره است بهانه خوبیست تا مارشال ها در جزیره مانده و به تحقیقات ادامه دهند. دنیلز مجددا با دکتر کاولی ملاقات میکند و از او درباره شیوه های درمانی راشل سولاندو میپرسد. دکتر کاولی باز هم با همکاری شگفت انگیز چاک! توضیح میدهد که :
قدیمی تر ها به جراحی مغز اعتقاد دارند. جراحی ای که در آن قسمت هایی از مغز را که رفتار خشونت آمیز را کنترل میکند ، خارج میکنند. به این ترتیب شخص درمان میشود ؛ گرچه در واقع به مرده هایی متحرک تبدیل میشوند. ولی امروزیها به روان درمانی اعتقاد دارند. دکتر کاولی اظهار میدارد که طرفدار اینست که با بیماران با احترام رفتار شود و اگر به آنها گوش دهیم میشود آنها را درمان کرد. اما راشل سولاندو علاوه بر شرکت در جلسات درمان گروهی تحت دارو درمانی نیز قرار داشته است. دکتر کاولی ذکر میکند که داروهای داده شده به او خشونتش را کم میکرد اما اثر آنها دوره ای بوده است.
کاولی در جواب سوال دنیلز در مورد اینکه چرا همیشه از افعال گذشته در مورد راشل استفاده میکند به باراش باران اشاره میکند و از مارشال میپرسد که او چه فکری میکند!

آغاز سو ظن:

تدی و چاک در حال بازجویی از بیمارانی هستند که در “گروه درمانی” با راشل همراه بوده‏اند. بیمار اول پس از اینکه خیلی راحت در مورد جنایتش صحبت میکند شروع به تعریف دانسته هایش در مورد راشل میکند و او را مقصر و گناهکار میداند و عمل او را وحشتناک میخواند. در همین حال تدی عصبانی شده و با حرکت محکم قلم روی کاغذ و ایجاد احساس گناه در بیمار شروع به پرخاشگری میکند. اما چرا تدی فقط زمانی که در مرود راشل صحبت های بدی شنید عصبانی شد؟! کارمندان آشکلیف بیمار را برده و با نشان دادن صحنه پرستاری که برای کاری مثل تزریق دارو آماده است بیمار بعدی برای بازجویی آماده میشود ؛ زنی میانسال که کاملا نرمال به نظر میرسد و به راحتی به جرم قتل همسرش با تبر اعتراف میکند. او همچنین توضیحاتی در وصف خوبی دکتر شیان میدهد و پس از آن درخواست یک لیوان آب میکند. هنگامی که چاک برای آوردن آب آنها را ترک میکند بیمار دفترچه تدی را به سرعت برداشته و چیزی داخل آن مینویسد که حال تدی را منقلب میکند.

اندرو لیدیس کیست؟

در پایان بازجویی ، مارشال دنیلز از زن میانسال در مورد شخصی به نام اندرو لیدیس میپرسد که ناگهان زن مضطرب شده و در حالی که محل را ترک میکرد بیان میکند چیزی در مورد آن نمیداند. پس چرا زن آنچنان مضطرب شد؟!
دنیلز که اکنون کاملا به اوضاع مشکوک شده است در گفتگویش با چاک اشاره میکند که تمام حرف های بیماران با صحبتهای دکتر کاولی و پرستاران یکی است ، گویی به آنها گفته شده که چه چیزی را بگویند. چاک که در مورد اندرو لیدیس کنجکاو شده است درباره اش از تدی سوال میکند. در ابتدا تدی از گفتن سربا میزند اما بالاخره شروع به توضیح میکند:
اندرو لیدیس سرایدار آپارتمانی بود که آنها در آن زندگی میکردند. لیدیس یک “آتش باز” نیز بود. او کبریتی را روشن میکند که باعث آتش سوزی آپارتمان میشود. او همچنین یک مدرسه را نیز آتش زده بود و 2 نفر را کشته بود. اما به یک باره ناپدید شده است! تدی احتمال میدهد که او در ساختمان شماره C نگهداری مشود. دنیلز و آوال برای بررسی احتمال اینکه شاید اجساد سولاندو و لیدیس رو در قبرستان جزیره پیدا کنند به آنجا میروند اما به دلیل شدت طوفان مجبور میشوند تا در ساختمانی شبیه به کلیسا پناه بگیرند.

 

خاطرات جنگ:

اکنون که چاک و تدی در این کلبه کلیسا مانند پناه گرفته اند زمان مناسبی است تا درباره خاطرات مارشال دنیلز از حضور او در جنگ اطلاعاتی کسب کنیم :
زمانی که دنیلز به همراه دیگر نیروهای آمریکایی به داچاو ( یکی از اردوگاههای کار اجباری در المان که گویا یکی از کوره های آدم سوزی نازی ها نیز در آنجا قرار داشته است ) میرسند نیروهای اس اس (یکی از شاخه های نظامی ارتش آلمان که بسیار تعلیم دیده و کارآزموده بودند) خود را تسلیم کرده و فرمانده آن ها خود کشی میکند. هنگامی که وارد محوطه اردوگاه میشوند تعداد بی شماری از زندانیان را میبینند که به دلیل سرما منجمد شدند و جان خود را از دست داده اند. تدی با ناراحتی به سمت دختری میرود که در آغوش مادرش آرمیده است.

نیروهای آمریکایی سریازهای اس اس را که خلع سلاح شده اند را به صف کرده و آنها را به طور بی رحمانه ای به رگبار می بندند.
تدی رو به چاک کرده و اظهار میدارد که آن جنگ نه تنها عادلانه نبوده بلکه یک جنایت بود. تدی از کشتن خسته شده است بنابراین برای انتقام به دنبال اندرو لیدیس نیست. پس چرا در جستجوی اوست؟!

فضای جنگ سرد:

تدی پس از ناپدید شدن لیدیس شروع به تحقیق کرده است و متوجه نکات عجیبی در مورد آشکلیف شده است. آشکلیف جایی است که مردم با اکراه در مورد آن صحبت میکنند و بودجه آن توسط “کمیته فعالیت های آمریکا” تامین میشود. اما چگونه میتوان از آشکلیف به عنوان مقری برای جنگیدن با سایر کشورها استفاده کرد؟! تدی معتقد است که در آشکلیف آزمایشاتی سری بر روی ذهن آدم ها انجام میدهند ، اما در این باره اطمینان ندارد تا اینکه با شخصی به نام “جرج نویس ” برخورد میکند. جرج نویس یک دانشجوی سوسیالیست بود که برای یک سری آزمایش های دارویی داوطلب شده بود. اما پس از استفاده از این داروها دچار توهم شده و به دلیل خشونت او را به آشکلیف فرستاه بودند. اما یک سال بعد او را آزاد کرده اند. نویس بعد از آزادی مجددا دست به خشونت زده و اینبار به دلیل تقاضایش به جای آشکلیف به زندان فرستاده میشود.
تدی که با حرف های جرج نویس شکش به یقین تبدیل شده بود ، از فرصت بدست آمده توسط پرونده راشل سولاندو استفاده کرده و برای جمع آوری مدرک به منظور افشاکردن فعالیت های غیر انسانی در آشکلیف به جزیره آمده است ؛ فعالیت هایی که تدی اصلا از انجام گرفتن آن در کشورش رضایت ندارد. اکنون تدی هم باید راشل را پیدا کند و هم لیدیس را. و در نهایت هم افشاسازی کند! اما قضیه کمی مشکوک به نظر میرسد. چاک در اینجا با حرف هایی که میزند رشته افکار تدی را بهم میریزد:
درست زمانی که تدی در حال تحقیق در مورد آشکلیف است ، یکی از بیماران آنجا فرار کرده و مارشال تدی دنیلز کسی است که برای تحقیق در این مورد انتخاب میشود. و اکنون در جزیره ای مرموز که راه فراری ندارد با تمام برخورد های عجیب ساکنان آن گیر افتاده است. به نظر این ماجرا تصادفی نیست. آیا تدی درگیر یکی از توطئه های دولتی شده است؟!
در همین حین مسئول حراست آن ها را پیدا کرده و به آشکلیف بر میگرداند. آنها وارد دفتر دکتر کاولی میشوند تا خبری را دریافت کنند. دکتر با سایر مسئولین درباره نوع نگهداری و رفتار با بیماران در حال صحبت است که متوجه حضور مارشال ها میشود. تدی از صحبت های آنها متوجه شده است که در تیمارستان 66 بیمار وجود دارد. پس بیمار 67 امی که راشل به آن اشاره کرده است کجاست؟! کاولی با اظهار بی اطلاعی از این موضوع به دنیلز میگوید که راشل سولاندو پیدا شده است.
دنیلز و آوال برای بررسی موضوع به اتاق راشل رفته و تدی با طرح این موضوع که تعدادی کمونیست در محله آنها مشغول پخش اعلامیه هستند ، شروع به گرفتن اطلاعات میکند. گفته های راشل حال تدی را متحول میکند. سپس راشل مارشال دنیلز را به عنوان شوهر از دست رفته اش اشتباه گرفته و او را در اغوش میکشد و شروع به پرخاشگری میکند. تدی که دیگر حالش به شدت به هم ریخته است به اتاق کاولی برده میشود و پس از خوردن مسکن در قسمت خدمه به خواب میرود.

رویای دوم :

تدی در اردوگاه کار اجباری نازیها در کنار اجساد منجمد شده در حال قدم زدن است که توجهش به جسد دختری که تاکنون چندین بار در طول فیلم او را دیده ایم جلب میشود و به سمت او میرود. دخترک که در آغوش راشل سولاندو قرار دارد از حالت انجماد خارج شده و بلند میشود. سپس به تدی میگوید :” تو باید منو نجات میدادی ، تو باید همه ما رو نجات میدادی”
صحنه عوض میشود. اکنون تدی در داخل ساختمانی است که اولین بار با دکتر نایرینگ ملاقات کرد. اما این بار به جای دکتر نایرینگ ، اندرو لیدیس بر روی صندلی نشسته است. لیدیس چهره کریه و وحشتناکی دارد. او یه کبریت آتش زده و با آن سیگار تدی را روشن میکند. سپس قوطی مخصوص مشروبات الکلی رو به او نشان داده و میگوید بعدا آن را به تدی خواهد داد که البته محتاج آن نیز هست. دوربین نور منعکس شده قوطی روی صورت دنیلز را نشان داده و زمانی که میچرخد اینبار چاک به جای لیدیس قوطی را در دست دارد و به تدی خاطر نشان میکند که زمانش در حال تمام شدن است. در همین حین تدی به سرعت به سمت راست حود نگاه میکند و راشل سولاندو رو در حالی که سه فرزندش غرق در خون افتاده اند میبیند. مارشال دنیلز به دلیل درخواست راشل برای کمک به سمت آنها میرود و در حالی که بسیار آشفته است به راشل میگوید که ممکن است برای اینکار به دردسر بیافتد. تدی دختری که همیشه در خواب و خاطراتش میبیند بلند کرده و به سمت جلو حرکت میکند. دیالوگی که بین تدی و دخترک ردو بدل میشود قابل توجه است:
دخترک : من مردم؟
تدی : واقعا متاسفم.
دخترک : چرا نجاتم دادی؟
تدی : سعیم رو کردم ولی وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. متاسفم.
در حالی که مارشال گریه میکند صحنه به یکباره عوض شده. دنیلز که دخترک را در دست دارد از کنار دریاچه ای به سمت عقب حرکت میکند. به نظر میرسد که ترتیب زمانی وجود ندارد. راشل به آنها ملحق شده و در حالی که دو فرزند دیگر او در دریاچه هستند ، تدی دخترک را نیز در آب رها میکند.
دنیلز از خواب میپرد. طوفان همچنان ادامه دارد. در باز شده و فردی با بارانی وارد میشود. زمانی که کلاه بارانی کنار میرود متوجه میشویم که او همسر تدی است. پس هنوز در رویا به سر میبیریم. در حالی که همسرش سر تا پا خیس است به او میگوید که لیدیس هنوز انجاست و تدی باید او را پیدا کرده و بکشد.
تدی بیدار میشود. طوفان دیشب خرابی های زیادی به بار آورده است و همه در تکاپوی اصلاح خرابی ها هستند. اکنون فرصت خوبی است تا به ساختمان C سری بزنند. او در مسیر چیزهایی که جرج نویس در مورد آنجا گفته است را با چاک در میان میگذارد. آنها وارد ساختمان شده و تدی در حالی که مبهوت به اینور و آنور نگاه میکند میگوید که لیدیس را حس میکند. در همین لحظه یکی از دیوانگان جلوی آنها ظاهر شده و این حرف تدی را تایید میکند! و پا به فرار میگذارد. دنیلز او را دنبال کرده و پس از اینکه مکالمه ی جالبی بین آنها ردو بدل میشود (در آخر مطلب به آن میپردازیم)، تدی او را به شدت کتک میزند ؛ خشونتی که تاکنون از او شاهد نبودیم. چاک و نگهبان سر رسیده و آن دو را جدا میکنند. بیمار که به شدت آسیب دیده به درمانگاه برده شده و تدی به جستجویش ادامه میدهد. در انتهای راهرو سلولی وجود دارد که از داخل آن صدایی مبهم لیدیس را صدا میکند و درباره دروغگویی او سخن میگوید. شخصی که داخل سلول قرار دارد به تدی میگوید که قبلا صحبت های زیادی با هم داشته اند که همه آنها دروغ بوده است. او همچنین اضافه میکند که موضوع ربطی به حقیقت ندارد و مربوط به تدی است! زمانی که فرد زندانی جلوتر میاید مشخص میشود که او جرج نویس است. تدی از این موضوع تعجب کرده (زیرا او باید در زندان باشد) و درباره صورت دفرمه شده و زخمی اش از او سوال میکند. جواب نویس غافلگیر کننده است. او تدی را باعث و بانی وضع صورتش میداند. اما چطور همچین چیزی ممکن است؟! نویس میگوید که به خاطر تدی و نقشه اش به این محل برگشته است و اینکه تدی بازیچه ای بیش نیست و تحقیقات او خیالات است. نویس به چاک اشاره میکند ؛ همکاری که تا به حال با او کار نکرده است. نویس شروع به گریه کرده و درباره بردنش به “فانوس دریایی” میگوید : او را به آنجا برده و مغزش را سوراخ میکنند. تدی به جرج اطمینان میدهد که او را از آشکلیف خارج کند اما نویس او را متهم به دروغگویی کرده و به تدی میگوید که نه تنها حقیقت را نمیفهمد بلکه لیدیس را هم نمیتواند بکشد. نویس از ماجرای مرگ همسر دنیلز خبر دارد و شرط نجاتش را قبول مرگ او و پذیرفتن حقیقت میداند. اما تدی که چیزی در این مورد به او نگفته است پس او چگونه از این موضوع مطلع است؟!

فانوس دریایی :

فانوس دریایی که در محلی صعب العبور قرار دارد اولین بار هنگام تحقیقات در مورد سولاندو توجه مارشال دنیلز را جلب کرد. راشل را نیز در نزدیکی فانوس دریایی پیدا کردند و جرج نویس نیز به آن اشاره کرد. اما راز این مکان چیست؟!
تدی و چاک وارد جنگل شده که در این هنگام چاک مدرکی را که از بیمار 67 ام پیدا کرده است به تدی نشان میدهد ولی با بی توجهی تدی روبرو میشود. تدی معتقد است که جواب تمام سوال ها را در فانوس دریایی خواهد یافت ، به همین خاطر بر خلاف نظر چاک راهی آنجا میشود و چاک را روی ارتفاعات سنگی کنار ساحل تنها میگذارد. تدی به دلیل مد دریا نمیتواند به فانوس دریایی رسیده و به محلی که از چاک جدا شده بود برمیگردد. اما او را در آنجا نمی یابد. او به سمت لبه پرتگاه رفته و متوجه جسدی در پایین پرتگاه میشود و شروع به پایین رفتن میکند. زمانی که به پایین صخره ها میرسد معلوم میشود چیزی که دیده است جسد نبوده ، بلکه شکلی سفید رنگ بوده که شبیه به جسد است. در همین حین تدی متوجه نوری شده که از غاری درون صخره ها بیرون می آید و به طرف آن حرکت میکند.
در غاز زنی با ظاهر آشفته در کنار آتش نشسته است. دنیلز به او ملحق شده و شروع به صحبت میکنند. تدی در می یابد که او راشل سولاندوی واقعی است. اما راشل سولاندوی واقعی کیست؟!
سولاندوی واقعی هرگز ازدواج نکرده و بچه ای نیز نداشته است. او قبل از اینکه در آشکلیف به عنوان بیمار پذیرش شود ، در آنجا به عنوان دکتر خدمت میکرده است. او به مارشال میگوید که اگر خود را دیوانه به حساب نیاورد دیگران این حرف را باور میکنند؟ نه. چون دیگر به او برچسب دیوانگی زده اند پس همه حرف ها و اعمالش دیوانگی است و این نبوغ کافکایی است! (در ویکی پدیا میتوانید در مورد کافکا و شیوه نگارش و عقایدش اطلاعاتی کشب کنید که بی ربط به موضوع نیست)
سولاندو پس از اینکه به استفاده بیش از اندازه از داروهای روانشناختی و جراحی های مغز اعتراض میکند ، به او اتهام دیوانگی زده و او را زندانی میکنند. راشل به تدی میگوید که او نیز گرفتار چنین پروسه ای شده است. مرگ همسر تدی بهانه ی خوبی برای متهم کردن او به دیوانگی است. همچنین تمام مسکن ها ، قهوه و غذاهایی که در طول ماندن در جزیره خورده است ، سیگاری که کشیده و … آلوده به داروهای روانشناختی بوده است. در نهایت راشل سولاندو پرده از راز فانوس دریایی برداشته و میگوید که عمل های جراحی مغز در آنجا انجام میشود. عمل هایی که انسان ها را تبدیل به مرده هایی زنده نما میکند. به گفته او مغز همه چیز را کنترل میکند. پس اگر ما بتوانیم مغز را کنترل کنیم. قدرتی فوق العاده بدست خواهیم آورد. اکنون شکی نیست که تدی درگیر توطئه ای علیه خودش شده است. تدی به خواب رفته و زمانی که صبح از خواب برمیخیزد راشل از او میخواهد که دنبالش نگردد زیرا او هر شب مکانش را عوض میکند. تدی به جاده اصلی برگشته و در راه بازگشت به آشکلیف است.

انسان موجودی ذاتا خبیث و خشن و یا پاک و با اخلاق؟

قبلا کمی در مورد خشونت و دیدگاه های مربوط به اون صحبت شد. اما الان کمی بحث و گسترش بدیم! انسان موجودیست حیوان صفت که فقط ار زاه اخلاقیات به انسانیت میرسد و یا ذاتا پاک است؟!
در این مورد به طور کل 3 نظریه وجود دارد. دیدگاهی معتقد است که انسان ذاتا خبیث و بد است که میشه طرفداران مکتب فرویدیسم رو تو این دسته به حساب اورد. به گفته توماس هابز از پیشگامان این دیدگاه “انسان گرگ ، انسان است.” او انسان را موجودی تنها ، بیچاره ، موذی ، خشن و حقیر میداند. دیدگاه دیگری به نیک سیرت بودن فطری آدمی اعتقاد دارد که ژان ژوک روسو نماینده این دیدگاه است. بر طبق این دیدگاه اگر انسان طبق فطرتش عمل کند همیشه به سوی پاکی ها و خوبی ها میرود و دیدگاه آخر که جان لاک شحصیت معروف آن است معتقد است که انسان هر جور تربیت شود همان جور رفتار میکند! ذهن انسان مانند یک لوح سفید است که به تدریج شکل میگیرد.
اما گریزی هم بزنیم به موضوع پرخاشگری که هم بی ربط به اخلاقیات نیست و هم بی ربط به سکانس مورد نظر! پرخاشگری رفتاری است که هدف آن آسیب زدن به خود و دیگران از روی قصد و عمد باشد. پیش تر از این گفتیم که مکتب روانکاوی طرفدار خشونت ذاتی است که با اخلاقیات میتوان آن را تعدیل کرد. اما یکی دیگر از افرادی که در این مورد صاحب نام است لورنز جانور شناس اتریشی است که خشم را ذاتی میداند اما بر خلاف فروید آن را مثبت و سازنده تلقی میکند! و آن را مایع پیشرفت و ماندگاری نسل برتر میداند. برخی هم پرخاشگری رو نتیجه یادگیری میدانند. اما آیا با این توجیهات میتوان هر کاری را انجام داد. آیا میتوان هر گونه جنایتی را به بهانه ذاتی بودن خشونت توجیح کرد و آن را مایه بهبود جهان دانست؟! آیا سرشت انسان اینست؟! نقش اخلاقیات چیست و تا چه حد نقش دارد؟!
تدی درکنار جاده اصلی است که شخصی نطامی با ماشینش او را پیدا کرده و سوار میکند. تاکنون فقط یک بار این فرد را در طول فیلم دیده ایم و گویا ریس زندان بانان است. مکالمه ای که بین آنها تا رسیدن به مقصد قابل توجه است که با توجه به توضیخات بالا از ذکر آن خودداری میکنیم.
تدی وارد آشکلیف شده و با دکتر کاولی روبرو میشود. پس از صحبتی که درباره اتفاقات روز گذشته میشود کاولی در مورد همکار دنیلز که وجود نداشته است میپرسد! تدی نیز برای اینکه از این توطئه نجات پیدا کند طبق گفته راشل در غار ، حرف دکتر را تایید میکند و وجود چاک را انکار میکند.

آغازی برای حقیقت:

تدی لباس هایش را برداشته و برای پیدا کردن چاک و پی بردن به حقیقت به سمت فانوس دریایی میرود. برای اینکه حواس نگهبانان را پرت کند اتومبیل دکتر کاولی را منفجر میکند. در همین زمان همسر و و دختری که در رویاهایش میدید در کنار هم جلوی ماشین قرار گرفته و در آتش انفجار محو می شوند! اما چه رابطه ای میان این دختر و تدی است؟!!
گویا دیگر مرز بین خیال و واقعیت در فیلم آنچنان مشخص نیست. تدی به حرکت خود ادامه داده و با بیهوش کردن نگهبان فانوس دریایی ، وارد آن میشود. زمانی که وارد اتاق بالای برج شده دکتر کاولی را میبیند که انتظار او را میکشد. اتفاقات این دقایق نه تنها گیج کننده ترین بلکه زیباترین دقایق این فیلم نیز هست. آیا واقعا توطئه ای در کار است؟ دکترکاولی بر خلاف عقاید و حرفهایش فردی خبیث و جنایتکار است؟! آیا آشکلیف یک ازمایشگاه بزرگ سری است که تحت شرایط و فضای جنگ سرد ایجاد شده است و یا تحت نفوذ افراد وابسته به نازی هاست؟!

رمزگشایی و تحلیل:

تمام ابهامات و رازهای داستان چگونه روشن میشود؟ رفتار عجیب چاک و دکتر کاولی چگونه توجیح میشود؟ دختر راشل سولاندو چه ارتباطی با تدی و خانه کنار دریاچه دارد؟! چرا جرج نویس تدی را مسئول وضعش میداند و…
تاکنون روایت داستان از جانب تدی انجام میشد. تدی شخصیتی است که خاطرات تلخ حضورش در جنگ جهانی دوم و اردوگاه های نازی را به همراه رنج از دست دادن همسرش همیشه به همراه دارد و علاوه بر انجام وظیفه ، دلایلی شخصی برای حضور در جزیره نیز دارد. تا به حال وقایع فیلم را از دریچه نگاه او میدیدیم اما اگر این جریان برعکس شود چه؟! آیا تدی دنیلز واقعا یک مارشال ایالتی است و یا یک دیوانه که فکر میکند یک مارشال است؟!
ادوارد تدی دنیلز در واقع یک شخصیت خیالی و جایگزین برای هویت واقعی مارشال است. اما چگونه؟! برای روشن شدن مسایل روند داستان را به صورت خطی بررسی می کنیم.
اندور لیدیس یک مارشال ایالتی است که به الکل اعتیاد دارد. همسرش دلورس یک بیمار روانی است که تمایل به خودکشی دارد. اما اندرو به توصیه های دیگران در مورد همسرش توجهی نمیکند و بعد از اینکه دلورس آپارتمانشان را عمدا به آتش میکشد ، انها به کلبه ای در کنار دریاچه نقل مکان میکنند. یک روز پس از آنکه مارشال لیدیس بعد از یک ماموریت به خانه اشان در کنار دریاچه برمیگردد متوجه میشود که دلورس 3 فرزند آنها که یک دختر به اسم راشل و 2 پسر است را در دریاچه غرق کرده وخود نیز در کنار آنها نشسته است. تدی پس از اینکه متوجه این قضیه شده وارد آب میشود و اجساد آنها را خارج کرده و در کنار آب روی زمین قرار میدهد. سپس دلورس به سمت او رفته به اندرو پیشنهاد میدهد که آنها را به آشپزخانه برده و خشک کنند. آنها به عروسک های طبیعی او تبدیل خواهند شد. در نهایت لیدیس بنا به درخواست همسرش برای اینکه او را راحت کند با اسلحه خود به شکم دلورس شلیک میکند و او نیز جان خود را از دست میدهد. لیدیس به دلیل شوک روحی که در اثر این واقعه دیده است دچار اسکیزوفرنی شده (حد اعلای بیماری روانی که شخص به طور کامل ارتباط خود با واقعیت را از دست داده و تنها در توهمات و ذهنیات خود زندگی میکند) و حقیقت را انکار میکند. به دلیل خشونت زیاد و خطرناک بودن او ، دادگاه در بهار سال 1952 او را به آشکلیف میفرستد. او به عنوان بیمار 67 ام آشکلیف پذیرش شده و در ساختمان C زندانی میشود.

 

اما آشکلیف چگونه جایی است؟

آشکلیف که مسئول اصلی آن دکتر کاولی است قصد دارد تا مکان جدیدی برای نگهداری بیماران روانی باشد. بر خلاف تیمارستان های قدیمی که البته پیش تر به آن اشاره کردیم.

اندرو لیدیس که به دلیل سنگینی جرم و گناهش توانایی کنار آمدن با آن را ندارد ، سازو کارهای دفاعی اش (پیش ترتوضیح داده شد) به صورت ناخودآگاه شخصیت جدیدی برای او خلق میکند. شخصیت تدی دنیلز. تدی دنیلز در دنیای خیالی و داستان گونه اندرو لیدیس ، یک قهرمان و مارشال است که برای حل پرونده ای به جزیره مرموز آشکلیف آمده است. اما چرا فضای آشکلیف آنقدر سرد و بی روح و مروز است؟ دلیلش اینست که ما از دریچه نگاه لیدیس که یک بیمار روانی است به قضایا نگاه میکنیم و این تصویر در واقع نگرش او نسبت به این مکان را نشان میدهد و نه واقعیت آن را.
طبق علم روانشناسی ، رویاها ، اشخاص و دنیای خیالی لیدیس ترکیبی از واقعیت و خاطرات گذشته ، زمان حال و آنچه که او دوست دارد باشد و یا درو اقع از “آن بودن فرار میکند” است. به فیلم باز میگردیم:
ادوراد تدی دنیلز (شخصیت جایگزینی که لیدیس برای خود درست کرده است) به صورت ناخود آگاه از آب متنفر است و احساس خوبی نسبت به آن ندارد که دلیل آن تجربه ناخوشایند غرق شدن فرزندانش در آب دریاچه است. تدی از اتاقی پر از دستبند و زنجیر و … عبور میکند که میتواند نمادی از ساختمان C که او را در آن نگهداری میکردند باشد. گرچه وقتی از دریچه یک بیمار اسکیزوفرنی که دارای توهم شدید است به دنیا نگاه کنید نمیتوان به قطعیت چیزی اطمینان داشت. به عنوان مثال ممکن است او یک گلدان را روی دیوار با جزئئیات توصیف کند در حالی که چنین گلدانی در واقعیت وجود ندارد.
اما چاک چه کسی است که از همان ابتدا مشکوک به نظر میرسد؟ آشنایش یا تدی؟! سیگار تعارف کردنش؟! نگاه های معنادارش در طول فیلم و همکاری در گفتگو با دکتر کاولی و …
چاک در واقع همان دکتر شیان است که رواشناشس اصلی لیدیس است و به محض ورود مارشالها ناپدید میشود. اما چرا دکتر شیان نقش چاک را قبول کرده است؟ این کار در واقع بخشی از شیوه درمانی است که آنها در حال اجرای آن هستند. آنها میتوانستند از همان ابتدا عمل جراحی را روی لیدیس اجرا کنند. اما به نظر آنها زمان این جور درمانها به پایان رسیده و بهتر است به شیوه های انسانی تری روی آورد. دکتر شیان ، دکتر کاولی و تمام پرستاران و نگهبانان و … قبول کرده بودند نقش بازی کنند تا به دکتر ها و اجرای شیوه درمانی آنها کمک کنند. شیوه درمانی از این قرار است که اجازه دهند تا لیدیس در دنیای خیالی خود زندگی کند و داستانش را به پیش ببرد تا از این طریق به حقیقت گذشته اش پی ببرد و در این جریان دکتر ها نیز او را به طور غیر مستقیم با حقایقی از گذشته اش روبرو میکنند.
به همین دلیل دکتر شیان نقش چاک رو در دنیای خیالی لیدیس قبول میکند. از این طریق هم مواظبش است و هم درمان را به پیش میبرد. تدی که در واقع همان لیدیس است یک بیمار است. پس حق اینکه سیگار بکشد و همچنین با اسلحه هرچند اسباب بازی وارد آشکلیف باشد را ندارد. نگهبانان هم باید مسلح و آماده باشند تا اگر رفتار خطرناکی از او سر زد سریع اقدام کنند! گرچه از نظر لیدیس که خود را تدی دنیلز میداند این رفتار عجیب است!
اما اولین خاطره تدی را بررسی میکنیم : او میگوید که در آتش سوزی آپارتمانش که بوسیله لیدیس انجام گرفته است چهار نفر مردند. در واقع او خود را مقصر میداند که به وضع همسرش دلورس توجه نکرد. اگر توجه میکرد شاید هیچ وقت آن اتفاق نمی افتاد. و به همین دلیل است که در اولین خاطره اش لیدیس آپارتمان را به آتش کشید و چهار نفر مردند که در واقع همان همسر و سه فرزندش است. گرچه تدی دینلز فرزندی ندارد!
زمانی که تدی با دکتر کاولی ملاقات میکند کاولی توضیحاتی میدهد که در واقع توصیف نوع رفتاری است که هم اکنون با او در آشکلیف میشود.(پیش تر کامل توضیح داده شد) و سپس وارد بحث راشل سولاندو میشویم.

تحلیل کاراکتر سولاندو:

راشل سولاندو در واقع ترکیبی از حقایقی در مورد خود لیدیس است و وجود خارجی ندارد. به همین دلیل است که به طرز عجیبی ناپدید شده و سپس پیدا میشود. جایگاه سولاندو در آشکلیف همان جایگاه لیدیس است و سرگذشت او ترکیبی از آنچه بر سر اندرو لیدیس آمده است.
راشل سولاندو بیمار 66 ام است و کاغذی در اتاقش دارد که در مورد قانون 4 و بیمار 67 ام صحبت میکند. سولاندو سه فرزندش را غرق کرده و سپس در آشپزخانه آن ها را جمع کرده و مشغول غذا خوردن است. همچنین بزرگترین مشکل سولاندو این است که مرگ فرزاندانش را قبول ندارد و حتی گاهی داشتن فرزندانش را رد میکند. سولاندو بسیار خشن است و در دنیای خیالیش زندگی میکند. همچنین شب قبل ناپدید شدن در درمان گروهی که دکتر شیان مسئول آن است از بارش باران ابراز نگرانی کرده است. اما اکنون ربطش به لیدیس:
لیدیس در آشکلیف بیمار 67 ام است. لیدیس در داستان هایش 4 اسم دارد که ترکیبی از حروف یکسان هستند و همیشه آنها را استفاده میکند که دکتر کاولی اسم آن را قانون 4 گذاشته است. اسم راشل درو اقع نام دختر لیدیس است. لیدیس خشن و خطرناک ترین بیمار آشکلیف است . اما سرگذشت سولاندو که توسط دکتر کاولی ذکر شده بخشی از درمان لیدیس است که او را به طور غیر مستقیم با واقعیت روبرو میکند برای همین سرگذشت سولاندو رو شبیه به سرگذشت لیدیس تعریف میکند. خفه شدن سه فرزندش در آب ، انکار حقیقت و… ودر نهایت هم وقتی عکس سولاندو را مبیند ارتباطی بین واقعیت و دنیای خیالی لیدیس ایجاد شده و دخترش در اردوگاه نازی ها میبیند.
در ادامه با دکتر نایرینگ آشنا میشویم که پیشتر توضیحاتی در مورد شخصیت و عقایدش داده شد. دکتر نایرینگ که مسئول انجام جراحی های مغز برای کنترل خشم است چندان علاقه ای به روش دکتر شیان و کاولی نداشته و برای همین به تدی میگوید که افرادی مثل او در تخخصصش هستند و همچنین آن مکالمه چالش برانگیز را انجام میدهد که ناراحتی دکتر شیان را به همراه دارد.
رویاهای لیدیس در فیلم به خوبی ساخته و پرداخته شده اند. با توجه به توضیحات داده شده رویای اول نیازی به تحلیل ندارد! زمانی که لیدیس و دکتر شیان در حال مصاحبه با بیماران هستند ( در واقع تدی و چاک) لیدیس بدون آنکه خود متوجه شود نسبت به داستان راشل سولاندو واکنش شدیدی نشان میدهد. در واقع هر چیزی که او را به یاد گذشته و کسی که واقعا هست می اندازد ، عصبانی کرده و باعث پرخاشگریش میشود بدون آنکه خود متوجه آن شود.
اما آن جمله ” فرار کن ” که در دفترچه اش توسط آن زن میانسال نوشته شد به این دلیل بود که آن زن از وضع موجود آگاه بوده و از این طریق به لیدیس هشدار میدهد.
لیدیس در دو سالی که در آشکلیف بوده به دلیل مهار خشونتش تحت دارو درمانی قرار داشته است گرچه اثر آنها دوره ای بوده است. داستان ساختگی لیدیس یک دوره دارد. او از ابتدا شروع کرده و سپس به انتها رسیده و به حقیقت پی میبرد. اما پس از مدتی دوباره در خیالات فرو میرود. اما این بار فرصت آخر اوست و اگر وضع بهبودیش ثبات پیدا نکند او را تحت عمل جراحی برای مهار خشونتش قرار میدهند.
اکنون لیدیس (تدی) در وسط این دوره قرار دارد. او شروع به توصیف اندرو لیدیس کرده. لیدیس در نظر (تدی) فردی زشت صورت و سیرت است و یک مجرم جانی. در واقع این تصوری است که لیدیس از خودش دارد و به دلیل احساس گناهش خود را به صورت یک هیولای زشت میپندارد. او اکنون به دنبال لیدیس میگردد. جستوجویی که در واقع برای یافتن خود واقعی اش است.
خاطراتی که تدی از جنگ به همراه دارد به صورت حتمی در فیلم مشخص نمیشود که آیا خیالات است و یا خاطرات واقعی از حضورش در جنگ. گرچه میتوان آن را به علت سنگینی احساس گناهش دانست که برابر با قتل عامی به آن صورت است. در زمان حضور دکتر شیان و لیدیس در کلبه داخل قبرستان ، لیدیس ماجرایی از جرج نویس و آنچه او را برای آمدن به آشکلیف ترغیب کرده است بیان میکند که ترکیبی از داستان هایی است که جرج نویس ، که یک بیمار دو شخصیتی است و در ساختمان C همراه لیدیس نگهداری میشده است ، برایش تعریف کرده و خیالات لیدیس. او در واقع این داستان را برای گول زدن و توجیح نگرشش نسبت به آشکلیف و اوضاع موجود ساخته است. اکنون وقت مناسبی است که دکتر شیان شوک دیگری به لیدیس وارد کرده و به او بفهماند که داستان و دنیایی که در آن زندگی میکند حقیقت ندارد. پس شک او را بیشتر میکند.
دکتر و لیدیس به آشکلیف برگشته و خبر پیدا شدن راشل را به اندرو میدهند. این بار نیز با حل کردن این معما دست اندرو رو برای ماندن در دنیای خیالیش کوتاه کرده و او را به طور غیر مستقیم با واقعیت روبرو میکنند.
هرچه به پایان داستان و در واقع سیکل بیماری اندرو نزدیک تر میشویم رویاهای اندرو واضح تر شده و به حقیقت نزدیک تر میشود. در رویای دوم میبینیم که اندرو خودش را چقدر زشت و گناهکار تصور میکند. او خودش است که کبریتی را که باعث اتش سوزی ونابودی زندگی اش شد روشن کرد و اعتیادش به الکل اوضاع را بدتر کرد. سپس دکتر شیان را میبینیم که به او در مورد تمام شدن وقتش هشدار داده که در حقیقت هم همین طور است. در نهایت هم فرزاندنش را غرق در خون میبیند و ابراز تاسف میکند که نتوانست آنها را نجات دهد. گرچه در واقعیت لیدیس دیر رسید و بچه هایش را خفه نکرده است. اما خود را گناهکار و مسئول این اتفاق میداند. به همین دلیل در رویا از زبان دخترش ، خود را سرزنش میکند و با دست خودش او را در آب میگذارد.
هرچه به انتهای فیلم نزدیک تر میشویم مرز بین خیال و واقعیت باریک تر میشود. گرچه راهنمای تصویری که سازنده گذاشته است را میتوان برای کمک به خدمت گرفت که در واقع همان فلش زدن و نورانی شدن تصویر است که به نوعی میتوان روشنی ذهن لیدیس تلقی کرد که از لایه های زیرین ناخود آگاهش به هوشیاری و حقیقت میرسد.
اما راز مکالمه عجیب جرج نویس با لیدیس چیست؟ هنگامی که لیدیس و نویس در ساختمان C بوده اند ، نویس بر خلاف اعتقاد و خواسته اندرو که خود را مارشال تدی دنیلز میداند او را اندرو لیدیس خطاب کرده و همین امر خشم لیدیس را بر می انگیزد و نویس را تا سر حد مرگ کتک میزند. به هین دلیل جرج به او میگوید که تدی آن بلا را سرش درآورده است و تمام تحقیقات او یک بازی و خیال است.

 

سولاندوی در غار کیست؟!

پس از ترفندی که دکتر ها در مورد لیدیس اجرا کردند و تفکرات او را بهم ریختند او نیاز دارد تا ذهنش را مجددا سازماندهی کرده و از این طریق جلوی خود را برای رسیدن به سرگذشت آزاردهنده اش بگیرد. او یک شخصیت خیالی دیگر بوجود آورده و آن را راشل سولاندوی واقعی خطاب میکند و هر آنچه که نگرش و نظرات لیدیس را تایید کند ، از زبان سولاندوی واقعی به خود میگوید. سولاندوی واقعی بچه ای ندارد و به دلیل اینکه در مقابل اعمال نادرست در آشکلیف ایستدگی کرده او را به این روز درآورده اند پس لیدیس(تدی) مطمئن میشود که درگیر توطئه ای است و تمام آنچه بر سرش می آید برنامه ریزی شده و از طریق این توجهیات و تصورات از پذیرش حقیقت سربا میزند. زیرا همه افراد آشکلیف در توطئه ای برای تدی دست دارند و همه آنها دروغ میگویند.
لیدیس برای فرار آماده است پس باید برای پیدا کردن همکار خیالی اش به فانوس دریایی رفته و سپس از جزیره خارج شوند. چون در سیکل های قبلی هم همین اتفاقات افتاده است لیدیس همسرش را میبیند که میگوید فانوس دریایی آخر کار اوست. چون پیش ار این هم این اتفاق افتاده است ولی او به یاد ندارد.
زمانی که وارد اتاق بالای فانوس میشود با حجم زیادی از اطلاعات روبرو شده که تمام هویت جعلی و دنیای خیالی او را زیر سوال میبرد. لیدیس تمام سعی اش را برای انکار حقیقت میکند اما در نهایت پس از دیدن تصاویر فرزندانش و ربط آن به رویاها به بصیرت رسیده و بیهوش میشود.
اما آیا دکتر ها پیروز شده اند و او درمان شده است؟!
در انتهای فیلم زمانی که دکتر شیان برای ازمایش اینکه او هنوز در دنیای حقیقی سیر میکند یا خیالات در کنار آندرو نشسته و درباره برنامه اینده اش میپرسد اما متوجه میشود که او دوباره وارد سیکل بیمار اش شده. چاره ای نیست جز اینکه او را به دست دکتر نایرینگ بسپارند. اما جمله نهایی و رفتار پایانی اندرو مخاطب را به شک می اندازد! او میگوید به این فکر میکند که زندگی مانند یک هیولا بهتر است و یا مردن مانند یک انسان خوب؟ و داوطلبانه همراه دکتر نایرینگ و دو پرستار به سمت فانوس دریایی میرود. اما آیا او واقعا وارد سیکل دیگری شده بود و یا برای اینکه دیگر به این حالت دچار نشود و خطری برای دیگران به حساب نیاید داوطلبانه عمل جراحی را پذیرفت؟!
فیلم Shutter Island را میتوان در رده فیلم های ژانر Psychology Trailer به حساب آورد. فیلم های ژانر ترسناک و مرموز هر چقدر هم ترسناک و مرموز و باشند باز هم به پای مرموزیت و جذابیت ذهن انسان نمیرسند. اگر سازنده بتواند به خوبی این فضا را به تصویر بکشد میتوان موفقیت فیلمش را تضمین شده دانست. اسکورسیزی با اینکه تجربه چنین کاری را قبلا نداشته است اما به خوبی توانسته از پس آن بربیاید. تا زمانی که از دید تدی به داستان نگاه میکنیم رنگ بندی صحنه ها آنقدر سرد و بی روح است که به خوبی حس ترس و کرختی به بیننده منتقل میشود. حرکت های دوربین به شکل زیرکانه ای به شما میفهماند که باید انتظار چیز غیر منتظره ای را بکشید. ساختمان هایی که بیشتر شباهت به مکان های نظامی دارد و اضطراب را منتقل میکند. رفتار عجیب مسئولان که مشخص نیست چه کسی دوست است و چه جایی امن. حقیقاتا فیلم از عهده القای حس اضظراب و شک و تردید خوب برآمده است و فضای بعد از جنگ جهانی و شروع جنگ سرد مثل جراحی مغز ، کنترل کردن ذهن ، توطئه و… را به خوبی به نمایش گذاشته است.
جایگاه فیلم جزیره شاتر در کارنامه هنری اسکورسیزی را میتوان همانند جایگاه فیلم درخشش در سابقه کاری استنلی کوبریک دانست. اسکورسیزی با نول دنیس لوهین همان کاری را کرد که کوبریک با نول استیفن کینگ انجام داد. او تمام استعداد بالقوه اش در کارگردانی و دانشش از ژانرهای هالیوودی را به کار گرفته است تا یک تریلر مهیج و سیاه که مخلوطی از دیوانگی ، خاطرات مبهم و دهشتناک ، پیچیدگی های ذهن و خشونت است را به تصویر بکشد.
گرچه این فیلم با کارهای سابق کارگردانش متفاوت است اما همچنان ویژگی کارهای او را حفظ کرده است. این فیلم نه فقط یک داستان ، بلکه نقدی بر اوضاع اجتماعی و سیاسی نیز هست. تابلویی که در حین ورود به جزیره خاطرنشان میکند که دیوانگان نیز زمانی انسان بوده و زندگی خوبی داشته اند و نباید با آنها هر جور که ممکن است رفتار شود. حرف های تدی با چاک در قبرستان که جنگ را محکوم کرده و جنگ های انجام شده را وحشیانه میداند. جنگیدن برای جلوگیری از کارهایی که هم اکنون در کشور خودش در حال انجام است! و گند کاری های دولتی که برای مخفی ماندن آن هر کاری انجام میشود. حرف های دیوانگان در طول فیلم که گویا نظرات سازنده را به ما گوشزد میکند ؛ سازنده ای که دیگر دنیا را نمیشناسد. دنیایی که در آن بمب های هیدروژنی و.. جان هزاران نفر را سر بهانه واهی و توهم های سردمداران کشور ها در یک لحظه میگیرد. دنیایی که انسانیت دیگر در آن جایی ندارد و برای انیکه بتوانی در این دنیا زندگی کنی باید هرچه آنها گفتند تایید کنی. تنها در این صورت است که تو را دیوانه خطاب نمیکنند ( و یا منحرف و مشرک و …). زیرا اگر برچسب دیوانگی به تو زدند دیگر هر کاری انجام دهی دیوانگی است. دنیایی که در آن دوستی وجود ندارد و انسان ها تنها هستند.( اشاره به حرفهای سولاندو در غار)
بر همین اساس شاید بتوان این فیلم را اسکورسیزی ترین فیلمی دانست که او تاکنون ساخته است و شاید روزی به عنوان درخشان ترین کارش به حساب آید.
علاوه بر کارگردان ، فیلم از یک تیم قوی چه در پشت صحنه و چه در جلوی صحنه بهره میگیرد. حضور تکراری دی کاپریو به عنوان نقش اصلی و قهرمان تنهای فیلم در ابتدا کمی نگران کننده است اما او بار دیگر قابلیت هایش را به نمایش میگذارد. لئو عمیقا درشخصیت کاراکترش فرو رفته و به زیبایی تمام جزئیات آن را به نمایش میگذارد. رافالو گرچه حضور این چنینی در کنار بزرگانی همچون بن کینگزلی و اسکورسیزی نداشته است اما در نقش یک روانشناس و یک مارشال تاره کار خوش درخشیده است. مکس وان سیدو به خوبی نقش یک روانپزشک با لهجه آلمانی را ایفا کرده و کینگزلی نیز متانت و آرامش یک روانشناس کهنه کار را باور پذیر ساخته است.فیلم برداری ، طراح صحنه و… کار خود تمام و کمال انجام داده. گرچه جلوه های ویژه کمی غیر طبیعی به نظر میرسد. در نهایت هم روبی رابرتسون که کار موسیقی فیلم را بر عهده داشته است توانسته با ترکیب صدای سازهای مدرن و قدیمی این تربلر روانشناختی را تاثیر گذار تر کند.
اگر نگاهی از بالا به فیلم بیاندازیم متوجه خواهیم شد که چقدر نگرش ما میتواند در ساختن دنیایی که در آن زندگی میکنیم تاثیر داشته باشد. هرکس در دنیایی زندگی میکند که خود آن را میسازد. تدی در آشکلیفی زندگی میکرد که سرد و بی روح بود و اطرافیانش دائما به او دروغ میگفتند. در حالی که در واقعیت آشکلیف مکانی آفتابی و زیبا و گرم بود و مسئولانش هدفی جز کمک به او نداشتند.
پس بهتر است که دنیایی بهتری برای خود بسازیم. شک و تردید را کاهش دهیم. از توهمات دست برداریم و دنیایی رنگی و آفتابی برای خود و اطرافیانمان ایجاد کنیم.
در انتها باید یاد آلفرد هیچکاک را نیز گرامی داشت که استاد بی همتای این ژانر است و قطعا بر روی کار اسکورسیزی بی تاثیر نبوده است.

مطلب پیشنهادی

رستگاری در شاوشنگ

رستگاری در شاوشنگ – The Shawshank Redemption

سال ها باید می گذشت و روزگار باید سپری می شد تا “فرانک دارابونت” دست …

3 دیدگاه

  1. باید جالب باشه

  2. عالیه این فیلم

  3. بنظرم یه سایته بی نقصی دارید خسته نباشید
    خیلی زحمت میکشید ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 + هشت =