خانه / ادبیات / تحلیل و بررسی کتاب / بوف کور – The Blind Owl

بوف کور – The Blind Owl

بوف کور
بوف کور

بوف کور شناخته‌شده‌ترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی- رمانی کوتاه و از نخستین نثرهای داستانی ادبیات ایران در سده ۲۰ میلادی است- این رمان به سبک فراواقع نوشته شده و تک‌گویی یک راوی است که دچار توهم و پندارهای روانی است- کتاب بوف کور تاکنون از فارسی به چندین زبان از جمله انگلیسی و فرانسه ترجمه شده است

معرفی نویسنده بوف کور

صادق هدایت -زاده ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ تهران – درگذشته ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ پاریس- داستان‌نویس- مترجم و روشنفکر ایرانی بود. او را همراه محمدعلی جمال‌زاده و بزرگ علوی و صادق چوبک یکی از پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند.
هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از پژوهشگران- رمان بوف کور او را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت در نویسندگی است- اما آثاری از نویسندگانی بزرگ مانند ژان پل سارتر و فرانتس کافکا و آنتون چخوف را نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشته‌ها- زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تاثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است. شمار بسیاری از سخنوران ایرانی نسل‌های بعدی- از غلامحسین ساعدی و هوشنگ گلشیری و بهرام بیضایی تا رضا قاسمی و عباس معروفی و دیگران- هر یک به نوعی کمتر یا بیشتر تحت تاثیر کار و زندگی هدایت واقع شده و درباره‌اش سخن گفته‌اند.
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در این مورد با عنوان فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی ماند.
بیگانه‌ستیزی و به‌ویژه عرب‌ستیزی- پرستش نژاد ایرانی- ضدیت با اسلام به‌عنوان یک دین غیرایرانی و همچنین پرستش ایران باستان و ایران دوره ساسانی در آثار صادق هدایت دیده می‌شوند. از جمله بن‌مایه‌های نوشته‌های هدایت ناسیونالیسم ایرانی او و تاثرش نسبت به وضع ایران روزگار خود است که وی در رساله طنزآمیز کاروان اسلام -البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه- به آن اشاره می‌کند.
هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز- قطعه ۸۵- در پاریس واقع است.

 

بوف کور
بوف کور

 

معرفی کتاب بوف کور

در سال ۱۳۱۵- شین پرتو که از دوستان قدیم هدایت بود و در آن زمان در کنسولگری ایران در بمبیی کار می‌کرد- به تهران آمد و به هدایت پیشنهاد کرد که با وی به هندوستان برود. بدین ترتیب هدایت دست خالی رهسپار هندوستان می‌شود.آنچه مسلم است این است که هدایت دست‌نویس بوف کور را با خود به بمبیی برده بوده است. شین پرتو- همسفر هدایت در این باره نوشته است: -بوف کور را هدایت قبل از مسافرت به هند نوشته است و هنگامی که من صادق را از تهران به بمبیی می‌بردم پس از آنکه در کشتی سوار شدیم و به اتاق خود رفتم- هدایت با بوف کور و یک ماشین تحریر -اریکای آند- نسخه خطی آن را به من داد که بخوانم.- هدایت خود در نامه‌ای به مینوی می‌نویسد: -تقریبا ۲۰ نوول و یک تآتر و یک -بوف کور- و دو سه سفرنامه حاضر چاپ دارم.-

بوف کور شاهکار صادق هدایت را شاید بتوان از نخستین رمان های مدرن در ایران و از برجسته‌ترین آثار ادبیات ایران به شمار آورد. این اثر پس از اولین ترجمه به زبان فرانسه توجه جهان را به خود جلب کرد و هم‌اینک نیز به عنوان کتابی مطرح در سطح جهان شناخته می‌شود. هر چند که خودکشی‌های زیادی پس از انتشار بوف کور را به قلم صادق هدایت نسبت می‌دهند و این امر باعث شد این کتاب در میان مردم تا حدودی ممنوعه شناخته شود.

درباب تحسین و نقد کتاب بوف کور مقالات و کتابهای متعددی نوشته شده است. این کتاب مملو از نمادها و تمثیل‌ها است و به زبانهای فرانسوی- انگلیسی- ترکی- آلمانی- لهستانی- ارمنی- ژاپنی- هندی- رومانیایی- اردو- مکزیکی- اندونزیایی و فنلاندی ترجمه شده است.

داستان این کتاب در دو فاز روایت می‌شود که بین ارتباط این دو فاز نیز اختلاف در تحلیل وجود دارد. برخی این دو داستان را موازی باهم و برخی یکی را مقدمه‌ی دیگری می‌دانند. چیزی که مشخص است این است که ویژگی‌های شخصیت‌های داستان اول در شخصیت‌های داستان دوم هم رویت می‌شود. داستان اول در اواخر دوره‌ی قاجار و اوایل دوره‌ی پهلوی و داستان دوم بسیار قدیمی‌تر بوده و در سده‌های قبل از داستان اول رخ می‌دهد.

داستان از زاویه دید اول شخص نقل می‌شود و راوی مردی بی‌نام است که آشکارا دچار توهمات و پریشانی‌های ذهنی است. او جامعه‌ی حاکم را عامل مشکلات خود می‌داند و از رجاله‌هایی که خود را برتر می‌دانند به‌شدت متنفر است و در نکوهش آنها بسیار سخن می‌راند. در فاز اول کتاب او عاشق زنی اثیری می‌شود که به طرز غریبی می‌میرد و چشمهایش برای راوی جاودانه می‌شوند. در فاز دوم این کتاب زنی با همان خصوصیات همسر راوی است که در او در عین حال که عاشق اوست از او منزجر است.

بوف کور
بوف کور

خلاصه کتاب بوف کور

تمامی رمان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود و از دو بخش نسبتا جدا از هم ساخته شده است. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیف‌ها و اشاره‌ها به هم مربوط می‌شوند.

خلاصه بخش نخست

کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود -در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد- چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جز اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد- مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید-.

در این بخش اول شخص – که ساکن خانه‌ای در بیرون خندق در شهر ری است – به شرح یکی از این دردهای خوره‌وار می‌پردازد که برای خودش اتفاق افتاده. وی که حرفه نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده‌است به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان می‌کشد که عبارت است از دختری در لباس سیاه که شاخه‌ای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشسته‌است هدیه می‌دهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد.

ماجرا از اینجا آغاز می‌شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه‌اش – که گویا اصلا چنین سوراخی وجود نداشته‌است – منظره‌ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌است می‌بیند و مفتون نگاه دختر -اثیری- می‌شود و زندگی‌اش به طرز وحشتناکی دگرگون می‌گردد تا اینکه مغرب‌هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه‌اش می‌یابد. دختر چندهنگامی بعد در رخت‌خواب راوی به طرز اسرارآمیزی جان می‌دهد. راوی طی قضیه‌ای موفق می‌شود که چشم‌های دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان می‌برد. گورکنی که مغاک دختر را حفر می‌کند طی حفاری- گلدانی می‌یابد که بعدا به راوی به رسم یادگاری داده می‌شود. راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمی‌یابد که برروی گلدان -گلدان راغه- یک جفت چشم درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیده‌بود- کشیده شده‌است.

پس راوی تصمیم می‌گیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود بگذارد و تریاک بکشد. راوی براثر استعمال تریاک به حالت خلسه می‌رود و در عالم رویا به سده‌های قبل بازمی‌گردد و خود را در محیطی جدید می‌یابد که علی‌رغم جدید بودن برایش کاملا آشناست.

خلاصه بخش دوم

بخش دوم ماجرای راوی در این دنیای تازه -در چندین سده قبل- است. از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه‌اش می‌شود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمام تر هرآنچه را راوی می‌نویسد می‌بلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوری است که زنش -که راوی او را به نام اصلی نمی‌خواند بلکه از وی تحت عنوان لکاته یاد می‌کند- از وی تمکین نمی‌کند و حاضر به همبستری با شوهرش نیست ولی ده‌ها فاسق دارد. ویژگی‌های ظاهری -لکاته- درست همانند ویژگی‌های ظاهری -دختر اثیری- در بخش نخست رمان است. راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدر و مادرش -که یک رقاصه هندی بوده‌است- اشاره می‌کند و اینکه از کودکی نزد عمه‌اش -مادر -لکاته– بزرگ شده‌است.

او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّاله‌ها اشاره می‌کند و از ایشان ابراز تنفر می‌کند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجاله‌هاست. رجاله‌ها از نظر او -هریک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده‌است و به آلت تناسلی شان ختم می‌شود و دایم دنبال پول و شهوت می‌دوند-.
پرستار راوی دایه پیر اوست که دایه -لکاته- هم بوده‌است و به طرز احمقانه خویش -از دید راوی- به تسکین آلام راوی می‌پردازد و برایش حکیم می‌آورد و فال گوش می‌ایستد و معجون‌های گونه‌گون به وی می‌خوراند.
در مقابل خانه راوی پیرمرد مرموزی- پیرمرد خنزرپنزری- همواره بساط خود را پهن کرده‌است. این پیرمرد از نظر راوی یکی از فاسق‌های لکاته است و خود راوی اعتراف می‌کند که جای دندان‌های پیرمرد را بر گونه لکاته دیده‌است. به علاوه راوی معتقد است که پیرمرد با دیگران فرق دارد و می‌توان گفت که یک نیمچه خدا محسوب می‌شود و بساطی که جلوی او پهن است چون بساط آفرینش است.
سرانجام راوی تصمیم به قتل لکاته می‌گیرد. در هییتی شبیه پیرمرد خنزرپنزری وارد اتاق لکاته می‌گردد و گزلیک استخوان ای را که از پیرمرد خریداری کرده در چشم لکاته فرومی کند و او را می‌کشد. چون از اتاق بیرون می‌آید و به تصویر خود در آیینه می‌نگرد می‌بیند که موهایش سفید گشته و قیافه‌اش درست مانند پیرمرد خنزرپنزری شده‌است.

 

بوف کور
بوف کور

شخصیت‌ها

راوی

ظاهرا تمام داستان از زبان راوی بیان می‌شود. راوی در بخش اول بوف کور جوان نقاشی است که تنها زندگی می‌کند. او که سودای زن اثیری را دارد با ریختن شراب زهر آلودی در دهانش او را می‌کشد. در بخش دوم راوی نویسنده‌ای است که همسر دارد. او نسبت به همسرش -لکاته- بطور همزمان احساس عشق و کینه و اکراه و اشتیاق دارد. او که می‌پندارد همسرش به او خیانت می‌کند- در نهایت لکاته را نیز می‌کشد و به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل می‌شود.
راوی انسانی عادی نیست و خود از این موضوع آگاه است. او فردی منزوی است و نسبت به مردم عادی -رجّاله‌ها- احساس بیگانگی می‌کند. راوی از رجاله‌ها بیزار است و خود را از آنان برتر می‌داند. او جامعه را عامل دردها و رنج‌هایش معرفی می‌کند. راوی بطور ناخودآگاه از ناتوانی خود در انجام کارهایی که رجاله‌ها در آنها توانا هستند خشمگین است. راوی نگران و وحشت‌زده است. او که در آرزوی مرگ است- زندگی خود را جبری و تغییرناپذیر می‌داند و از آن هراس دارد.

زن اثیری

زن اثیری یا فرشته از شخصیت‌های بخش نخست داستان است. برخی از ویژگی‌های ظاهری او عبارتند از: سیاه‌پوش بودن- چشم‌های سیاه درشت که سرزنش‌کننده و جذاب هستند- پیشانی بلند- گونه‌های برجسته- چشم‌های مورب ترکمنی- لب‌های گوشتالوی نیمه‌باز و لب‌هایی که مثل این است که تازه از یک -بوسه گرم طولانی- جدا شده است. نخستین برخورد خواننده با زن اثیری در توصیف راوی از نقاشی‌های تغییرناپذیرش بر روی قلم‌دان‌هاست. زن اثیری با زندگی زمینی پیوندی ندارد. راوی بر زیبایی و جذابیت زن اثیری تاکید دارد تا غیرعادی بودن و -اثیری- بودن او را برساند.

پیرمرد قوزی

پیرمرد قوزی در بخش اول داستان دست‌کم دارای دو عکس‌برگردان است. او به صورت پیرمردی که روبری زن اثیری نشسته و راوی او را از سوراخ بالای رف اتاقش می‌بیند و به صورت یک نعش‌کش ظاهر می‌شود. او نخستین بار در توصیف صحنه نقاشی‌های روی قلم‌دان راوی معرفی می‌شود. برخلاف راوی و فرشته- پیرمرد قوزی پر حرف و پرجنب‌وجوش است. او سر و رویش را با شال‌گردن پیچیده است و خنده خشک زننده‌ای سر می‌دهد. او که آدرس خانه راوی را بلد است در دفن زن اثیری به وی کمک می‌کند.

عموی راوی

عموی راوی در بخش اول داستان به دیدن او می‌آید. او شبیه خود راوی و شبیه پدر اوست.

لکاته

از شخصیت‌های بخش دوم داستان است. لکاته زن راوی- دختر عمه و خواهر شیری اوست. راوی به دلیل دلبستگی به مادر لکاته با او ازدواج کرده است وانگهی یک رابطه زن و شوهری میان آن‌ها وجود ندارد.

پیرمرد خنزرپنزری

به گفته دایه راوی- در جوانی کوزه‌گر بوده است. او در بیرون از خانه راوی بساطی پهن کرده است و با لکّاته -زن راوی- رابطه دارد.

دایه

دایه راوی و لکاته است. او در بخش دوم داستان از راوی پرستاری می‌کند. دایه راوی را دیوانه می‌داند و در بخشی از داستان که از دست راوی خسته شده آرزوی مرگ او را می‌کند.

 

بوف کور
بوف کور

بخش هایی از داستان بوف کور صادق هدایت

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد- چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد- مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسطشراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد می ا فزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی – این انعکاس سایهء روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام- از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم- ولی می خواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست- آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم- شاید بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم – نه-فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم – چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد- تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم – فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم – سایه ای که روی دیوار خمیده ومثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد- ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند – آیا این مردمی که شبیه من هستند- که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم-
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است- باید خودم را بهش معرفی بکنم……

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت – برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس- این شعاع آفتاب نبود- بلکه فقط یک پرتو گذرنده- یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه – فقط یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم وبعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد-نه – نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.
سه ماه – نه- دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم- ولی یادگار چشم های جادویی یا شرارهء کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه ماند -چطور می توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگی من است؟
نه- اسم او را هرگز نخواهم برد- چون دیگر او با آن اندام اثیری-باریک و مه آلود- با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت- او دیگر متعلق باین دنیای پست درنده نیس- نه- اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها- از جرگهء احمق ها و خوشبخت ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه بردم- زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اتاقم می گذشت و می گذرد-سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.


– نمی‌خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم چون هوزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی‌کند.

– بارها به فکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم- بطوری که این فکر مرا نمی‌ترسانید برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم- از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع‌آوری می‌کردم و دو دستی نگه می‌داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله‌ها نرود.

تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم- دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود- برای یک دسته آدمهای بیحیا- پررو- گدامنش- معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.

آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک- یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که بان نرسیده‌اند. آرزوهایی که هر متل‌سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خودش تصور کرده‌است.
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد….

نقد راوانکاوانه بر بوف کور هدایت

بوف کور هدایت را به طور کلی می توان-از دیدگاه نقد راوانکاوانه- به سه قسمت تقسیم کرد:قسمت اول کتاب همان ضمیر ناخوداگاه -قسمت دوم برزخی بین ضمیر خوداگاه و ناخود اگاه و قسمت سوم را را وجدان اگاه روایت می کند. ناخوداگاه از مفاهیم اصلی و مهم دیدگاه فروید محسوب می شود.برخلاف دیدگاه مدرنیستی که می خواهد رفتارهای انسان را در مدل های اومانیستی خود عقلانی و اگاهانه نشان دهد-فروید معتقد است رفتارهای انسانی نشات گرفته از ناخوداگاه انسان و ناخوداگاه چیزی جز عقده های روانی و فروخورده انسانی نیست. در بخش سوم بوف کور زن از حالت اثیری به لکاته تبدیل می شود.عده ای از منتقدان این مسیله را ناشی شده از عقده ادیپی راوی می دانند زیرا معتقدند روایتگری که این چنین تصاویر دو گانه ای از زن دارد از یک طرف همبستری با مادر خود را حرام می شمارد و از طرف دیگر زنی که با پدر همبستر شده است. در باره عقده ادیپی باید گفت فروید معتقد است -نسبت به افسانه ادیپ پسری که با مادرش همبستر می شود و به همین دلیل پدر را می کشد- پسرها در دوران جنسی خود پدر را در مورد رابطه خود با مادر مزاحم می انگارند ومی خواهند با مادر رابطه جسمانی برقرار کند و پدر را دور بزند. تناسب دیگری بخشهای اول و سوم بوف کور دارند این است که در هر بخش شخصیت اصلی وجود دارند در بخش اول راوی به همراه زن اثیری و پیر مرد نعش کش و در بخش سوم راوی زن لکاته و پیر مرد قصاب.اصولا در کتاب شخصیتهای دیگری وجود ندارند و اگر هم وجود دارند جنبه های دیگری از همین سه شخصیت اصلیند.

تصویری که مرتبا در داستان تکرار می شود منظره ای است که هم روی جلد قلمدان و هم روی گلدان راغه دیده می شود. این تصویرعبارتست است از پیر مردی قوز کرده که دور سرش شالمه بسته و روبروی او دختری با لباس سیاه بلند که خم شده و به او گل تعارف میکند. در اینجا باز هم ان سه شخصیت وجود دارند .بدین معنی که به جز راوی یک مرد-جانشی پدر- و یک زن-جانشین مادر -وجود دارند.دختر سیاه پوش که گل را تعارف پیرمرد می کند در حقیقت معصومیت خود را به او پیش کش می کند این مسیله ایست که همیشه راوی را در طول داستان ازار می دهد چون مادر او کسی بوده است که خودش را تقدیم به پدرش کرده است در نتیجه راوی به موجودی تبدیل می شود که نمی تواند با زن دیگری رابطه سالمی برقرار کند و همیشه در گوشه تنهایی و عزلت به سر میگذراند چون بینشان یک جوب اب وجود داشته و- چندین بار خواستم بروم از روزنه دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده پیرمرد می ترسیدم1-بنابراین چون امکان یک ارتباط جنسی سالم از راوی بوف کور سلب می شود ممکن است تنها بتواند با جسد بی جان او عشق بورزد-تا زنده بود-تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود-فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد-ولی حالا بی حس و حرکت -سرد و با چشمهای بسته شده امده-خودش را تسلیم من کرد. با چشمهای بسته….

پس از مرگ دختر -راوی کارد دسته استخوانی را در دست می گیرد و بدن دختر را قطعه قطعه می کند. با نابود کردن بدن دختر امکان ارتباط جسمانی با بدن زن مرده از بین می رود.بنابراین بدن قطعه قطعه شده دختر را در چمدانی می گذارد. در کالسکه نعش کش سنگینی بدن را روی سینه اش احساس می کند یا همان عدم توانایی ارتباط سالم با یک زن را.اما عامل اصلی این عدم ارتباط جسمانی همان احساس گناه نسبت به پدر است که به اندازه کافی سرکوب نشده و پدر در سراسر رمان گاهی در لباس نعش کش -زمانی قصاب-و زمانی پیر مرد خنزر پنزری با همان قهقه های ترسناکش توی نوشته خودش را نشان می دهد.
شخصی که دچار عقده ادیپ است به علت وابستگیهای شدید به مادر و نفرتش از زن به جنس موافق پناه می برد. در بوف کور تمایلات هم جنس خواهی نیز یافت می شود. در بخش سوم راوی برادر زنش را با گون های برجسته-رنگ گندمی- و دماغ شهوانی توصیف میکند که روی سکو نشسته است-تنش گرم و ساق پایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکات بی تکلف او را داشت………
سرانجام گوینده خود را به شکل پیر مرد خنزر پنزری در می اورد. قوز می کند کارد استخوانی را به دست می گیرد و به سراغ لکاته می رود و د رختخواب او می شود و زن پاهایش را مانند مهر گیاه پشت پاهای مرد قفل می کند:-…………………… موهای او که بوی عطر موگرا می داد- به صورتم چسبیده و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون می امد4- این فریاد اظطراب و شادی همان هیجان جنسی است که د ریک رابطه عاشقانه به اخرین درجه اوج خود می رسد. در واقع انچه بوف کور را هویتی پست مدرنیستی می دهد همان سیالیت شخصیتها بین تیپ های مختلف است وقتی راوی لباس پیرمرد خنزر پنزری را می پوشد در واقع چایگاه پدر خود را می گیرد که سر راه فرزندش یک مانع به حساب می اید و این عدم قطعیت در کلیه شخصیتها و فرار از -لوگوس5 محوری- در کل رمان دیده می شود.

 

بوف کور
بوف کور

جایگاه بوف کور و نظر دیگران در مورد آن

بوف کور یکی از نخستین رمان‌های مدرن فارسی است.
آندره بروتون- موسس جنبش فراواقع‌گرایی در فرانسه- بوف کور را جزو بیست کتاب شاهکار سده بیستم میلادی دانسته است.
هنری میلر- نویسنده معاصر آمریکایی- درباره آن گفته‌است: -بوف کور هدایت کتابی است که من آرزو دارم روزی نظیر آن را بنویسم. مانند این داستان در هیچ زبانی ندیده‌ام. آن را واقعا دوست می‌دارم.-
رنه لالو نیز گفته‌است: -در این کتاب اهمیت هنر به معنی بسیار آبرومند کلمه- در نظر من بسیار صریح جلوه می‌کند-.
داریوش مهرجویی می‌گوید: -بوف کور- به واقع اولین اثر ادبیات مدرن است که در ایران خلق می‌شود. ادامه جریانی که یک قرن و نیم پیش در اروپا شروع شده بود. یعنی ظهور انسان خودآگاه و طرح مسیله -سرنوشت بشری-.

جلال آل احمد نیز در خصوص بوف کور هدایت گفته‌است:

سکوتی که در آن دوران حکومت می‌کند- درخودفرورفتگی و انزوایی که ناشی از حکومت سانسور است- نه‌تنها در اوراق انگشت‌شمار مطبوعات رسمی و در سکوت نویسندگان نمودار است- بیش از همه در بوف کور خوانده می‌شود. ترس از گزمه- انزواء- گوشه‌نشینی- عدم اعتقاد به واقعیت‌های فریبنده- به ظاهرسازی‌هایی که به جای واقعیت جا زده می‌شوند- غم غربت -نوستالژی- انکار حقایق موجود- قناعت به رویاها و کابوس‌ها- همه از مشخصات طرز فکر مردمی است که زیر سلطه جاسوس و مفتش -انکیزیتور- و -گپیو- زندگی می‌کنند. وقتی آدم می‌ترسد با دوستش- با زنش- با همکارش و با هر کس دیگر درددل کند و حرف بزند ناچار فقط با سایه خودش می‌تواند حرف بزند. بوف کور گذشته از ارزش هنری آن یک سند اجتماعی است- سند محکومیت حکومت زور
ماشاالله آجودانی- پژوهشگر مطرح تاریخ و ادبیات مشروطه- بوف کور را شاهکار بی‌مانند ادبیات معاصر فارسی می‌نامد.
یوسف اسحاق‌پور- استاد تاریخ هنر و تاریخ سینما در دانشگاه پاریس V- بوف کور را شاهکار صادق هدایت می‌داند. وی همچنین این کتاب را -چند سر و گردن- بالاتر از دیگر نوشته‌های هدایت- و به دلیل پیچیدگی- عمق و غنایش متمایز از همه آن‌ها می‌داند.

نجف دریابندری درمورد بوف کور می‌گوید:

منظور من از منحط احتمالا غیر از آن چیزی است که شما از این کلمه می‌فهمید. منظور من آن چیزی است که به فرانسه هنر یا ادبیات -دکادان- می‌گویند. مثل اشعار سمبولیست‌های آخر قرن گذشته در فرانسه یا از بعضی جهات ـ ولی البته نه از همه جهات ـ مثل اشعار سبک هندی خودمان- بنابراین منحط لزوما به معنای بد یا فاسد یا ناشیانه نیست.

تاثیر بوف کور در سینما و نویسندگی

چند سینماگر بوف کور را دست‌مایه آثار سینمایی خود قرار داده‌اند:
رایول روییز در سال ۱۹۸۷ فیلمی بر اساس رمان بوف کور ساخت.
بزرگمهر رفیعا در سال ۱۹۷۳ در آمریکا فیلمی ۹۵ دقیقه‌ای بر پایه رمان بوف کور ساخت و به عنوان پایان‌نامه خود ارایه کرد.
در سال ۱۳۵۳- کیومرث درم‌بخش فیلمی ۵۵ دقیقه‌ای بر پایه این رمان ساخت.
خسرو سینایی در سال ۱۳۸۵ درباره زندگی -صادق هدایت- فیلمی با نام -گفتگو با سایه- ساخت که کم تاثر از بوف کور نبود.
از خانه شماره عنوان فیلم مستندی است ساخته مشترک سام کلانتری و محسن شهرنازدار که از دیگر آثار سینمایی ساخته شده درباره -هدایت- و آثار او است.
داریوش مهرجویی الگوی خود را برای ساخت فیلم هامون- بوف کور می‌داند.
به گفته فرهاد غبرایی مضمون رمان خانواده پاسکوآل دوآرته -کامیلو خوزه سلا- صرف نظر از سبک و سیاق و ساختار- شباهت‌هایی با بوف کور دارد.

درباره بوف کور

داستان یک روح -شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت- سیروس شمیسا- چاپ اول- تهران ۱۳۷۹
صادق هدایت و هراس از مرگ- ساخت‌شکنی روان‌تحلیلگرانه بوف کور- محمد صنعتی- چاپ اول- تهران ۱۳۸۰ نشر مرکز.
درباره بوف کور هدایت- محمدعلی همایون کاتوزیان- نشر مرکز.
این است بوف کور- تفسیری بر بوف‌کور نوشته م. ی. قطبی -۱۳۵۶-
بازتاب اسطوره در بوف کور -ادیپ یا مادینه جان؟- نوشته جلال ستاری-۱۳۷۷-
تاویل بوف کور -قصه زندگی- نوشته محمد تقی غیاثی-۱۳۸۱-
هدایت- بوف کور و ناسیونالیسم نوشته آجودانی
بوف کور نوشته داریوش آشوری در رادیو زمانه
-زندگی- عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت– شاپور جورکش- نشر آگه- ۱۳۷۴
لکاته یا اثیری! نوشته نوشین شاهرخی
نقدی بر بوف کور صادق هدایت نوشته بهمن سقایی
روایت نابودی ناب/ تحلیل بوردیویی بوف کور در میدان تولید ادبی ایران/ نوشته شهارم پرستش/ نشر ثالث/۱۳۹۰

 

منبع :

کتابیسم

وبلاگ نگاه

ویکی پدیا

مطلب پیشنهادی

مهاباراتا

مهاباراتا – Mahabharata

مهاباراتا یا مهابهاراتا سروده‌ای حماسی از سده پنجم یا ششم پیش از میلاد به زبان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × یک =